✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵**
✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵**
**آنچه گذشت؛**
ایلا با نقش کشیدن خودش رو زخمی کرد تا آنیا نقش لوسی رو بگیره. حالا آنیا با استرس زیاد، نقش اصلی نمایش رو بر عهده داره و لوید هم در دلش داره به این فکر میکنه که این نمایش چقدر میتونه به مأموریت جاسوسیاش و بهبود رابطه آنیا و دامیان کمک کنه.
.........................
آنیا با یه لبخند مصنوعی و خیلی خسته، اون برگه امضا شده رو از لوید گرفت و رفت.
«دلم میخواست الان یه پورتال جادویی باز بشه و من رو ببره یه جای دیگه، جایی که نه دامیان باشه و نه نمایش!»
(روز بعد - مدرسه ادن)
آنیا وارد کلاس شد و مستقیم رفت سمت صندلی خودش. بکی با چشمهای برقزده منتظرش بود.
بکی: «آنیا! عالی شد! ایلا الان تو درمانگاهه و تو قهرمان شدی! الان دیگه هیچ راه فراری نداری جز اینکه با دامیان تمرین کنی 😍✨»
آنیا: «بکی، من اصلاً حوصله ندارم... حس میکنم اگه برم روی صحنه، حتماً یه اتفاق بدی میافته»
همون لحظه دامیان با اون قیافه مغرور همیشگیاش از در وارد شد و مستقیم اومد سمت آنیا.
دامیان: «هی، کله صورتی! آمادهای؟ یا میخوای تا خودت رو با همون پلهها که ایلا افتاد، تو تمرین هم پرت کنی پایین؟ 😒»
آنیا: «من خیلی هم آمادهام! برخلاف تو، من برای این کار تلاش میکنم!»
دامیان: {چرا وقتی اینقدر با عصبانیت حرف میزنه، چشماش جالب به نظر میاد؟ نه نه نه! من دارم دیوانه میشم!}
(زمان تمرین در سالن نمایش)
استاد نمایش: «خب، همه مستعد! امروز میخوایم اولین سکانس رو تمرین کنیم. دامیان، تو باید نقش شاهزاده رو بازی کنی و از لوسی بخوای که با تو توی رقص باشی. آنیا، بیا وسط!»
آنیا با لرزش خفیف توی پاهاش، وسط صحنه ایستاد. لباسهای تمرینی که بهش داده بودن، کمی براق بود و باعث میشد بیشتر توجهها رو جلب کنه.
دامیان به سمت آنیا قدم برداشت. موسیقی ملایمی در سالن پخش شد.
دامیان: «لوسی... یعنی... آنیا! من... من میخوام...» (دامیان داشت متن رو میخوند ولی یهو یاد حرفهای تو ذهنش افتاد: {باید با وقار باشم، من یک دزموند هستم!})
دامیان دستش رو دراز کرد تا دست آنیا رو بگیره. آنیا هم با تردید دستش رو دراز کرد.
در همین لحظه، آنیا از گوشه چشمش دید که آنجلینا دزموند از پشت پردهها داره با عصبانیت نگاه میکنه و زیر لب زمزمه میکنه: «این نقش مال من بود...»
آنیا: {اووه، این حس بدیه، انگار یکی داره من رو از چشم میزنه! 😰}
ناگهان، در حالی که دامیان داشت با آنیا همقدم میشد، چراغهای سالن شروع به چشمک زدن کردن و صدای یک برخورد سنگین از پشت صحنه اومد!
استاد نمایش: «چی شد؟ کی اونجا بود؟»
دامیان با نگرانی به آنیا نگاه کرد: «چی شد؟ تو چیزی حس کردی؟»
آنیا: «نه... ولی فکر کنم یکی داره نقش بازی میکنه!»
بچه ها من خیلی وقت بود که حساب کاربری ام رو گم کرده بودم به خاطر همین این پارت رو طولانی کردم که طلافی بشه
**آنچه گذشت؛**
ایلا با نقش کشیدن خودش رو زخمی کرد تا آنیا نقش لوسی رو بگیره. حالا آنیا با استرس زیاد، نقش اصلی نمایش رو بر عهده داره و لوید هم در دلش داره به این فکر میکنه که این نمایش چقدر میتونه به مأموریت جاسوسیاش و بهبود رابطه آنیا و دامیان کمک کنه.
.........................
آنیا با یه لبخند مصنوعی و خیلی خسته، اون برگه امضا شده رو از لوید گرفت و رفت.
«دلم میخواست الان یه پورتال جادویی باز بشه و من رو ببره یه جای دیگه، جایی که نه دامیان باشه و نه نمایش!»
(روز بعد - مدرسه ادن)
آنیا وارد کلاس شد و مستقیم رفت سمت صندلی خودش. بکی با چشمهای برقزده منتظرش بود.
بکی: «آنیا! عالی شد! ایلا الان تو درمانگاهه و تو قهرمان شدی! الان دیگه هیچ راه فراری نداری جز اینکه با دامیان تمرین کنی 😍✨»
آنیا: «بکی، من اصلاً حوصله ندارم... حس میکنم اگه برم روی صحنه، حتماً یه اتفاق بدی میافته»
همون لحظه دامیان با اون قیافه مغرور همیشگیاش از در وارد شد و مستقیم اومد سمت آنیا.
دامیان: «هی، کله صورتی! آمادهای؟ یا میخوای تا خودت رو با همون پلهها که ایلا افتاد، تو تمرین هم پرت کنی پایین؟ 😒»
آنیا: «من خیلی هم آمادهام! برخلاف تو، من برای این کار تلاش میکنم!»
دامیان: {چرا وقتی اینقدر با عصبانیت حرف میزنه، چشماش جالب به نظر میاد؟ نه نه نه! من دارم دیوانه میشم!}
(زمان تمرین در سالن نمایش)
استاد نمایش: «خب، همه مستعد! امروز میخوایم اولین سکانس رو تمرین کنیم. دامیان، تو باید نقش شاهزاده رو بازی کنی و از لوسی بخوای که با تو توی رقص باشی. آنیا، بیا وسط!»
آنیا با لرزش خفیف توی پاهاش، وسط صحنه ایستاد. لباسهای تمرینی که بهش داده بودن، کمی براق بود و باعث میشد بیشتر توجهها رو جلب کنه.
دامیان به سمت آنیا قدم برداشت. موسیقی ملایمی در سالن پخش شد.
دامیان: «لوسی... یعنی... آنیا! من... من میخوام...» (دامیان داشت متن رو میخوند ولی یهو یاد حرفهای تو ذهنش افتاد: {باید با وقار باشم، من یک دزموند هستم!})
دامیان دستش رو دراز کرد تا دست آنیا رو بگیره. آنیا هم با تردید دستش رو دراز کرد.
در همین لحظه، آنیا از گوشه چشمش دید که آنجلینا دزموند از پشت پردهها داره با عصبانیت نگاه میکنه و زیر لب زمزمه میکنه: «این نقش مال من بود...»
آنیا: {اووه، این حس بدیه، انگار یکی داره من رو از چشم میزنه! 😰}
ناگهان، در حالی که دامیان داشت با آنیا همقدم میشد، چراغهای سالن شروع به چشمک زدن کردن و صدای یک برخورد سنگین از پشت صحنه اومد!
استاد نمایش: «چی شد؟ کی اونجا بود؟»
دامیان با نگرانی به آنیا نگاه کرد: «چی شد؟ تو چیزی حس کردی؟»
آنیا: «نه... ولی فکر کنم یکی داره نقش بازی میکنه!»
بچه ها من خیلی وقت بود که حساب کاربری ام رو گم کرده بودم به خاطر همین این پارت رو طولانی کردم که طلافی بشه
- ۳۳۴
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط