رمان سوکوکو 73
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 73:
چشمامو با دستاش بست و بردم بیرون
چویا: خب..حالا دیگ دستاتو بردار
- نه الان نه..صبر کن..سه دو یک..
دستاشو برداشت و تونستم جلومو ببینم
با چیزی که دیدم دهنم باز مونده بود
اسمون پر از ستاره دنباله دار بود که خیلی سریع از اینطرف و اونطرف رد میشدن
ذوق کرده بودم و محو تماشای اسمون شده بودم
زبونم بند اومده بود
چند لحظه که گذشت ستاره ها تموم شدن و پشت سرش یهو یه عالمه فشفشه رفتن رو هوا
یکی از اونا یه نوشته داشت
زیر ل/ب نوشته رو خوندم: دوستت دارم...نابغهٔ جاذبه...
نگاهی به دازای انداختم
ابروهاشو بالا انداخت
دازای: خب..ارزو کردی؟
+ نه نتونستم..
- عه..اشکال نداره..بهم گفتن امشب فقط همینقدر رد میشه ولی یذره دیگ منتظر میمونیم شاید شانست یکی دیگه رد شد
سرمو پایین انداختم
لبخندی زدم و سرمو بردم سمت اسمون
چویا: چرا باید منتظر رد شدن ستاره دنباله دار توی اسمون باشم..وقتی یه ستاره دنباله دار رو زمین کنارمه؟
لبخند عمیق تری زدم و به چشمای ذوق زده اش زل زدم و ادامه دادم: تازه فهمیدم که..تو همون ستاره دنباله داری هستی که اینهمه وقت منتظرش بودم..دازای
با تعجب بهم خیره شده بود
دازای: ببینم..نکنه بازم..مس/تی؟
+ هه..بیدارتر از همیشه ام..
نگاهشو به زمین انداخت و پاشو رو زمین می کشید و ریزریزکی میخندید
با خودم میگفتم چویا..الان وقتشه..بهش بگو زود باش
نمیتونستم ولی میخواستم هرطور شده بهش بگم که دوسش دارم
یا الان یا هیچوقت
چویا: داز...
تا اومدم بهش بگم، طعم ل/باش حواسمو پرت کرد..
خودمم یه لحظه نفهمیدم که چی شد ولی وقتی دستشو برد پشت سرم تا منو بیشتر به سمت خودش بکشونه، منم همراهیش کردم و چشمامو بستم
دستامو دور گردنش حلقه کردم و ل/بامو رو ل/باش حرکت دادم
طعم ل/باش...
تلخ و شیرین...
یه تضاد ارامش بخش...
گرمایی که با تک تک سلولای بدنم حسش میکردم..
گرمایی که..اینهمه سال منتظرش بودم..
گونه هامو با دستاش گرفت و صورتشو عقب کشید
چشمامو باز کردم و به برق توی چشمای کهرباییش خیره شدم
چشمام میلرزید..
ترسیده بودم..
میترسیدم که یوقت از دستش بدم..
تا خواستم دوباره حرف بزنم، یهو دستمو گرفت و گفت: راستی..یچیز دیگه هم مونده که نشونت بدم
رفت جلو و منم دنبالش رفتم
جلومون نرده کشیده بودن و پایینش رو با نور ماه میشد دید
یه رودخونه بود
دازای: این رودخونه رو میبینی..هر سال کریسمس زوج ها میان اینجا و با قایق از رودخونه رد میشن و بعد یخورده جلوتر همشون فانوس روشن میکنن و برای سال جدیدشون ارزو میکنن..یه بار باید بیای و ببینیش
+ من با تو میام..بهم قول بده کریسمس با هم سوار قایق بشیم و فانوس روشن کنیم..قول میدی؟
برا یه لحظه لبخند رو صورتش خشک شد و زیر ل/ب زمزمه کرد: کریسمس.. هفت ماه دیگه...
حرفشو قطع کرد و نفس عمیقی کشید..
لبخند عمیق تری زد و گفت: باشه..قول میدم..
نگاهشو ازم برداشت و به اسمون نگاه کرد
دازای: انگار دیگه ستاره ای رد نمیشه..برگردیم؟
سرمو به نشونه تاکید تکون دادم و با همدیگه برگشتیم داخل
یخورده رفت جلوتر ولی من همونجا وایسادم
دستی به سرم زدم و زمزمه کردم: اخرش نتونستم بهش بگم...
چشمامو با دستاش بست و بردم بیرون
چویا: خب..حالا دیگ دستاتو بردار
- نه الان نه..صبر کن..سه دو یک..
دستاشو برداشت و تونستم جلومو ببینم
با چیزی که دیدم دهنم باز مونده بود
اسمون پر از ستاره دنباله دار بود که خیلی سریع از اینطرف و اونطرف رد میشدن
ذوق کرده بودم و محو تماشای اسمون شده بودم
زبونم بند اومده بود
چند لحظه که گذشت ستاره ها تموم شدن و پشت سرش یهو یه عالمه فشفشه رفتن رو هوا
یکی از اونا یه نوشته داشت
زیر ل/ب نوشته رو خوندم: دوستت دارم...نابغهٔ جاذبه...
نگاهی به دازای انداختم
ابروهاشو بالا انداخت
دازای: خب..ارزو کردی؟
+ نه نتونستم..
- عه..اشکال نداره..بهم گفتن امشب فقط همینقدر رد میشه ولی یذره دیگ منتظر میمونیم شاید شانست یکی دیگه رد شد
سرمو پایین انداختم
لبخندی زدم و سرمو بردم سمت اسمون
چویا: چرا باید منتظر رد شدن ستاره دنباله دار توی اسمون باشم..وقتی یه ستاره دنباله دار رو زمین کنارمه؟
لبخند عمیق تری زدم و به چشمای ذوق زده اش زل زدم و ادامه دادم: تازه فهمیدم که..تو همون ستاره دنباله داری هستی که اینهمه وقت منتظرش بودم..دازای
با تعجب بهم خیره شده بود
دازای: ببینم..نکنه بازم..مس/تی؟
+ هه..بیدارتر از همیشه ام..
نگاهشو به زمین انداخت و پاشو رو زمین می کشید و ریزریزکی میخندید
با خودم میگفتم چویا..الان وقتشه..بهش بگو زود باش
نمیتونستم ولی میخواستم هرطور شده بهش بگم که دوسش دارم
یا الان یا هیچوقت
چویا: داز...
تا اومدم بهش بگم، طعم ل/باش حواسمو پرت کرد..
خودمم یه لحظه نفهمیدم که چی شد ولی وقتی دستشو برد پشت سرم تا منو بیشتر به سمت خودش بکشونه، منم همراهیش کردم و چشمامو بستم
دستامو دور گردنش حلقه کردم و ل/بامو رو ل/باش حرکت دادم
طعم ل/باش...
تلخ و شیرین...
یه تضاد ارامش بخش...
گرمایی که با تک تک سلولای بدنم حسش میکردم..
گرمایی که..اینهمه سال منتظرش بودم..
گونه هامو با دستاش گرفت و صورتشو عقب کشید
چشمامو باز کردم و به برق توی چشمای کهرباییش خیره شدم
چشمام میلرزید..
ترسیده بودم..
میترسیدم که یوقت از دستش بدم..
تا خواستم دوباره حرف بزنم، یهو دستمو گرفت و گفت: راستی..یچیز دیگه هم مونده که نشونت بدم
رفت جلو و منم دنبالش رفتم
جلومون نرده کشیده بودن و پایینش رو با نور ماه میشد دید
یه رودخونه بود
دازای: این رودخونه رو میبینی..هر سال کریسمس زوج ها میان اینجا و با قایق از رودخونه رد میشن و بعد یخورده جلوتر همشون فانوس روشن میکنن و برای سال جدیدشون ارزو میکنن..یه بار باید بیای و ببینیش
+ من با تو میام..بهم قول بده کریسمس با هم سوار قایق بشیم و فانوس روشن کنیم..قول میدی؟
برا یه لحظه لبخند رو صورتش خشک شد و زیر ل/ب زمزمه کرد: کریسمس.. هفت ماه دیگه...
حرفشو قطع کرد و نفس عمیقی کشید..
لبخند عمیق تری زد و گفت: باشه..قول میدم..
نگاهشو ازم برداشت و به اسمون نگاه کرد
دازای: انگار دیگه ستاره ای رد نمیشه..برگردیم؟
سرمو به نشونه تاکید تکون دادم و با همدیگه برگشتیم داخل
یخورده رفت جلوتر ولی من همونجا وایسادم
دستی به سرم زدم و زمزمه کردم: اخرش نتونستم بهش بگم...
- ۲۳.۴k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط