کپشن گلیا💗😌
کپشن گلیا💗😌
عروسک من😈🔞
پارت پنجاه و پنج
روی تخت نشستم اصلا دیگه دلم نمیخواد
بهش فکر کنم
اما قلبم یجوریه واسه یبار دیگه اوووف
فرشته بهش فکر نکن اون تورو زندانی کرد و بهت بزور تع.رض کرد
و همون روز اول به همه معرفیم کرد کسایی که نگاهاشون
یجوری بود
سرمو روی بالش گذاشتم من فرشته زایچف بودم یه دختر
ساده که پدرش اونو بخاطر یه اشتباه کوچیک تنبیهش میکرد
همون دختر کوچولوی ۸ ساله ای که مادرشو از دست داد
همون دختر کوچولویی که الان افتاده تو چنگ یه مرد روانی
که حتی معلوم نیست چیکاره است
چشمامو آروم بستم نمیدونم قراره بین من و نیک ولکوف
چی بگذره
"فردا ساعت ۶:۷"
چشمامو باز کردم که با دیدن نِلی پریدم اونطرف
-آخیش بیدار شدی
خندیدم و لب برچیدم
+بیدار نشمم
خندید و اومد سمتم بازومو کشید سمت خودش
و لب برچید
-اِ فرشته
چشمامو مالوندم و لب برچیدم
+جونم نِلی
-بیا بریم یجا
متعجب بهش خیره بودم چقدر اهل گردش بود
+اخه دیروز
منو کشوند سمت کمدم
و درشو باز کرد و همونطور که دنبال یه لباس بود لب برچید
-دیروز برای دیروز بود زن داداش
یه لباس بلند به رنگصورتی کالباسی توی دستام گذاشت و فقط فقط نیم ساعت فرصت داری
بعدم نگاه ساعتش کرد و چشمکی زد و بعد در اتاقو بست نگاه
لباسش کردم
سلیقه اش مثل نیک بود عجب دلنشین بود
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_عاشقانه
عروسک من😈🔞
پارت پنجاه و پنج
روی تخت نشستم اصلا دیگه دلم نمیخواد
بهش فکر کنم
اما قلبم یجوریه واسه یبار دیگه اوووف
فرشته بهش فکر نکن اون تورو زندانی کرد و بهت بزور تع.رض کرد
و همون روز اول به همه معرفیم کرد کسایی که نگاهاشون
یجوری بود
سرمو روی بالش گذاشتم من فرشته زایچف بودم یه دختر
ساده که پدرش اونو بخاطر یه اشتباه کوچیک تنبیهش میکرد
همون دختر کوچولوی ۸ ساله ای که مادرشو از دست داد
همون دختر کوچولویی که الان افتاده تو چنگ یه مرد روانی
که حتی معلوم نیست چیکاره است
چشمامو آروم بستم نمیدونم قراره بین من و نیک ولکوف
چی بگذره
"فردا ساعت ۶:۷"
چشمامو باز کردم که با دیدن نِلی پریدم اونطرف
-آخیش بیدار شدی
خندیدم و لب برچیدم
+بیدار نشمم
خندید و اومد سمتم بازومو کشید سمت خودش
و لب برچید
-اِ فرشته
چشمامو مالوندم و لب برچیدم
+جونم نِلی
-بیا بریم یجا
متعجب بهش خیره بودم چقدر اهل گردش بود
+اخه دیروز
منو کشوند سمت کمدم
و درشو باز کرد و همونطور که دنبال یه لباس بود لب برچید
-دیروز برای دیروز بود زن داداش
یه لباس بلند به رنگصورتی کالباسی توی دستام گذاشت و فقط فقط نیم ساعت فرصت داری
بعدم نگاه ساعتش کرد و چشمکی زد و بعد در اتاقو بست نگاه
لباسش کردم
سلیقه اش مثل نیک بود عجب دلنشین بود
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_عاشقانه
- ۴۵۳
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط