p4
جونگکوک یجی رو بلند کرد و گذاشت تو ماشین و تا بیمارستان هیچ حرفی نمیزدن هیچکدومشون و ساکت بودن و جو سنگین بود و بعد 20 دقیقه رسیدن بیمارستان
☆پیاده شو
_باشه...
☆بیا از این طرف باید بریم
_باشه
جونگکوک درِ اتاق استراحت پزشکان رو باز کرد هولش داد تو و گفت:
☆ بشین همینجا. تکون نخور
یجی با زانوهای بغلکرده نشست رو مبل دندونهاش به هم میخورد:
_ سردمه... خیلی...
جونگکوک کلافه کت سفیدش رو درآورد، انداخت رو شونهی لرزونش:
☆ خیسِ آب شدی هوای بیمارستانم که یخچال... صبر کن...
یجی: (چشماش رو ریز کرد)
☆درد مرض چتـ...
— هااا... هاچووووو(یجی محکم عطسه کرد و بینیش رو بالا کشید)
جونگکوک چشمهاش گرد شد
☆ دیدی گفتم؟ تب داری؟ بذار ببینم پیشونیت رو...
یجی دستش رو پس زد
_ ولم کن... حالم خوبه... فقط... هق...
☆ هیس... گریه ممنوع. گفتم گریه ممنوع (لحنش یهو آرومتر و جدیتر شد)
_ راست میگفتن؟... من واقعاً اضافیم؟...(با بغض به کفشای خیسش نگاه کرد)
جونگکوک کلافه دستشو کشید لای موهاش، نشست رو زمین، روبروی یجی و خیره شد تو چشماش
☆ کی این زر رو زده؟(شوهرم اروم باش...دوست دخترت نیست که...خواهرته...شیطون عاشقشی؟)
_ اون دختره... تو دانشگاه...
☆ حسودای بدبخت مگه دست اونه... تو خواهر منی ها جئون یجی فهمیدی؟ (پوزخند حرصی)
_ ولی... خونوادتون... من از پرورشگاه... (با صدای ضعیف)
☆خفه شو! مامان همون روزی که آوردت، گفت این دختر خودِ خودِ خودمه. دیگه هم این کلمه ی مسخرهی پرورشگاه رو نیار رو زبونت(حرفش رو قطع کرد، محکم زد رو زانوش)
_خیلی رو اعصابی... (با آستین گشاد اسکراب اشکاش رو پاک کرد، یه لبخند کوچیک زد)
☆میدونم حالا پاشو... پاشو این لباسای خیس رو درار این اسکراب گشاد رو بپوش تا برم برات سوپِ بیمارستان بیارم که از حال نری.
(لبخند کجوموجی زد، لپش رو کشید)
_ سوپ بیمارستان؟ اه حالم به هم میخوره...
☆مجبوری بخوری، دکترت منم! (درحال رفتن به سمت در)
در رو باز کرد که بره بیرون، یجی از پشت سر صدا زد
_اوپا
جونگکوک برگشت
☆ هوم؟
_ مرسی...
جونگکوک با تعجب نگاش کرد
_مرسی پیشمی
☆ نمک نریز انقدر جوجه کوچولو... الانم سوپ بخور تا برگردم.
جونگکوک رفت بیرون و در رو بست. یجی نفس عمیقی کشید
زیر لب زمزمه کرد:شاید اوپام خیلی رو مخ باشه... ولی خب...عاشقشم.. فقط مال منه... دوست پسر خیالی منه...(ایز دیس فیلم ترکی؟)
هنوز دهن یجی بسته نشده بود که درِ اتاق آروم باز شد و...
ادامه دارد....
☆پیاده شو
_باشه...
☆بیا از این طرف باید بریم
_باشه
جونگکوک درِ اتاق استراحت پزشکان رو باز کرد هولش داد تو و گفت:
☆ بشین همینجا. تکون نخور
یجی با زانوهای بغلکرده نشست رو مبل دندونهاش به هم میخورد:
_ سردمه... خیلی...
جونگکوک کلافه کت سفیدش رو درآورد، انداخت رو شونهی لرزونش:
☆ خیسِ آب شدی هوای بیمارستانم که یخچال... صبر کن...
یجی: (چشماش رو ریز کرد)
☆درد مرض چتـ...
— هااا... هاچووووو(یجی محکم عطسه کرد و بینیش رو بالا کشید)
جونگکوک چشمهاش گرد شد
☆ دیدی گفتم؟ تب داری؟ بذار ببینم پیشونیت رو...
یجی دستش رو پس زد
_ ولم کن... حالم خوبه... فقط... هق...
☆ هیس... گریه ممنوع. گفتم گریه ممنوع (لحنش یهو آرومتر و جدیتر شد)
_ راست میگفتن؟... من واقعاً اضافیم؟...(با بغض به کفشای خیسش نگاه کرد)
جونگکوک کلافه دستشو کشید لای موهاش، نشست رو زمین، روبروی یجی و خیره شد تو چشماش
☆ کی این زر رو زده؟(شوهرم اروم باش...دوست دخترت نیست که...خواهرته...شیطون عاشقشی؟)
_ اون دختره... تو دانشگاه...
☆ حسودای بدبخت مگه دست اونه... تو خواهر منی ها جئون یجی فهمیدی؟ (پوزخند حرصی)
_ ولی... خونوادتون... من از پرورشگاه... (با صدای ضعیف)
☆خفه شو! مامان همون روزی که آوردت، گفت این دختر خودِ خودِ خودمه. دیگه هم این کلمه ی مسخرهی پرورشگاه رو نیار رو زبونت(حرفش رو قطع کرد، محکم زد رو زانوش)
_خیلی رو اعصابی... (با آستین گشاد اسکراب اشکاش رو پاک کرد، یه لبخند کوچیک زد)
☆میدونم حالا پاشو... پاشو این لباسای خیس رو درار این اسکراب گشاد رو بپوش تا برم برات سوپِ بیمارستان بیارم که از حال نری.
(لبخند کجوموجی زد، لپش رو کشید)
_ سوپ بیمارستان؟ اه حالم به هم میخوره...
☆مجبوری بخوری، دکترت منم! (درحال رفتن به سمت در)
در رو باز کرد که بره بیرون، یجی از پشت سر صدا زد
_اوپا
جونگکوک برگشت
☆ هوم؟
_ مرسی...
جونگکوک با تعجب نگاش کرد
_مرسی پیشمی
☆ نمک نریز انقدر جوجه کوچولو... الانم سوپ بخور تا برگردم.
جونگکوک رفت بیرون و در رو بست. یجی نفس عمیقی کشید
زیر لب زمزمه کرد:شاید اوپام خیلی رو مخ باشه... ولی خب...عاشقشم.. فقط مال منه... دوست پسر خیالی منه...(ایز دیس فیلم ترکی؟)
هنوز دهن یجی بسته نشده بود که درِ اتاق آروم باز شد و...
ادامه دارد....
- ۲۰۴
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط