خدا لبخند غمگینی کشیده تا بناگوشم
خدا لبخند غمگینی کشیده تا بناگوشم
چراغ خانه ے عشقم که مدتهاست خاموشم
ز شادے نیست این تور سفیدے که به تن دارم
عروس حجله ےدردم , به سوگ خود کفن پوشم
شبیه خارپشتی که دلش آغوش میخواهد
سرم بر سینه ے صبر و غم دنیاست بر دوشم
تـمــام روزگار من شده تکرار ایـن قصه
که گاهی اشک می پوشم , که گاهی درد می نوشم
خلاصی نیست دریایم! از این تنگی تنگم تا
رها باشم در آغوشت , رها باشی در آغوشم
چراغ خانه ے عشقم که مدتهاست خاموشم
ز شادے نیست این تور سفیدے که به تن دارم
عروس حجله ےدردم , به سوگ خود کفن پوشم
شبیه خارپشتی که دلش آغوش میخواهد
سرم بر سینه ے صبر و غم دنیاست بر دوشم
تـمــام روزگار من شده تکرار ایـن قصه
که گاهی اشک می پوشم , که گاهی درد می نوشم
خلاصی نیست دریایم! از این تنگی تنگم تا
رها باشم در آغوشت , رها باشی در آغوشم
- ۳۹۵
- ۱۲ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط