Iove and the moon

Iove and the moon
Part51

♡ویو مهمانی

● ساعت هشت شب بود و من و کوک وارد سالن جلسه شدیم. همه مدیرها سر جاشون نشسته بودن و با دیدن کوک از جاشون بلند شدن.

کوک دستم رو گرفت و کنار خودش نشوندم.

کوک: خانم جئون، لطفاً تا آخر جلسه کنارم بمونید.

یونا: چشم، آقای جئون!

کوک: داری مسخره‌م می‌کنی؟

یونا: من؟ اصلاً!

● کوک با خنده سرش رو تکون داد و جلسه شروع شد.

● چند دقیقه از جلسه گذشته بود که یکی از مدیرهای جوان به اسم کیم مین‌جون به طرفمون اومد.

مین‌جون: آقای جئون، بابت قرارداد جدید تبریک می‌گم.

کوک: ممنونم.

● مین‌جون نگاهش رو به من دوخت و لبخند زد.

مین‌جون: فکر نمی‌کردم همسر شما این‌قدر زیبا باشن. واقعاً خوشبختم، خانم جئون.

یونا: ممنونم، لطف دارید.

مین‌جون: اگه اجازه بدید، بعد از جلسه می‌تونم شما رو به کافه شرکت دعوت کنم؟

● لبخندم محو شد و قبل از اینکه جواب بدم، کوک پرونده‌اش رو بست.

کوک: فکر نمی‌کنم همسرم وقت آزادی داشته باشه.

مین‌جون: من از خودشون پرسیدم، آقای جئون!

● چند نفر از مدیرها سعی کردن خنده‌شون رو کنترل کنن. من هم سرم رو پایین انداختم تا خنده‌ام نگیره.

یونا: جونگ کوک!

کوک: بله، خانم جئون؟

یونا: چرا جواب منو می‌دی؟

کوک: چون همسرتم!

یونا: خب که چی؟

کوک: هیچی! جلسه رو گوش کن!

● مین‌جون خندید و گفت:

مین‌جون: به نظر می‌رسه آقای جئون خیلی مراقب همسرشون هستن.

یونا: شما هنوز ایشون رو نشناختید!

کوک: یونا!

یونا: باشه، ساکت شدم!

● جلسه ادامه پیدا کرد، اما هر بار که مین‌جون سؤالی از من می‌پرسید یا لبخندی می‌زد، کوک اخم‌هاش بیشتر توی هم می‌رفت.

● بالاخره جلسه تموم شد و مدیرها یکی‌یکی از سالن خارج شدن. مین‌جون هم به طرف من اومد.

مین‌جون: خانم جئون، از آشنایی با شما خوشحال شدم. امیدوارم دوباره ببینمتون.

یونا: من هم همین‌طور.

● مین‌جون دستش رو برای خداحافظی جلو آورد. هنوز دستم رو به سمتش نبرده بودم که کوک دستم رو گرفت و گفت:

کوک: همسرم خسته‌ست. باید بریم.

مین‌جون: البته، شب بخیر!

● وقتی از سالن خارج شدیم، کوک حتی یک کلمه هم حرف نزد.

یونا: جونگ کوک؟

کوک: ...

یونا: آقای جئون؟

کوک: ...

یونا: کووووک!

کوک: چیه؟!

یونا: چرا این‌قدر اخم کردی؟!

کوک: من اخم نکردم.

یونا: آهان! پس صورتت همین شکلیه؟

کوک: یونا، واقعاً داری اعصابم رو امتحان می‌کنی!

یونا: نکنه حسودی کردی؟

● کوک ایستاد و نگاهم کرد.

کوک: من؟ به اون پسره؟ اصلاً هم این‌طور نیست!

یونا: من که هنوز اسمش رو نگفتم!

● کوک ساکت شد. من هم زدم زیر خنده.

یونا: وای خدای من! واقعاً حسودی کردی!

کوک: بیا بریم خونه، خانم جئون!

یونا: اول بگو حسودی کردی!

کوک: یونا...

یونا: جونگ کوک...

● کوک نزدیک‌تر اومد و با صدای آرومی گفت:

کوک: باشه، حسودی کردم. راضی شدی؟

● لبخندم بیشتر شد.

یونا: خیلی!

کوک: ولی یه چیزی رو خوب گوش کن، خانم خوشگله.

یونا: چی؟

کوک: من به هیچ‌کس اجازه نمی‌دم جای من رو توی قلبت بگیره.

● برای چند لحظه به چشم‌هاش خیره شدم. بعد لبخند زدم و دستش رو گرفتم.

یونا: احمق! جای تو رو که هیچ‌کس نمی‌تونه بگیره.

● کوک لبخند زد و دستم رو بوسید.

کوک: حالا بیا بریم خونه، قبل از اینکه دوباره یکی پیدا بشه و ازت دعوت کنه کافه!


یونا: باشه، حسود خان!

شرط پارت بعدی

لایک 15

کامنت 21


اسلاید دوم استایل یونااااا
#عشق_وماه
دیدگاه ها (۲)

### پشت نقاب عشق 💗**پارت اول از هفت پارت****نویسنده: جئون جن...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

Iove and the moonPart36کوک: عشقم پاشو صبح شده یونا: نمی خوا...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

پارت ۱۲نیلسو و جونگکوک از کلاس بیرون اومدن و وارد راهروی خلو...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط