{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسن

"یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که "فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند." عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود "عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است"...!"

رویای تبت - فریبا وفی
دیدگاه ها (۲)

مردی در کنار جاده ، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت...

بال هایی برای پروازپادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریاف...

"ای سینه در حرارت سوزان خود بسوزدیگر سراغ شعله آتش زمن مگیرم...

نگاه همه به پرده سینما بود.(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای بود ...

《검은 마음》پارت دوم | اولین برخوردسئول، ساعت ۷:۱۳ صبح.بارانِ ریز...

#بریده_کتاب_امروز...یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گف...

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با...

" فقر بهتر است یا عطر؟ "یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلا...

یک روز از سر بی کاری به بچه‌های کلاس گفتم انشایی بنویسند ،با...

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با...

#داستان_شب...یک روز از سرِ بی کاری، به بچه های کلاس گفتم انش...

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط