رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_49
فصل بیستویکم: کسی که نباید برمیگشت
هیچکس تکان نمیخورد.
در انتهای راهرو، در اتاق اول کاملاً باز شده بود.
مردی روی تخت نشسته بود؛ سرش پایین بود و موهای تیرهاش صورتش را پوشانده بودند.
فلیکس به او خیره شده بود.
ـ کیه؟
هیچ جوابی نیامد.
هیونجین یک قدم جلو رفت.
ـ تو کی هستی؟
مرد آرام سرش را بالا آورد.
و همهچیز برای چند ثانیه متوقف شد.
صورتش در تاریکی واضح نبود، اما چشمهایش...
چشمهایش شبیه چشمهای فلیکس بود.
هان بهآرامی پشت چانگبین پناه گرفت.
ـ من رسماً اعلام میکنم که دیگه از هیچکس توی این خونه خوشم نمیاد.
چانگبین زیر لب گفت:
ـ حتی از من؟
ـ تو رو بعداً بررسی میکنم.
مرد از روی تخت بلند شد.
لباسهایش قدیمی به نظر میرسیدند؛ انگار سالها پیش در همین خانه پوشیده شده بودند. قدمی به طرف در برداشت، اما درست پیش از رسیدن به نور راهرو ایستاد.
بعد با صدایی آرام گفت:
ـ فلیکس.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
ـ از کجا اسم منو میدونی؟
مرد سرش را کمی کج کرد.
ـ هنوز هم همین سؤال رو میپرسی؟
فلیکس اخم کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ شش سال گذشته، فلیکس.
مرد مکث کرد.
ـ و تو هنوز منو به یاد نمیاری.
هیونجین فوراً بین آن دو قرار گرفت.
ـ کافیه. اگه چیزی میدونی، واضح حرف بزن.
مرد نگاهش را به هیونجین دوخت.
برای نخستین بار، لبخند زد.
ـ تو هنوز هم ازش محافظت میکنی.
هیونجین خشک شد.
ـ چی؟
ـ حتی وقتی خودت نمیدونی چرا.
لبخند مرد محو شد.
ـ حتی وقتی نمیدونی اون چه چیزی رو ازت پنهان کرده.
فلیکس با صدایی لرزان گفت:
ـ بس کن!
مرد ساکت شد.
همه به فلیکس نگاه کردند.
او خودش هم نمیدانست چرا آنقدر عصبانی شده بود.
فقط یک چیز را میدانست.
نمیخواست آن مرد دربارهی هیونجین حرف بزند.
مخصوصاً نه با آن لحن.
بنگچان آرام جلو آمد.
ـ ببین، ما نمیدونیم تو کی هستی. ولی اگه واقعاً چیزی دربارهی گذشته میدونی، بهتره بهمون کمک کنی.
مرد نگاهش را از فلیکس گرفت و به بنگچان دوخت.
ـ تو همیشه همینطوری بودی.
بنگچان اخم کرد.
ـ ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
ـ کِی؟
مرد جواب نداد.
لینو که تا آن لحظه ساکت مانده بود، به چارچوب در نگاه کرد.
ـ بچهها...
هیچکس به او توجه نکرد.
لینو این بار بلندتر گفت:
ـ بچهها، به چارچوب در نگاه کنید.
روی چوب قدیمی در، هشت اسم حک شده بود.
بنگچان.
چانگبین.
لینو.
هان.
هیونجین.
فلیکس.
سونگمین.
آیان.
زیر اسمها، یک خط دیگر دیده میشد.
اما نامی روی آن نوشته نشده بود.
فقط یک علامت وجود داشت.
دایرهای با سه خط باریک.
همان نمادی که روی کلید پیدا کرده بودند.
چانگبین به علامت اشاره کرد.
ـ این همون علامته.
مرد آرام گفت:
ـ چون این اتاق همیشه برای او بوده.
فلیکس پرسید:
ـ برای کی؟
مرد نگاهش را به او دوخت.
ـ برای کسی که قرار بود برگرده.
سپس انگشتش را روی اسم هیونجین گذاشت.
ـ او برگشت.
بعد روی اسم فلیکس.
ـ اما این یکی هنوز تصمیم نگرفته.
فلیکس یک قدم عقب رفت.
ـ من باید چه تصمیمی بگیرم؟
مرد لبخند غمگینی زد.
ـ اینکه میخوای حقیقت رو به یاد بیاری یا نه
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_49
فصل بیستویکم: کسی که نباید برمیگشت
هیچکس تکان نمیخورد.
در انتهای راهرو، در اتاق اول کاملاً باز شده بود.
مردی روی تخت نشسته بود؛ سرش پایین بود و موهای تیرهاش صورتش را پوشانده بودند.
فلیکس به او خیره شده بود.
ـ کیه؟
هیچ جوابی نیامد.
هیونجین یک قدم جلو رفت.
ـ تو کی هستی؟
مرد آرام سرش را بالا آورد.
و همهچیز برای چند ثانیه متوقف شد.
صورتش در تاریکی واضح نبود، اما چشمهایش...
چشمهایش شبیه چشمهای فلیکس بود.
هان بهآرامی پشت چانگبین پناه گرفت.
ـ من رسماً اعلام میکنم که دیگه از هیچکس توی این خونه خوشم نمیاد.
چانگبین زیر لب گفت:
ـ حتی از من؟
ـ تو رو بعداً بررسی میکنم.
مرد از روی تخت بلند شد.
لباسهایش قدیمی به نظر میرسیدند؛ انگار سالها پیش در همین خانه پوشیده شده بودند. قدمی به طرف در برداشت، اما درست پیش از رسیدن به نور راهرو ایستاد.
بعد با صدایی آرام گفت:
ـ فلیکس.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
ـ از کجا اسم منو میدونی؟
مرد سرش را کمی کج کرد.
ـ هنوز هم همین سؤال رو میپرسی؟
فلیکس اخم کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ شش سال گذشته، فلیکس.
مرد مکث کرد.
ـ و تو هنوز منو به یاد نمیاری.
هیونجین فوراً بین آن دو قرار گرفت.
ـ کافیه. اگه چیزی میدونی، واضح حرف بزن.
مرد نگاهش را به هیونجین دوخت.
برای نخستین بار، لبخند زد.
ـ تو هنوز هم ازش محافظت میکنی.
هیونجین خشک شد.
ـ چی؟
ـ حتی وقتی خودت نمیدونی چرا.
لبخند مرد محو شد.
ـ حتی وقتی نمیدونی اون چه چیزی رو ازت پنهان کرده.
فلیکس با صدایی لرزان گفت:
ـ بس کن!
مرد ساکت شد.
همه به فلیکس نگاه کردند.
او خودش هم نمیدانست چرا آنقدر عصبانی شده بود.
فقط یک چیز را میدانست.
نمیخواست آن مرد دربارهی هیونجین حرف بزند.
مخصوصاً نه با آن لحن.
بنگچان آرام جلو آمد.
ـ ببین، ما نمیدونیم تو کی هستی. ولی اگه واقعاً چیزی دربارهی گذشته میدونی، بهتره بهمون کمک کنی.
مرد نگاهش را از فلیکس گرفت و به بنگچان دوخت.
ـ تو همیشه همینطوری بودی.
بنگچان اخم کرد.
ـ ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
ـ کِی؟
مرد جواب نداد.
لینو که تا آن لحظه ساکت مانده بود، به چارچوب در نگاه کرد.
ـ بچهها...
هیچکس به او توجه نکرد.
لینو این بار بلندتر گفت:
ـ بچهها، به چارچوب در نگاه کنید.
روی چوب قدیمی در، هشت اسم حک شده بود.
بنگچان.
چانگبین.
لینو.
هان.
هیونجین.
فلیکس.
سونگمین.
آیان.
زیر اسمها، یک خط دیگر دیده میشد.
اما نامی روی آن نوشته نشده بود.
فقط یک علامت وجود داشت.
دایرهای با سه خط باریک.
همان نمادی که روی کلید پیدا کرده بودند.
چانگبین به علامت اشاره کرد.
ـ این همون علامته.
مرد آرام گفت:
ـ چون این اتاق همیشه برای او بوده.
فلیکس پرسید:
ـ برای کی؟
مرد نگاهش را به او دوخت.
ـ برای کسی که قرار بود برگرده.
سپس انگشتش را روی اسم هیونجین گذاشت.
ـ او برگشت.
بعد روی اسم فلیکس.
ـ اما این یکی هنوز تصمیم نگرفته.
فلیکس یک قدم عقب رفت.
ـ من باید چه تصمیمی بگیرم؟
مرد لبخند غمگینی زد.
ـ اینکه میخوای حقیقت رو به یاد بیاری یا نه
- ۱۱۷
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط