{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای من — قسمت ۱۷

مافیای من — قسمت ۱۷

مردی که نباید برگشته باشد

راهرو برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.

ات به جونگکوک نگاه می‌کرد.

جونگکوک هم بدون هیچ حرفی به او خیره مانده بود.

ات بالاخره گفت:

— خب؟

جونگکوک:

— برو بالا.

ات اخم کرد.

— باز هم «برو بالا»؟

— بله.

— نه.

یکی از افراد جونگکوک آرام سرش را پایین انداخت؛ انگار از همین حالا می‌دانست این دو نفر قرار است دوباره بحث کنند.

ات دست به سینه ایستاد.

— من اون تصویر رو دیدم.

جونگکوک سرد گفت:

— چیزی ندیدی.

— دیدم.

— اشتباه کردی.

— نه.

جونگکوک یک قدم جلو آمد.

— ات.

لحنش آن‌قدر جدی بود که ات برای لحظه‌ای ساکت شد.

جونگکوک ادامه داد:

— این موضوع شوخی نیست.

ات آرام گفت:

— منم شوخی نمی‌کنم.

چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.

بعد جونگکوک آهسته گفت:

— این آخرین باره که بهت می‌گم از این ماجرا فاصله بگیر.

ات پرسید:

— و اگه نگیرم؟

جونگکوک بدون مکث جواب داد:

— خودم مجبورت می‌کنم.

ات با تعجب گفت:

— شما همیشه همین‌طوری با همه حرف می‌زنید؟

— بله.

— واقعاً آدم عجیبی هستید.

جونگکوک بی‌تفاوت گفت:

— می‌دونم.

ات انتظار هر جوابی را داشت جز این.

چند لحظه سکوت کرد.

— حداقل قبولش دارید.

جونگکوک برگشت.

— بیا.

— کجا؟

— خونه.

— من خودم می‌تونم—

جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:

— بحث نکن.

ات زیر لب غر زد:

— آدمو دیوونه می‌کنه...

جونگکوک شنید.

ولی هیچ واکنشی نشان نداد.


---

چند ساعت بعد

ات بالاخره به خانه رسید.

اما خوابش نمی‌برد.

پرونده.

اسم شرکت‌ها.

تصویر آن مرد.

و واکنش عجیب جونگکوک...

همه در ذهنش می‌چرخید.

ات روی تخت نشست و لپ‌تاپش را باز کرد.

اسم یکی از شرکت‌های داخل پرونده را جست‌وجو کرد.

اطلاعات زیادی وجود نداشت.

شرکت تقریباً پنج سال قبل تعطیل شده بود.

ات چشم‌هایش را ریز کرد.

— پنج سال...

دوباره تصویر مرد را در ذهنش آورد.

بعد متوجه چیزی شد.

آن مرد هنگام خروج از بایگانی، یک انگشتر در دستش داشت.

ات مطمئن بود همان انگشتر را قبلاً دیده.

اما کجا؟

چند دقیقه فکر کرد.

بعد ناگهان یادش آمد.

روی میز جونگکوک.

همان انگشتر.

همان طرح.

ات فوراً لپ‌تاپ را بست.

— یعنی...

اما قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، گوشی‌اش لرزید.

یک پیام ناشناس.

فقط یک جمله:

«اگه می‌خوای بدونی جونگکوک واقعاً کیه، فردا ساعت ۹ به آدرس زیر بیا.»

زیر پیام یک آدرس بود.

ات چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

بعد با خودش گفت:

— نه...

پیام دوم آمد.

«تنها بیا.»

ات گوشی را پایین آورد.

برای اولین بار واقعاً دودل شده بود.

چون این دیگر کنجکاوی ساده نبود.

داشت به چیزی نزدیک می‌شد که جونگکوک با تمام وجود می‌خواست پنهانش کند.


---

همان شب، جای دیگری...

جونگکوک پشت یک میز تاریک ایستاده بود.

چند نفر روبه‌رویش بودند.

یکی از آنها گفت:

— رئیس، همون شخص تأیید شد.

جونگکوک آرام پرسید:

— اسم؟

مرد مکث کرد.

— کیم سونگ‌هو.

سکوت.

جونگکوک سرش را پایین انداخت.

انگار اسم، خاطره‌ای قدیمی را زنده کرده بود.

یکی دیگر گفت:

— فکر می‌کردیم پنج سال پیش از کشور خارج شده.

جونگکوک سرد جواب داد:

— منم همین فکر رو می‌کردم.

— پس چرا برگشته؟

جونگکوک نگاهش را بلند کرد.

— برای من.

مردها ساکت شدند.

جونگکوک ادامه داد:

— و حالا ات رو پیدا کرده.

یکی از افرادش با نگرانی پرسید:

— باید ازش دورش کنیم؟

جونگکوک چند لحظه فکر کرد.

— نه.

— رئیس؟

— اگه اون مرد واقعاً برگشته باشه، خودش به سمت ات میاد.

مرد پرسید:

— پس چی کار کنیم؟

جونگکوک خیلی آرام گفت:

— فقط مراقبش باشید.

— از ات؟

جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.

— از هر دو.


---

صبح روز بعد

ات ساعت ۸:۵۵ جلوی آدرسی که در پیام آمده بود ایستاد.

یک ساختمان قدیمی.

ساکت.

تقریباً خالی.

ات به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد.

۹:۰۰

در ساختمان باز شد.

ات یک قدم جلو رفت.

همان لحظه صدای آشنایی پشت سرش آمد:

— فکر می‌کردم باهوش‌تری.

ات برگشت.

جونگکوک.

کت مشکی، چهره‌ی سرد و همان نگاه همیشگی.

ات با عصبانیت گفت:

— شما منو تعقیب کردید؟

— نه.

— پس اینجا چی کار می‌کنید؟

جونگکوک به ساختمان نگاه کرد.

— همون چیزی که تو.

ات با ناباوری گفت:

— یعنی شما هم پیام رو گرفتید؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— نه.

ات مکث کرد.

— پس...

جونگکوک آرام گفت:

— من فرستنده رو می‌شناسم.

ات خشکش زد.

— چی؟

جونگکوک به در ساختمان نگاه کرد.

— و اگه وارد بشی، دیگه نمی‌تونی وانمود کنی هیچ‌چیزی درباره‌ی من نمی‌دونی.

ات چند ثانیه ساکت ماند.

کامنت
دیدگاه ها (۱)

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط