بیا عاشق شویم ،

بیا عاشق شویم ،
یار جان ....
من نم نمِ بارانِ پائیز را می آورم ،
تو بی چتر و سرزده از راه بیا ...
من یک بغل انتظار
و رؤیای دیدار می آورم ،
تو آن آغوشِ پُر از بوسه و عاشقانه هایت را باز کن ...
من پریشانیِ گیسوانِ نبافته ام را می آورم ،
تو با سرانگشتانِ بی تاب ،
دارِ قالیِ تقدیر را بیاور
و گره در گره بینداز اینهمه بی قراریِ سامان گرفته را ...
من شبهای خالی و آنهمه تنهائیِ چندین ساله را می آورم،
تو ترانه های قدیمی ات را آرام آرام در ثانیه هایم جاری کن ...
من گدازه های آتشفشانِ مردمکهایم را می آورم ،
تو با دریای موّاجِ لبخندهای جادوئی ات ، تمامِ عطشِ مرا به ساحلی امن برسان ...
من حجمِ وسیع دلتنگیِ نبودن هایت را می آورم ،
تو با وعده های ماندنت،
سرِ حال بیاور این زنده بودن های بی زندگی را ...
تو شرابِ خلسه آورِ چشمهایت را بیاور ...
من هم جامِ جان می آورم برای همۀ دلدادگی های تو ...
دیگر وقتش رسیده یارجان،
  بیا عاشق شویم....
دیدگاه ها (۱۵)

خانه قدیمی مادر بزرگ پناه آخر هفته های ما است.از زمانی که زن...

مادر جان…چه غریبانه از این دنیا رفتی،چه مظلومانه دردهایت را ...

مافیای من — قسمت ۱۷مردی که نباید برگشته باشدراهرو برای چند ث...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

پاییز که می‌رسد، انگار کسی در دوردست‌ها آهنگ دلتنگی‌اش را بر...

🍁🍂 #پاییز من اے ڪہ تجلے گاہ هر آن‌چہ در عشق نهفتہ استاز شورو...

پروانه جان

سناریو ران

***آرومم تو که باهامی...* مجسمه باهوش مصنوعی.ملکه خوب ها

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط