شوهر یا ارباب

پارت۶
×اسمش چیه
-مین سو
×خوب دیگه مثلاً چند سالشه چه شکلیه
-این نو نگا کن دارم میگم نمیخوامش این میگه چه شکلیه
×اینجوری نگو کوک شاید خودش هم ندونه داستان چیه چرا اینجوری می کنی اگه اجباره برای اونم اجباره راستی گفتی چند سالشه
-۱۴سالشه
×خوبه که خیلی خوبه
-چیش خوبه..اینکه می خوام با یکی که مثل بچمه ازدواج کنم
×احمق اگه بچه باشه یعنی می تونی اونجوری که می خوای تربیتش کنی و بزرگش کنی همونجور که می خوای یه زن مطیع و حرف گوش کن حالا خوشگله
-قیافش خوبه
×اوم...پس اوکیه دیگه داداش منم کمکت می کنم رامش کنی
-اکی من باید برم مرسی آرومم کردی خداحافظ داداش
×خداحافظ
درو باز کردم دیدم لنا پرت شد تو قشنگ معلوم بود گوش وایساده خندم گرفته بود
نکته:لنا خواهر تهیونگه
(علامتشπ)
πآااا سلام جونگ کوک تهیونگ داداشی برای تو و جونگ کوک شربت درست کرده بودم گفتم بیام بهتون بدم اما شربت رو پایین جا گذاشتم
-حد اقل می خوای دروغ بگی یه دروغی بگو که بقیه باور کنند
πباور کن به جون تو
-برا دروغات چرا از جون خودت و داشت مایه نمی زاری دختر جون
πیعنی انقدر زایع گفتم
×خیلی
πحالا بگذریم داداش کوک عروسیت مبارک میشه منم با زنت دوست بشم(کیوت)
-اخه تو چرا انقدر کیوتی
×اول بزار ازدواج کنه بعد بگو
πاسن به تو چه آجی خودمه
×اولا آجی نیست و آبجیه بعدشم تو تا حالا ندیدیش بعد شد آبجیت
πاِ حالا می میری ایراد نگیری
-باشه حالا خودتون رو نکشین بعدا که ازدواج کردم آبجی جفتتون باشه من باید برم خداحافظ
×خداحافظ داداش
πخداحافظ داداش جونم این سری تو حق نداری بیای من و تهیونگ میایم تا با آبجی خانومم آشنا بشم
-باشه اما وقتی اومدی حق نداری بهش بگی که قراره با من ازدواج کنه
×راست میگه فقط تا می تونی از خوبی های کوک بگو
πاون به چشم فقط تو مارو دعوت کن
-چشمت بی بلا فردا بیاین
πباشه داداش گلم
-خداحافظ
×خداحافظ
πخداحافظ
ویوی کوک رفتم تو ماشین تا خود خونه تا ته گاز دادم که راه یک ساعتی رو تو نیم ساعت رفتم
دیدگاه ها (۱)

🟡 #آیه_تراپی | وقتی مشکلت اون‌قدر بزرگه که حتی نمی‌تونی تصور...

😂👕 کمد لباس مردونه رو اگه باز کنی، داستان همینه!۷۰٪ مشکی 🖤۲۰...

سناریو🎀وقتی بچتون سرت داد میزنه بچه ۸ سالشه[شوهرمونن]💫نامجون...

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟰-من میخوام همسره آیندم لیا باشه +چی ¥هوی جونگ کوک میفهم...

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۵----------------------------------------⭐🌕...

LESSON

Iove and the moonPart51♡ویو مهمانی● ساعت هشت شب بود و من و ک...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

قسمت ۴ «ات» با آرامش لبخند کمرنگی زد و مستقیم به چشم‌های جون...

Iove and the moonPart35همین طور همراه با رومی درحال قدم زدن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط