پارت بیست و یکم
"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 21.
(فلش بک)
غروب بود. خورشید پشت کوهستان فرو رفته بود و آسمان، رنگ بنفش تیره به خود گرفته بود. پردههای ضخیمِ کاخِ اوسامو، کنار زده شدند تا هوای سردِ غروب وارد شود.
چویا در اتاق شمالی، کت سفرش را پوشیده بود. رنگ به چهرهاش برگشته بود و قدمهایش، دیگر آن لرزشِ روزهای قبل را نداشت. گردنبند را در جیبِ کتش گذاشت و به آینه نگاه کرد، نه برای بررسیِ ظاهرش، فقط برای اینکه مطمئن شود آماده است.
درب باز شد. دازای در آستانه ایستاده بود، با کت سیاه همیشگی و شالِ گردن تیرهای که تا حالا ندیده بود.
"اسب ها آماده س."
چویا به او نگاه کرد. "تو هم میای؟"
دازای شانه بالا انداخت. "تا دم دروازه. بعدش برمیگردم. فکر نکنم امپراطور ناکاهارا بخواد اوسامو رو توی کاخش ببینه."
چویا چیزی نگفت. از کنارش گذشت و از پلهها پایین رفت.
حیاط کاخ، در نور غروب، سایههای بلندی داشت. دو اسب، زینشده و آماده، دم درب اصلی ایستاده بودند. خدمتکاران، با سرهای پایین، کنار دیوار ایستاده بودند.
چویا سوار شد. دازای هم سوار اسبِ دیگر شد. راه کاخ ناکاهارا، از میان جنگل سرد شمال میگذشت. جادهای سنگی و باریک، که درختان کاج از دو طرف احاطهاش کرده بودند. باد سرد میوزید و برگهای خشک را روی سنگها میرقصاند.
آنها در سکوت میرفتند. نه سکوتی سنگین، نه سکوتی که نیاز به شکستن داشته باشد. سکوتی که مثل هوای سردِ شب، طبیعی و آرام بود.
نیمهراه، چویا سرعتش را کم کرد و به دازای نگاه کرد.
نورِ کاخ ناکاهارا، از دور، مثل ستارهای در تاریکی شب میدرخشید. برجهای بلند و دیوارهای سنگی، در سکوتِ شب، ابهتی سرد داشتند.
دمِ دروازهی اصلی، دازای اسبش را متوقف کرد. چویا هم ایستاد و به او نگاه کرد.
"اینجا کافیه" دازای گفت.
چویا سری تکان داد. برای لحظهای، هیچکدام حرفی نزدند. باد سرد، شال دازای را تکان میداد.
چویا افسار را کشید تا برود، اما ایستاد. بدون اینکه برگردد، گفت: "بابت کمکت ممنونم مرتیکه ی بانداژی..."
دازای برای لحظهای سکوت کرد. سپس خنده ای کرد. "خوش بگذره کله هویجی."
چویا بدون اینکه برگردد، اسب را به سمتِ دروازه راند. نگهبانان، با دیدنِ او، دروازه را باز کردند. چویا وارد حیاطِ کاخ شد و اسب را متوقف کرد.
برای لحظهای، پشتِ سرش را نگاه کرد و سپس اسب را به سمت اصطبل راند.
سوکوکو
Part: 21.
(فلش بک)
غروب بود. خورشید پشت کوهستان فرو رفته بود و آسمان، رنگ بنفش تیره به خود گرفته بود. پردههای ضخیمِ کاخِ اوسامو، کنار زده شدند تا هوای سردِ غروب وارد شود.
چویا در اتاق شمالی، کت سفرش را پوشیده بود. رنگ به چهرهاش برگشته بود و قدمهایش، دیگر آن لرزشِ روزهای قبل را نداشت. گردنبند را در جیبِ کتش گذاشت و به آینه نگاه کرد، نه برای بررسیِ ظاهرش، فقط برای اینکه مطمئن شود آماده است.
درب باز شد. دازای در آستانه ایستاده بود، با کت سیاه همیشگی و شالِ گردن تیرهای که تا حالا ندیده بود.
"اسب ها آماده س."
چویا به او نگاه کرد. "تو هم میای؟"
دازای شانه بالا انداخت. "تا دم دروازه. بعدش برمیگردم. فکر نکنم امپراطور ناکاهارا بخواد اوسامو رو توی کاخش ببینه."
چویا چیزی نگفت. از کنارش گذشت و از پلهها پایین رفت.
حیاط کاخ، در نور غروب، سایههای بلندی داشت. دو اسب، زینشده و آماده، دم درب اصلی ایستاده بودند. خدمتکاران، با سرهای پایین، کنار دیوار ایستاده بودند.
چویا سوار شد. دازای هم سوار اسبِ دیگر شد. راه کاخ ناکاهارا، از میان جنگل سرد شمال میگذشت. جادهای سنگی و باریک، که درختان کاج از دو طرف احاطهاش کرده بودند. باد سرد میوزید و برگهای خشک را روی سنگها میرقصاند.
آنها در سکوت میرفتند. نه سکوتی سنگین، نه سکوتی که نیاز به شکستن داشته باشد. سکوتی که مثل هوای سردِ شب، طبیعی و آرام بود.
نیمهراه، چویا سرعتش را کم کرد و به دازای نگاه کرد.
نورِ کاخ ناکاهارا، از دور، مثل ستارهای در تاریکی شب میدرخشید. برجهای بلند و دیوارهای سنگی، در سکوتِ شب، ابهتی سرد داشتند.
دمِ دروازهی اصلی، دازای اسبش را متوقف کرد. چویا هم ایستاد و به او نگاه کرد.
"اینجا کافیه" دازای گفت.
چویا سری تکان داد. برای لحظهای، هیچکدام حرفی نزدند. باد سرد، شال دازای را تکان میداد.
چویا افسار را کشید تا برود، اما ایستاد. بدون اینکه برگردد، گفت: "بابت کمکت ممنونم مرتیکه ی بانداژی..."
دازای برای لحظهای سکوت کرد. سپس خنده ای کرد. "خوش بگذره کله هویجی."
چویا بدون اینکه برگردد، اسب را به سمتِ دروازه راند. نگهبانان، با دیدنِ او، دروازه را باز کردند. چویا وارد حیاطِ کاخ شد و اسب را متوقف کرد.
برای لحظهای، پشتِ سرش را نگاه کرد و سپس اسب را به سمت اصطبل راند.
- ۹.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط