با خارها راهش را میبندم: شباهت برمکیان و بهائیت

دعوت از برمک زندیق توسط مروان و آل مروان یهودی یک اتفاق ساده نبود. خصوصاً که هرسال حضور و نفوذ برمکیان بیشتر و بیشتر می‌شد.
اوایل برای حضور او توجیه می‌آوردند:
برمک آمده تا طبابت کند!
برمک از هند برای خلیفه دارو آورده!
برمک آمده تا حاجات خود را به خلیفه بگوید!
…اما کم کم برمکیان تبدیل شدند به ندیمگان بنی‌امیه‌ی ملعون!
و برمک که زندیق بود و به این دلیل نام خالد را برای خود برگزید که معادل کلمه‌ی مانی-حی- جاودانه بود.‌
برمکیان در برابر آل محمد (صلی الله علیه و آله) خاندان خود را آل نبیل می‌نامید و این میراث از برامکه به بهائیت رسیده همچنانکه به بهانه‌ی تطبیق ابجد محمد با کلمه نبیل در اذان ایجاد بدعت کردند و دست به تضلیل زدند.
و اما یکی از داروهایی که برمکیان از هند برای بنی‌امیه آورده بودند قضیب بود و آن نوعی عصای جادویی بود که اگر یک فرد کاملاً سیر می‌شد اما دوست داشت بیشتر پرخوری کند، آن عصای شیطانی را به شکمش می‌زد و حرص و ولع غذا خوردن در او شدید می‌شد و ده برابر بیشتر غذا می‌خورد. سلیمان(پسر عبدالملک بن مروان حکم) هنگام غذا خوردن بارها این عصا را به شکم خود می‌زد و تا ساعت‌ها درحال خوردن بود و چه سینی‌ها و طبق‌هایی که پر از انواع غذا می‌آمد و خالی خالی جمع می‌شد و در نهایت سلیمان آل مروان ملعون با این داروی برمکی به فیض ترکیدن نائل شد!
کم کم قواره‌ی بنی‌امیه برای بخور بخور برمکیان تنگ شد.
سفاح، مرد فقیری بود از بنی عباس که دایی‌های او با وهرز مزدکی متحد شده بودند.‌ همان وهرز که محل دفنش را با تیراندازی کنار کنیسه‌ی ابرهه تعیین کرد. چنین پشتوانه‌ای برای سفاح کافی بود که با برامکه هم جور باشد و آنها هم از او برای فرقه سازی استفاده کرده، وی را مهدی نامیدند و برای سرکار آمدن او خوب خرج می‌کردند.
از جمله‌ی این خرج‌ها، کاخ بزرگی بود که برای سفاح ساخته شد. کاخی که زیربنایش کیسه‌های نمک بود. سفاح در آن کاخ بنی‌امیه را دعوت کرد و با تشریفات گسترده پذیرایی مجللی ترتیب داد و هنگامی‌که سران بنی‌امیه مشغول عیش و نوش در آن کاخ بزرگ بودند، سفاح از کاخ خارج شد و به واسطه‌ی آبراهه‌ای که پیش‌بینی کرده بود، جریان آب را رها کرد تا به زیربنای کاخ برسد و بدین ترتیب بعد از حل شدن کیسه‌های نمک در آب، در و دیوارهای کاخ شروع به لرزیدن کرد و سقف کاخ بر سر بنی‌امیه فرود آمد.
و اما درباره کنیسه‌ای که وهرز کنارش دفن است:
ابرهه،سردسته‌ی اصحاب فیل، پیش از حمله به خانه‌ی خدا، در سال 570 ميلادي کنيسه را ساخت و در آن دو بت لعيت و زن لعيت نصب کرد. این کنیسه که قلیس نام داشت تا زمان بنی‌عباس دست نخورده باقی مانده بود تا اینکه سفاح(اولین خلیفه عباسی) وارد آن شد و ادعای موعودیت کرد. در صنعا نیز طبق کتیبه‌ای که متعلق به سال(136ق) می‌باشد از سفاح با عنوان مهدی یاد شده است. البته فقط عنوان نبود بلکه عموی سفاح( داوود بن علی) هنگام بیعت مردم با او، بر منبر رفت و گفت: «خلافت در دست ماست تا آن را به عیسی بن مریم تسلیم کنیم.»
سفاح که با دسیسه برامکه به قدرت رسید، خود را مهدی بنی‌هاشم معرفی کرد و به شاعران دستور داد او را مهدی خطاب کنند.
به پیشنهاد برمکیان کل سلسله عباسیان تا زمان هارون الرشیدخود را مهدی صاحب زمان می‌نامیدند. تا جایی که ابوالعتاهیه خطاب به هارون الرشید گفته است: « برای تو دو اسم وجود دارد که از رشد و هدایت گرفته شده‌اند: یکی رشید و دیگری مهدی».
برمکيان به وزارت‌ها رسيدند و یهود را در سه نقطه جای دادند:
۱- مراکز قضایی: یهودیان برای دور زدن قانون در مراکز قضایی به دنبال کار چاق کنی برای زنادقه و حامیان مالی خود بودند.
۲- نفوذ در مراکز پزشکی: برمکیان پس از ساختن بیمارستان جندی شاپور (محل اعدام مانی) یهودیان را بر آن بیمارستان مسلط کرده بود و بواسطه آنها بسیاری از مخالفان به بهانه درمان، ترور بیولوژیکی می‌شدند.
۳- سودآوری و فساد اقتصادی: برمکیان یک دوره‌ی طلایی را برای رفقای یهودی خود ایجاد کردند تا جایی که همچون زالو تمام مردم را چاپيده و در جادو افراط مي‌کردند.
آنها بينهايت به زمين‌هاي مردم دست درازي مي‌کردند و زنان و دختران را مي‌ربودند و مردم را به استثمار مي‌کشيدند. وقتي مردم ديلم و طبرستان از اين همه ظلم برامکه به ستوه آمدند، با يکديگر متحد شدند تا انقلابي با رهبري و هدايت يحيي بن عبدالله حسني(علیه السلام)برپا کنند.
در نهایت عهدنامه‌اي با امضاي هارون الرشيد و با استشهاد فقها و علماي بني‌هاشم تهيه شد تا ظلم برمکیان برچیده شود اما فضل برمکي(يکي از همان آقازادگان مافيايي برمکي) اين عهدنامه را شکست و يحيي حسني(علیه السلام) را از ديلم به بغداد آورد و او را به شهادت رساند تا صداي دادخواهي مردم بي‌صدا شود.
(بقیه در نظرات)
دیدگاه ها (۴)

خسف | قصه بیست و هشتم: امام صادق (ع) (بخش اول)

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش پایانی)

لشکریان الکرار انصار الله

تسلیت به غربزدگان پر رو

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

💠 غلبهٔ روایت زینبی (سلام الله علیها) بر روایت اموی از واقعه...

پارت بیست و یکم

خَسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش اول)شاگردانی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط