از کی دلم گرفته؟؟ از چی ؟؟ نمیدونم...
از کی دلم گرفته؟؟ از چی ؟؟ نمیدونم...
من انتظار معجزه ندارم از خدا ... خیلی وقته عادت کردم به تنهاییمو روزو شبایی که دائما" مثل هم میگذرن . خیلی وقته عادت کردم از کسی چیزی نخوام !! وقتی دل های آدما خیلی کوچیکتر از حجم غم های منه انتظار بی موردیه که بخوام غم هامو با دلای اطرافیانم تقسیم کنم . من نباید آدم خودخواهی باشم میدونم ! این مسئله رو همیشه به خودم گوشزد میکنم که مشکلات من مال منه و نباید کسی رو وارد مشکلاتم بکنم .از اون آدم احساساتی یه موجود سنگدل و بی عاطفه به وجود اومده ..کسی که حاضره به خاطر غرورش حتی روی زندگیش پا بذاره .. دنیامو کینه های کوچیکی پر کرده که حالا حس میکنم مثل یه کوه روی قلبم استوار شده و میخواد زندگیمو زیرو رو کنه . من در برابر این زیرو روشدن هیچ ایستادگی ای نمیکنم ..تن میدم به تغییر ملموسی که منو احاطه کرده و آروم آروم فراموش میکنم تمام روزایی رو که گذروندم ... ! فراموشمیکنم آرزوهایی رو که هنوز به بار ننشسته از بین رفتن و من نابود شدنشونو با چشمام دیدم هر روز ...هر روز !!! چرا باید اعتماد کنم به دنیایی که تمام باورامو سوزوند ؟ چرا باید بازم نقش یه آدم شکست خورده رو بازی کنم ؟ نه ... من دیگه مرد میدون نیستم !خیلی احتیاج دارم جای اینکه من غم های اطرافیانمو به دوش بکشم یه بارم یکی پیدا شه که با همه تواناییش غم های منو ازم بگیره و من بتونم یه نفس راحت بکشم .....خستم ... از این زندگی خستم ! از جوونی ای که داره هدر میشه خستم ! از اینکه بایدوانمود کنم خوبم خستم ! از اینکه آدما انقدر دو رو شدن خستم ! از اینکه باید جلوی همه نشون بدم همه چی آرومه و من چقدر خوشم اگه هم بینمون شکر آبه حل میشه خستم ! از اینکه ماه هاست هیچی حل نشده خستم ! از اینکه باید دنیای من به لبخند یه کسی وابسته باشه خستم ! از هر شب با فکر اینکه شاید فردا همه چی درست شه خوابیدن خستم ! از اینکه اینجا مینویسم خستم ! از حرفای دو پهلوم خستم !از هر روز صبح یغضمو قورت دادن خستم ! از دشنه خوردن های همیشگی خستم ! از خودم و تو و همه کسایی که بودنو حالا نیستن خستم ..............!!! من دنبال آرامشم ...آرامش مطلق .. آرامشی که سال هاست پیداش نکردم...
من انتظار معجزه ندارم از خدا ... خیلی وقته عادت کردم به تنهاییمو روزو شبایی که دائما" مثل هم میگذرن . خیلی وقته عادت کردم از کسی چیزی نخوام !! وقتی دل های آدما خیلی کوچیکتر از حجم غم های منه انتظار بی موردیه که بخوام غم هامو با دلای اطرافیانم تقسیم کنم . من نباید آدم خودخواهی باشم میدونم ! این مسئله رو همیشه به خودم گوشزد میکنم که مشکلات من مال منه و نباید کسی رو وارد مشکلاتم بکنم .از اون آدم احساساتی یه موجود سنگدل و بی عاطفه به وجود اومده ..کسی که حاضره به خاطر غرورش حتی روی زندگیش پا بذاره .. دنیامو کینه های کوچیکی پر کرده که حالا حس میکنم مثل یه کوه روی قلبم استوار شده و میخواد زندگیمو زیرو رو کنه . من در برابر این زیرو روشدن هیچ ایستادگی ای نمیکنم ..تن میدم به تغییر ملموسی که منو احاطه کرده و آروم آروم فراموش میکنم تمام روزایی رو که گذروندم ... ! فراموشمیکنم آرزوهایی رو که هنوز به بار ننشسته از بین رفتن و من نابود شدنشونو با چشمام دیدم هر روز ...هر روز !!! چرا باید اعتماد کنم به دنیایی که تمام باورامو سوزوند ؟ چرا باید بازم نقش یه آدم شکست خورده رو بازی کنم ؟ نه ... من دیگه مرد میدون نیستم !خیلی احتیاج دارم جای اینکه من غم های اطرافیانمو به دوش بکشم یه بارم یکی پیدا شه که با همه تواناییش غم های منو ازم بگیره و من بتونم یه نفس راحت بکشم .....خستم ... از این زندگی خستم ! از جوونی ای که داره هدر میشه خستم ! از اینکه بایدوانمود کنم خوبم خستم ! از اینکه آدما انقدر دو رو شدن خستم ! از اینکه باید جلوی همه نشون بدم همه چی آرومه و من چقدر خوشم اگه هم بینمون شکر آبه حل میشه خستم ! از اینکه ماه هاست هیچی حل نشده خستم ! از اینکه باید دنیای من به لبخند یه کسی وابسته باشه خستم ! از هر شب با فکر اینکه شاید فردا همه چی درست شه خوابیدن خستم ! از اینکه اینجا مینویسم خستم ! از حرفای دو پهلوم خستم !از هر روز صبح یغضمو قورت دادن خستم ! از دشنه خوردن های همیشگی خستم ! از خودم و تو و همه کسایی که بودنو حالا نیستن خستم ..............!!! من دنبال آرامشم ...آرامش مطلق .. آرامشی که سال هاست پیداش نکردم...
- ۸.۹k
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط