« تکرار عشق » فصل۳
« تکرار عشق » فصل۳
از نظر نویسنده
آنیا داشت با بکی صحبت میکرد که یک دفع
سامانتا اومد طرف آنیا و ...
سامانتا : آهای عجیب غریب
آنیا : عجیب غریب ؟
سامانتا آنیا و حول میده
آنیا : هی چته چرا حول میدی
بکی : تنت میخواره مثل اینکه
سامانتا : شما برای من هیچی نیستین خیلی راحت میتونم از سر راهم پرتتون کنم اون ور فهمیدی ...
آنیا : مشکلت چیه از من چی میخوای
بکی که برای دعوا گارد گرفته
سامانتا : مشکلم چیه فکر کردی نمیدونم چند سال با دامیان قرار میزاشتین
آنیا = شک
سامانتا : ببین اگه ببینم یه موقع به دامیان نزدیک بشی همه چیو به ملیندا میگم فهمیدی
آنیا : منو تحدید میکنی
بکی : میخوام بزنمش میشه
سامانتا : به خودت بستگی داره ولی اینو بدون لبه پرتگاهی و من خیلی راحت میتونم حولت بدم
بعد از رفتن سامانتا
بکی : انیا چرا هیچی بهش نگفتی
آنیا : « اون اون الان منو تحدید کرد ؟؟»
بکی : اینجوری نمیشه حالت خیلی بده باید بری خونه امروز به اندازه کافی برات بد بوده
از نظر نویسنده
بکی آنیا رو بلند میکنه و میبرتش داخل ماشین
آنیا : بکی من حالم خوبه لازم نیست کمکم کنی
بکی : اره دارم میبینم😒
آنیا داخل ماشین سرش رو گذاشته روی پنجره
آنیا : « من من دیگه نمیکشم و هیچ فکری ندارم فقط باید ازش دور بمونم واین منو ... »
بکی حال آنیا رو میبینه
بکی : آنیا
آنیا سرش رو میچرخونه روبه بکی
بکی : ببخشید تمام این سال ها میخواستم ترو به اون نزدیک کنم اما ....
آنیا میپره وسط حرف
آنیا : میدونی مهم نیست میتونم با هاش کنار بیام تقسیر تونیست
بکی : اما
آنیا : میدونی بیا این غذیه رو فراموش کنیم و شب کریسمس رو خوش بگذرونیم « من که کلا به خاطر ماموریت باهاش قرار میزاشتم اما ... »
آنیا میرسه خونه و وقتی در و باز میکنه
آنیا : من اومدم
لوید و یور : سوپ رایز
از نظر نویسنده
اون شب آنیا روز بدی داشت اما لوید و یور با باند جشن کریسمس گرفته بودن و آنیا رو سوپ رایز کردن و آنیا غذیع رو تا چند ساعت فراموش کرد
فردا صبح
آنیا: من رفتم
لوید با ناامیدی : خدافظ « این ماموریت عصابم رو خورد کرده باید تمومش کنم این اولی ماموریتی بوده که انقدر طول کشیده امروز این غذیه تموم میشه »
آنیا ذهن لوید رو میخونه
آنیا : « به همین خیال باش »😒
آنیا میرسه مدرسه و یه پیام براش میاد
توی گوشی
بکی : آنیا من امروز حالم خوب نیست و نمیتونم بیام مدرسه خیلی ببخشید
آنیا : اشکالی نداره تو استراحت کن
بکی :❤️
زنگ میخوره
آنیا : « خب باید امروز رو تنهایی بگذرونم »
معلم وارد کلاس میشه
معلم : خب بچه ها امروز..
دامیان سریع میرسه کلاس
دامیان : یه لحظه من رسیدم ببخشید دیر کردم
آنیا به دامیان سریع نگاه میکنه و نگاهش رو بر میگردونه و یک دفع ...
امروز ۵ تا پارت میدم❤️
از نظر نویسنده
آنیا داشت با بکی صحبت میکرد که یک دفع
سامانتا اومد طرف آنیا و ...
سامانتا : آهای عجیب غریب
آنیا : عجیب غریب ؟
سامانتا آنیا و حول میده
آنیا : هی چته چرا حول میدی
بکی : تنت میخواره مثل اینکه
سامانتا : شما برای من هیچی نیستین خیلی راحت میتونم از سر راهم پرتتون کنم اون ور فهمیدی ...
آنیا : مشکلت چیه از من چی میخوای
بکی که برای دعوا گارد گرفته
سامانتا : مشکلم چیه فکر کردی نمیدونم چند سال با دامیان قرار میزاشتین
آنیا = شک
سامانتا : ببین اگه ببینم یه موقع به دامیان نزدیک بشی همه چیو به ملیندا میگم فهمیدی
آنیا : منو تحدید میکنی
بکی : میخوام بزنمش میشه
سامانتا : به خودت بستگی داره ولی اینو بدون لبه پرتگاهی و من خیلی راحت میتونم حولت بدم
بعد از رفتن سامانتا
بکی : انیا چرا هیچی بهش نگفتی
آنیا : « اون اون الان منو تحدید کرد ؟؟»
بکی : اینجوری نمیشه حالت خیلی بده باید بری خونه امروز به اندازه کافی برات بد بوده
از نظر نویسنده
بکی آنیا رو بلند میکنه و میبرتش داخل ماشین
آنیا : بکی من حالم خوبه لازم نیست کمکم کنی
بکی : اره دارم میبینم😒
آنیا داخل ماشین سرش رو گذاشته روی پنجره
آنیا : « من من دیگه نمیکشم و هیچ فکری ندارم فقط باید ازش دور بمونم واین منو ... »
بکی حال آنیا رو میبینه
بکی : آنیا
آنیا سرش رو میچرخونه روبه بکی
بکی : ببخشید تمام این سال ها میخواستم ترو به اون نزدیک کنم اما ....
آنیا میپره وسط حرف
آنیا : میدونی مهم نیست میتونم با هاش کنار بیام تقسیر تونیست
بکی : اما
آنیا : میدونی بیا این غذیه رو فراموش کنیم و شب کریسمس رو خوش بگذرونیم « من که کلا به خاطر ماموریت باهاش قرار میزاشتم اما ... »
آنیا میرسه خونه و وقتی در و باز میکنه
آنیا : من اومدم
لوید و یور : سوپ رایز
از نظر نویسنده
اون شب آنیا روز بدی داشت اما لوید و یور با باند جشن کریسمس گرفته بودن و آنیا رو سوپ رایز کردن و آنیا غذیع رو تا چند ساعت فراموش کرد
فردا صبح
آنیا: من رفتم
لوید با ناامیدی : خدافظ « این ماموریت عصابم رو خورد کرده باید تمومش کنم این اولی ماموریتی بوده که انقدر طول کشیده امروز این غذیه تموم میشه »
آنیا ذهن لوید رو میخونه
آنیا : « به همین خیال باش »😒
آنیا میرسه مدرسه و یه پیام براش میاد
توی گوشی
بکی : آنیا من امروز حالم خوب نیست و نمیتونم بیام مدرسه خیلی ببخشید
آنیا : اشکالی نداره تو استراحت کن
بکی :❤️
زنگ میخوره
آنیا : « خب باید امروز رو تنهایی بگذرونم »
معلم وارد کلاس میشه
معلم : خب بچه ها امروز..
دامیان سریع میرسه کلاس
دامیان : یه لحظه من رسیدم ببخشید دیر کردم
آنیا به دامیان سریع نگاه میکنه و نگاهش رو بر میگردونه و یک دفع ...
امروز ۵ تا پارت میدم❤️
- ۱۳.۰k
- ۲۳ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط