مثلث عشقی
ریندو: فهمیدم
*کلا جو مافیایی شد*
ایزانا: کاکوچو بیا تو دفتر کارم تو عمارت، همین الان
کاکوچو: باش
*ایزانا و کاکوچو به دفتر ایزانا رفتن و تا کاکوچو درو بست ایزانا یقه ی کاکوچو رو گرفت*
ایزانا: به چه حقی پادشاهت رو تهدید کردی
کاکوچو: من یه فرمانده ام و تا پای جونم از سوزومه محافظت میکنم، این چیزیه که همیشه سوزویاکا میخواست
ایزانا: هاا؟ سوزویاکا کدوم خریه؟
کاکوچو: شینچیرو چه حکمی برات داره؟ سوزویاکا هم همون حکم رو برام داشت، اون بهم مبارزه کردن و مشت زدن و جنگیدن رو یاد داد، اون توی یه دعوا کشته شد، قبل مرگش گفت، لطفا مواظب اون دوتا کوچولو باش اون دوتا گنج های منن، من همون روز به خودم قول دادم که از سوزومه و برادرش محافظت کنم، سوزومه و برادرش خیلی کوچک بودن و ما اصلا نگفتیم که اونا برادری به اسم سوزویاکا داشتن، نمیزارم کسی نسبت با اونا نیت بدی داشته باشه، هیچوقت
ایزانا: الان منظورت اینکه من نیت بدی دارم؟
کاکوچو: همچین منظوری ندارم، فقط میگم، اگه تار مویی از سرش کم شه، سکوت نمیکنم
*کاکوچو یقه اش را درست میکنه و از دفتر ایزانا میره بیرون*
ایزانا: هوف لعنتیی!
کاکوچو: ببخش ایزانا، هیچوقت جلوت نبودم، بلکه همیشه درکنارت بودم، اما در مورد سوزویاکا، نمیتونم سکوت کنم، اون برادر نداشتم بود
*کاکوچو از پله ها رفت پایین و پرونده هارو فرستاد برای ایزانا*
*همین تایم خونه ی سوزومه اینا*
*سوزومه با شوک و نخوردن چیزی از سر سفره بلند میشه و میره تو اتاقش و درو میبنده*
سوزومه: نه، نه، نه، بابا همچین کاریو نمیکنه، اینا همش یه خوابه، یه کابوس، من قرار نیست با کسی که حتی کوچک ترین چیزی ازش نمیدونم بخوابم و زندگی کنم...
*سوزومه چندبار محکم میزنه تو گوشش که ببینه خوابه یا بیداری*
سوزومه: بیدار شو، بیدار شو لعنتی، از این کابوس بیدار شو..... بیدار شو
*به زدن خودش ادامه داد و گریه میکرد از جایی به بعد دیگه خودشو نزد و پاهاشو بغل کرد و گریه کرد*
سوزومه:.....
☆پایان پارت ۴☆
ادمین: لایک و کامنت یادتون نره ✨❤، شرط پارت بعد پنج عدد لایک هست🤌💕
*کلا جو مافیایی شد*
ایزانا: کاکوچو بیا تو دفتر کارم تو عمارت، همین الان
کاکوچو: باش
*ایزانا و کاکوچو به دفتر ایزانا رفتن و تا کاکوچو درو بست ایزانا یقه ی کاکوچو رو گرفت*
ایزانا: به چه حقی پادشاهت رو تهدید کردی
کاکوچو: من یه فرمانده ام و تا پای جونم از سوزومه محافظت میکنم، این چیزیه که همیشه سوزویاکا میخواست
ایزانا: هاا؟ سوزویاکا کدوم خریه؟
کاکوچو: شینچیرو چه حکمی برات داره؟ سوزویاکا هم همون حکم رو برام داشت، اون بهم مبارزه کردن و مشت زدن و جنگیدن رو یاد داد، اون توی یه دعوا کشته شد، قبل مرگش گفت، لطفا مواظب اون دوتا کوچولو باش اون دوتا گنج های منن، من همون روز به خودم قول دادم که از سوزومه و برادرش محافظت کنم، سوزومه و برادرش خیلی کوچک بودن و ما اصلا نگفتیم که اونا برادری به اسم سوزویاکا داشتن، نمیزارم کسی نسبت با اونا نیت بدی داشته باشه، هیچوقت
ایزانا: الان منظورت اینکه من نیت بدی دارم؟
کاکوچو: همچین منظوری ندارم، فقط میگم، اگه تار مویی از سرش کم شه، سکوت نمیکنم
*کاکوچو یقه اش را درست میکنه و از دفتر ایزانا میره بیرون*
ایزانا: هوف لعنتیی!
کاکوچو: ببخش ایزانا، هیچوقت جلوت نبودم، بلکه همیشه درکنارت بودم، اما در مورد سوزویاکا، نمیتونم سکوت کنم، اون برادر نداشتم بود
*کاکوچو از پله ها رفت پایین و پرونده هارو فرستاد برای ایزانا*
*همین تایم خونه ی سوزومه اینا*
*سوزومه با شوک و نخوردن چیزی از سر سفره بلند میشه و میره تو اتاقش و درو میبنده*
سوزومه: نه، نه، نه، بابا همچین کاریو نمیکنه، اینا همش یه خوابه، یه کابوس، من قرار نیست با کسی که حتی کوچک ترین چیزی ازش نمیدونم بخوابم و زندگی کنم...
*سوزومه چندبار محکم میزنه تو گوشش که ببینه خوابه یا بیداری*
سوزومه: بیدار شو، بیدار شو لعنتی، از این کابوس بیدار شو..... بیدار شو
*به زدن خودش ادامه داد و گریه میکرد از جایی به بعد دیگه خودشو نزد و پاهاشو بغل کرد و گریه کرد*
سوزومه:.....
☆پایان پارت ۴☆
ادمین: لایک و کامنت یادتون نره ✨❤، شرط پارت بعد پنج عدد لایک هست🤌💕
- ۲۳.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط