رمان بهترین من،پارت۴☆
رمان بهترین من،پارت۴☆
چویا:گ..م شو اون طرف
دازای:من که روی زمین خوابیدم کوتوله
چویا از جاش بلند میشه و میره رو تخت دراز میکشه*
چویا سعی میکنه بخوابه ولی تا ساعت 2:40 بیدار میمونه*
دازای:چویا؟،خوابی؟
چویا چیزی نمیگه و آه سردی میکشه*
ساعت 6:20
دازای بیدار میشه و میره جلوی آینه و از خودش تعریف میکنه*
دازای:چیبی؟،بیدار شو
چویا:تو اینجا چی کار میکنی؟،قرار بود هر وقت بیدار شدی بری اه
دازای:نه نه
چویا نگاهی به پنجره ميندازه میبینه هنوز هوا بارونیه*
چویا:فکر کنم امروز نمیتونم برم Mafi.a
دازای:جدی جدی؟،پس بیا امروز یه جایی بریم
چویا:منو مسخره میکنی؟،تو این بارون؟
دازای:آره
چویا چشماشو برای لحظاتی میبنده*
چویا میره بیرون میشینه و زانو هاشو بغل میکنه*
دازای:چوویا،حالت خوبه؟
چویا:اوهوم
دازای:پس بریم دیگه،آماده میشی؟
چویا:کجا؟
دازای:بهت میگم فقط کافیه دنبالم بیای
چویا میره داخل خونه و لباسشو عوض میکنه و همون کلاه همیشگی رو میپوشه*
چویا نگاهی به ساعت میندازه*
چویا:بریم؟
دازای:آره کوچولو،بیا دنبالم
چویا دنبال دازای حرکت میکنه*
ساعت 8:40
دازای:عجیبه این کافه ساعت ۹ باز میشه
چویا:باید 20 دقیقه اینجا وایستیم؟،من وقتمو هدر نمیدم ع..و..ض..ی
دازای:مشکلی نداره،20 دقیقه اینجا میشینیم
چویا و دازای رو صندلی کافه میشینن*
چویا:دازای میدونی این چند وقت نبودی اصلا واسم مهم نبود فکر نکن واسم ارزش داری
دازای:عه،پس دیشب چی میگفتی؟
چویا لحظه ای به اشتباه کلامی خودش فکر کرد*
کلاهشو رو چشماش گذاشت محکم تر از قبل*
دازای:چویا بیخیال،چی میخوری؟
پایان پارت۴،منتظر پارت بعدی باشید໑ৎִֶ
چویا:گ..م شو اون طرف
دازای:من که روی زمین خوابیدم کوتوله
چویا از جاش بلند میشه و میره رو تخت دراز میکشه*
چویا سعی میکنه بخوابه ولی تا ساعت 2:40 بیدار میمونه*
دازای:چویا؟،خوابی؟
چویا چیزی نمیگه و آه سردی میکشه*
ساعت 6:20
دازای بیدار میشه و میره جلوی آینه و از خودش تعریف میکنه*
دازای:چیبی؟،بیدار شو
چویا:تو اینجا چی کار میکنی؟،قرار بود هر وقت بیدار شدی بری اه
دازای:نه نه
چویا نگاهی به پنجره ميندازه میبینه هنوز هوا بارونیه*
چویا:فکر کنم امروز نمیتونم برم Mafi.a
دازای:جدی جدی؟،پس بیا امروز یه جایی بریم
چویا:منو مسخره میکنی؟،تو این بارون؟
دازای:آره
چویا چشماشو برای لحظاتی میبنده*
چویا میره بیرون میشینه و زانو هاشو بغل میکنه*
دازای:چوویا،حالت خوبه؟
چویا:اوهوم
دازای:پس بریم دیگه،آماده میشی؟
چویا:کجا؟
دازای:بهت میگم فقط کافیه دنبالم بیای
چویا میره داخل خونه و لباسشو عوض میکنه و همون کلاه همیشگی رو میپوشه*
چویا نگاهی به ساعت میندازه*
چویا:بریم؟
دازای:آره کوچولو،بیا دنبالم
چویا دنبال دازای حرکت میکنه*
ساعت 8:40
دازای:عجیبه این کافه ساعت ۹ باز میشه
چویا:باید 20 دقیقه اینجا وایستیم؟،من وقتمو هدر نمیدم ع..و..ض..ی
دازای:مشکلی نداره،20 دقیقه اینجا میشینیم
چویا و دازای رو صندلی کافه میشینن*
چویا:دازای میدونی این چند وقت نبودی اصلا واسم مهم نبود فکر نکن واسم ارزش داری
دازای:عه،پس دیشب چی میگفتی؟
چویا لحظه ای به اشتباه کلامی خودش فکر کرد*
کلاهشو رو چشماش گذاشت محکم تر از قبل*
دازای:چویا بیخیال،چی میخوری؟
پایان پارت۴،منتظر پارت بعدی باشید໑ৎִֶ
- ۳۴۲
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط