چند پارتی (درخواستی)
[وقتی بدون اجازه جونگکوک با دوستِ پسرت میری بیرون و....]
The End of the Final Part 🤍🧸
_____________________________
صدای خفیف لیوان روی میز بلندشد نفس عمیقی کشیدم
"_ا/ت
آروم سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم ولی اون داشت نگاه لیوان شرابش میکرد
" +ب.. بله...
جونگکوک نفس عمیقی کشید و از روی مبل بلند شد و رفت سمت اتاق خواب
"_هیچی...
بعد بدون توجه به اینکه وایسادم و میخوام حرف بزنم وارد اتاق شد و. در محکم بست
صدای تق بلندی توی فضا پیچید و برای چند لحظه سکوت سنگینی همه جا رو گرفت من همونجا خشکم زده بود و به در بسته خیره مونده بودم انگار حتی فرصت نکرده بودم اولین کلمه رو به زبون بیارم که اون بیهیچ حرفی منو پشت در جا گذاشته بود
خودمو انداختم روی مبلی که چند دقیقه پیش جونگکوک روش نشسته بود
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم انگار فقط میخواستم برای چند لحظه از همه چی فرار کنم اما ذهنم دست از سرم برنمیداشت مدام حرفها و رفتار جونگکوک رو مرور میکردم و بیشتر از هر چیزی این فکر آزارم میداد که چطور یه اتفاق به ظاهر ساده تونسته بود همه چی رو به اینجا برسونه
همین جور داشتم با خودم حرف میزدم که" سیاهی"
𓂃 ࣪˖ فلش بک به ساعت 2 شب.. 𓂃 ࣪˖
با دستی دور کمرم چشمامو باز کردم چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام
سرمو کمی تکون دادم و خواستم دوباره چشمامو ببندم که صدای آروم جونگکوک کنار گوشم پیچید
"_ا/ت...
با صدای جونگکوک قلبم تند زد سرمو از لبه مبل بلند کردم و به چشمای مشکی و خمارش خیره شدم پلکهاش کمی سنگین بود و نگاهش زیر نور کم سالن یه جور خاصی به نظر میرسید انگار خستگی و عصبانیت با هم توی چشمهاش جمع شده بودن موهای آشفتهش روی پیشونیش ریخته بود و با اون نگاه سرد
"_بلند شو داخل اتاق بخواب
" +لازم..... لازم نیست
جونگکوک بازومو گرفت و کشوند دنبال خودش در اتاق باز کرد و انداختم داخل اتاق در بست خودشو انداخت روی تخت و سرشو مخالفم چرخوند پتورو روی خودش داد
"_لباستو عوض کن و بخواب
نگاهی از اینه به لباسم انداختم هنوز تنم بود هوفی کشیدم و رفتم سمت کمد لباس بعد از کمی گشتن یه ست لباس خواب صورتی روشن برداشتم که یه تاپ بندی نازک و یه شلوارک راحتی
پارچه لطیفش رو بین انگشتام لمس کردم
لباسمو عوض کردم و موهای صورتی بلندمو شونه کردم
نفس عمیقی کشید و آروم روی مبل خوابیدم و پتو رو روی خودم دادم
چرا خواب کنارمو خاموش کردم
چشمامو بستم ولی خوابم نمیبرد صدامو صاف کردم
"+جونگکوک.... عشقم
هیچ صدای نیومد سرمو پایین انداختم
" +جونگکوک..... لطفا جواب بده کارت دارم
بازم هیچ صدای نیومد دیگه طاقت نیوردم و اشکم در آورد
و شروع کردم با گریه کردن
"+جونگکوک.... هق... هق..
چشمامو بستم و بیشتر گریه کردم یهو تخت تکون خورد چشمامو باز کردم
جونگکوک روبه روم نشسته بود
"_گریه نکن
" - بخواب
"+جونگکوک..... ببخشید دیگه.... هق هق
" _گریه نکن.... گریه نکن نمیتونم گریتو ببینم هرچقدر ازت اعصبانبم ولی.... ولی گریه نکن
با پشت دستم اشکامو پاک کردم و خودمو انداختم داخل بغل جونگکوک
"+ببخشید... جونگکوک ببخشید دیگه تکرار نمیشه
هیچ صدای نیومد سرمو بالا اوردم
جونگکوک داشت نگام میکرد
سرمو بالا اوردم و لبمو گذاشتم روی لبش
هیچ تکونی نخوردیم
یکم فاصله گرفتم و نگاش کردم
" _ا/ت... دفعه آخرت باشه بدون اجازه و خبر بری بیرون
سرمو تند تکون دادم
" +باشه...
جونگکوک بعد حرفم محکم لبشو کوبوند به لبام و مک زود روی تخت خوابوندم و اومد روم دستاشو دور صورتم قاب کرد
منم دستامو دور گردنش انداختم و همرایی کردم
شاید زندگیمون همیشه آروم و بیدردسر نبود اما هنوزم بین تمام قهرها و آشتیهامون یه چیزی وجود داشت که باعث میشد دوباره به سمت هم برگردیم "عشق.."
(پایان) (The End 🤍✨)
__________________________
اسلا اول لباس خواب ا/ت
خب این چند پارتی هم تموم شد🎀🍓
منتظر چند پارتی جدید باشین 🧸✨
The End of the Final Part 🤍🧸
_____________________________
صدای خفیف لیوان روی میز بلندشد نفس عمیقی کشیدم
"_ا/ت
آروم سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم ولی اون داشت نگاه لیوان شرابش میکرد
" +ب.. بله...
جونگکوک نفس عمیقی کشید و از روی مبل بلند شد و رفت سمت اتاق خواب
"_هیچی...
بعد بدون توجه به اینکه وایسادم و میخوام حرف بزنم وارد اتاق شد و. در محکم بست
صدای تق بلندی توی فضا پیچید و برای چند لحظه سکوت سنگینی همه جا رو گرفت من همونجا خشکم زده بود و به در بسته خیره مونده بودم انگار حتی فرصت نکرده بودم اولین کلمه رو به زبون بیارم که اون بیهیچ حرفی منو پشت در جا گذاشته بود
خودمو انداختم روی مبلی که چند دقیقه پیش جونگکوک روش نشسته بود
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم انگار فقط میخواستم برای چند لحظه از همه چی فرار کنم اما ذهنم دست از سرم برنمیداشت مدام حرفها و رفتار جونگکوک رو مرور میکردم و بیشتر از هر چیزی این فکر آزارم میداد که چطور یه اتفاق به ظاهر ساده تونسته بود همه چی رو به اینجا برسونه
همین جور داشتم با خودم حرف میزدم که" سیاهی"
𓂃 ࣪˖ فلش بک به ساعت 2 شب.. 𓂃 ࣪˖
با دستی دور کمرم چشمامو باز کردم چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام
سرمو کمی تکون دادم و خواستم دوباره چشمامو ببندم که صدای آروم جونگکوک کنار گوشم پیچید
"_ا/ت...
با صدای جونگکوک قلبم تند زد سرمو از لبه مبل بلند کردم و به چشمای مشکی و خمارش خیره شدم پلکهاش کمی سنگین بود و نگاهش زیر نور کم سالن یه جور خاصی به نظر میرسید انگار خستگی و عصبانیت با هم توی چشمهاش جمع شده بودن موهای آشفتهش روی پیشونیش ریخته بود و با اون نگاه سرد
"_بلند شو داخل اتاق بخواب
" +لازم..... لازم نیست
جونگکوک بازومو گرفت و کشوند دنبال خودش در اتاق باز کرد و انداختم داخل اتاق در بست خودشو انداخت روی تخت و سرشو مخالفم چرخوند پتورو روی خودش داد
"_لباستو عوض کن و بخواب
نگاهی از اینه به لباسم انداختم هنوز تنم بود هوفی کشیدم و رفتم سمت کمد لباس بعد از کمی گشتن یه ست لباس خواب صورتی روشن برداشتم که یه تاپ بندی نازک و یه شلوارک راحتی
پارچه لطیفش رو بین انگشتام لمس کردم
لباسمو عوض کردم و موهای صورتی بلندمو شونه کردم
نفس عمیقی کشید و آروم روی مبل خوابیدم و پتو رو روی خودم دادم
چرا خواب کنارمو خاموش کردم
چشمامو بستم ولی خوابم نمیبرد صدامو صاف کردم
"+جونگکوک.... عشقم
هیچ صدای نیومد سرمو پایین انداختم
" +جونگکوک..... لطفا جواب بده کارت دارم
بازم هیچ صدای نیومد دیگه طاقت نیوردم و اشکم در آورد
و شروع کردم با گریه کردن
"+جونگکوک.... هق... هق..
چشمامو بستم و بیشتر گریه کردم یهو تخت تکون خورد چشمامو باز کردم
جونگکوک روبه روم نشسته بود
"_گریه نکن
" - بخواب
"+جونگکوک..... ببخشید دیگه.... هق هق
" _گریه نکن.... گریه نکن نمیتونم گریتو ببینم هرچقدر ازت اعصبانبم ولی.... ولی گریه نکن
با پشت دستم اشکامو پاک کردم و خودمو انداختم داخل بغل جونگکوک
"+ببخشید... جونگکوک ببخشید دیگه تکرار نمیشه
هیچ صدای نیومد سرمو بالا اوردم
جونگکوک داشت نگام میکرد
سرمو بالا اوردم و لبمو گذاشتم روی لبش
هیچ تکونی نخوردیم
یکم فاصله گرفتم و نگاش کردم
" _ا/ت... دفعه آخرت باشه بدون اجازه و خبر بری بیرون
سرمو تند تکون دادم
" +باشه...
جونگکوک بعد حرفم محکم لبشو کوبوند به لبام و مک زود روی تخت خوابوندم و اومد روم دستاشو دور صورتم قاب کرد
منم دستامو دور گردنش انداختم و همرایی کردم
شاید زندگیمون همیشه آروم و بیدردسر نبود اما هنوزم بین تمام قهرها و آشتیهامون یه چیزی وجود داشت که باعث میشد دوباره به سمت هم برگردیم "عشق.."
(پایان) (The End 🤍✨)
__________________________
اسلا اول لباس خواب ا/ت
خب این چند پارتی هم تموم شد🎀🍓
منتظر چند پارتی جدید باشین 🧸✨
- ۷.۲k
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط