پنهان عشق
پارت ۵
ویو ات
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم رفتم سرویس بهداشتی بعد اومدم مو هامو شونه کردم یه لباس راحتی پوشیدم رفتم پایین
+: صبح بخیر مامان جونن
♡: صبح بخیر دخترم بیا صبحون بخور
+: باش مامان لونا کجاس
♡: رفته لباس بخره ساعت ۵ باید بریم لباس عروس بخریم
+: اوکی
بعد پنکیک خوردم ظرف ها رو جمع کردم رفتم توی اتاقم کتاب خوندم بعد ساعت ۵:۴۰ بود حوصلم سر رفته بود که لنا زنگ زد
&: سلام اتتت جونن
+: سلامم لنا جونم
&: میگم شب بریم بار
+: باش بریم ساعت ۹ بریم چون میخواهیم بریم برای خواهرم لباس عروس بخریم
&: اوکی عزیزم راستی
+: جان
&: من با یکی اشنا شدم اسمش هیونگ هست
+: اووو بلا دوست پسر پیدا کردی 🥴
&: اره😂🤭
+: قرار امشب بیاد بار
&: اره قرار بیاد🤭
+: باش عزیزم پس شب میبینمت
&: بای بای
بعد سه ساعت حرف زدن ساعت ۴ نیم شد سری رفتم حموم یه دوش ۲۰ مین گرفتم اومدم یه لباس خوشگل سفید صورتی پوشیدم بعد مو هامو خشگ کردم یه ارایش ملایم کردم رفتم پایین
+: مامان من حاضرم
♡: باش دخترم الان بابات و لونا میاین
☆: ما اومدم الان هاس که خانواده جئون ها بیان
بعد صدای در اومد رفتیم باز کردم
@: سلام اقای کیم
☆: او سلامم
#: سلام عروسم سلام دخترم
+: سلام خوبید
☆: خب بریم دیر میشه لونا و ات و جونگکوک با هم بیاین
ما هم با هم میایم
بعد رفتیم سوار ماشین شدیم حرکت کردیم توی راه
جونگکوک همش منو نگاه میکرد ایش از توی آینه لونا هم با نیش خند دست جونگکوک رو روی پاش گذاشت بود جونگکک میخواست دستش رو برداره اما لونا نمیذاشت اخه جلوی من وا ایش🥴😕 بعد نیم ساعت بلخر رسیدیم وای
=: عشقم بریم (دستشو گرفت بود)
-: برو اون ور تر (سرد دستشو برداشت از دستش)
بعد وارده پاساژ شدیم اول رفتیم برای لونا لباس عروس بخریم وارده مغازه شدیم
=: مامانی اینو بپوشم
#: اره عزیزم برو ببین خوبه
بعد لونا همش لباس عوض میکرد ما هم نظر میدادیم جونگکوک اصلا نگاه هم نمیکردش داشتم ناراحت میشودم درست لونا منو دوست ندارم درست اجباری هست اما بازم بلخر رفتم به جونگکوک بگم نظر بده به لونا یواشکی اروم گفتم
+: جونگکوک
-: جون دلم (اوو🤭😂)
+: چرا به لباس لونا نظر نمیدی
-: خودتت میدونی ات این ازدواج اجباری هست
+: بازم یه نظر بده 😔
-: باش خوشگلم توو دوست داری نظر میدم
=: عشقم این خوبه
-: اره همین خوبه
=: پس همینو برمیدارم
بعد خرید لباس لونا رفتیم برای جونگکوک لباس بخریم
#: پسرم این خوبه بخرش
همه نظر دادن
من چشمم خورد به یه کت شلوار قشنگ مشکی
+: جونگکوک این خوبه
-: اره نازم بده بپوشمش
بعد جونگکوک لباس رو پوشید همه نظر دادن قرار شد اونو بگیره رفت تا لباسشو عوض کنه بیا
ویو لونا
این ات همش کنار جونگکوک جای شوهر من توی پروف لباس عروس من هم داشت باهاش حرف میزد الانم که باز باهاش حرف زد خودم آدمش میکنم بعد ات رو یه کنار کیشیدم.... ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت پنجم حمایت کنید قشنگ ها مرسی 🙃💓❤
ویو ات
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم رفتم سرویس بهداشتی بعد اومدم مو هامو شونه کردم یه لباس راحتی پوشیدم رفتم پایین
+: صبح بخیر مامان جونن
♡: صبح بخیر دخترم بیا صبحون بخور
+: باش مامان لونا کجاس
♡: رفته لباس بخره ساعت ۵ باید بریم لباس عروس بخریم
+: اوکی
بعد پنکیک خوردم ظرف ها رو جمع کردم رفتم توی اتاقم کتاب خوندم بعد ساعت ۵:۴۰ بود حوصلم سر رفته بود که لنا زنگ زد
&: سلام اتتت جونن
+: سلامم لنا جونم
&: میگم شب بریم بار
+: باش بریم ساعت ۹ بریم چون میخواهیم بریم برای خواهرم لباس عروس بخریم
&: اوکی عزیزم راستی
+: جان
&: من با یکی اشنا شدم اسمش هیونگ هست
+: اووو بلا دوست پسر پیدا کردی 🥴
&: اره😂🤭
+: قرار امشب بیاد بار
&: اره قرار بیاد🤭
+: باش عزیزم پس شب میبینمت
&: بای بای
بعد سه ساعت حرف زدن ساعت ۴ نیم شد سری رفتم حموم یه دوش ۲۰ مین گرفتم اومدم یه لباس خوشگل سفید صورتی پوشیدم بعد مو هامو خشگ کردم یه ارایش ملایم کردم رفتم پایین
+: مامان من حاضرم
♡: باش دخترم الان بابات و لونا میاین
☆: ما اومدم الان هاس که خانواده جئون ها بیان
بعد صدای در اومد رفتیم باز کردم
@: سلام اقای کیم
☆: او سلامم
#: سلام عروسم سلام دخترم
+: سلام خوبید
☆: خب بریم دیر میشه لونا و ات و جونگکوک با هم بیاین
ما هم با هم میایم
بعد رفتیم سوار ماشین شدیم حرکت کردیم توی راه
جونگکوک همش منو نگاه میکرد ایش از توی آینه لونا هم با نیش خند دست جونگکوک رو روی پاش گذاشت بود جونگکک میخواست دستش رو برداره اما لونا نمیذاشت اخه جلوی من وا ایش🥴😕 بعد نیم ساعت بلخر رسیدیم وای
=: عشقم بریم (دستشو گرفت بود)
-: برو اون ور تر (سرد دستشو برداشت از دستش)
بعد وارده پاساژ شدیم اول رفتیم برای لونا لباس عروس بخریم وارده مغازه شدیم
=: مامانی اینو بپوشم
#: اره عزیزم برو ببین خوبه
بعد لونا همش لباس عوض میکرد ما هم نظر میدادیم جونگکوک اصلا نگاه هم نمیکردش داشتم ناراحت میشودم درست لونا منو دوست ندارم درست اجباری هست اما بازم بلخر رفتم به جونگکوک بگم نظر بده به لونا یواشکی اروم گفتم
+: جونگکوک
-: جون دلم (اوو🤭😂)
+: چرا به لباس لونا نظر نمیدی
-: خودتت میدونی ات این ازدواج اجباری هست
+: بازم یه نظر بده 😔
-: باش خوشگلم توو دوست داری نظر میدم
=: عشقم این خوبه
-: اره همین خوبه
=: پس همینو برمیدارم
بعد خرید لباس لونا رفتیم برای جونگکوک لباس بخریم
#: پسرم این خوبه بخرش
همه نظر دادن
من چشمم خورد به یه کت شلوار قشنگ مشکی
+: جونگکوک این خوبه
-: اره نازم بده بپوشمش
بعد جونگکوک لباس رو پوشید همه نظر دادن قرار شد اونو بگیره رفت تا لباسشو عوض کنه بیا
ویو لونا
این ات همش کنار جونگکوک جای شوهر من توی پروف لباس عروس من هم داشت باهاش حرف میزد الانم که باز باهاش حرف زد خودم آدمش میکنم بعد ات رو یه کنار کیشیدم.... ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت پنجم حمایت کنید قشنگ ها مرسی 🙃💓❤
- ۶.۷k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط