ات تمام مسیر رو ساکت بود.

ات تمام مسیر رو ساکت بود.

بالاخره ماشین جلوی یه خونه قدیمی متوقف شد.

مرد گفت:
ـ پیاده شو. منتظرته.

ات با قدم‌های لرزون وارد خونه شد.

ـ بابا...؟

صدایی از تاریکی جواب داد:
ـ ات؟

مردی از انتهای راهرو بیرون اومد.

ات با دیدنش اشک ریخت و به سمتش دوید.

ـ بابااا!

پدرش دخترش رو در آغوش گرفت.

ـ دخترم... چقدر بزرگ شدی!

ات با گریه پرسید:
ـ چرا این همه سال برنگشتی؟ چرا ولم کردی؟

مرد سرش رو پایین انداخت.

ـ چون کسی که بهش اعتماد کرده بودم، همه‌چیز رو ازم گرفت.

ات عقب رفت.
ـ منظورت جیمینه؟

پدرش سر تکون داد.

همون لحظه صدای شلیک از بیرون بلند شد!

مرد سریع ات رو پشت خودش پناه داد.

ـ اومدن...

ات با وحشت پرسید:
ـ کیا؟!

پدرش به در خیره شد و آروم گفت:

ـ آدم‌های جیمین... و این بار، برای بردن من نیومدن.

نگاهش رو به دخترش دوخت.

ـ اومدن که تو رو ببرن! 🖤
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪 🖤🥀اسما نفسش بند آمده بود.ـ «با...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۷جونگکوک دستش را از روی دستگیره ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۹صدای قدم‌ها از طبقه‌ی بالا نزدی...

مهمونی پارت ۶۲

پارت 48,🌷 ویو آترفتم سمت داییم و گفتم:آت:ـ داییییی! 🥺💜دایی:ـ...

مربی موتور سوار

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

debt (part 4)

P : 19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط