{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به تو ای دوست سلام

به تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد،
کام تو نوش و دلت، گلگون باد،
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی:
روزگاریست که هم صحبت من تنهائی است،
یار دیرینه ی من درد و غم رسوائی است،
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست،
ولی افسوس که روحم به تنم زندانی است،
چه کنم با غم خویش؟
که گهی بغض دلم می ترکد،
دل تنگم ز عطش می سوزد،
شانه ای می خواهم
که بگذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
دیدگاه ها (۱)

به تو ای دوست سلامدل صافت نفس سرد مرا آتش زد،کام تو نوش و دل...

به تو ای دوست سلامدل صافت نفس سرد مرا آتش زدکام تو نوش و دلت...

چه کنم با غم خویش؟گه گهی بغض دلم می‌ترکددل تنگم ز عطش می‌سوز...

چه کنم با غم خویش؟که گهی بغض دلم می ترکددل تنگم زه عطش می سو...

چه کنم با غم خویش

چه کنم با غم خویش؟که گهی بغض دلم می ترکددلِ تنگم ز عطش می سو...

💜💜چه‌ کنم با غم خویش؟که گهی بغض دلم می ترکد،دل تنگم زِ عطش ...

‏چه کنم با غمِ خویش؟که گهی بغضِ دلم می‌ترکددلِ تنگم زِ عطش م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط