اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگل ...
اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگل ...
پارت ۱۷
،(زبان راوی )
در قفس با صدای فلزی سنگینی بسته شد. صدای قفل شدنش توی راهروی طولانی پیچید و بعد... سکوت.
ولنتینو و ولوت رفتن. ولی سایهشون هنوز روی دیوارههای سنگی میرقصید. لوسیفر چند لحظه به میلههای فلزی خیره موند. میلههایی که انگار از خود تاریکی بافته شده بودن. سرد. بیروح.
الستور آروم از پشتش فاصله گرفت و به دیوارهی سنگی قفس تکیه داد. زخم شونهاش هنوز میسوخت. لباسش پاره بود و جای سوختگی روی پوستش مونده بود.
لوسیفر برگشت و کنارش نشست. صداش میلرزید: «الستور... حال تو خوبه؟»
الستور پلکاش رو روی هم گذاشت. یه نفس عمیق کشید. بوی آهن و خون و سنگ خیس. بعد چشماش رو باز کرد. لبخند همیشگیش برگشته بود، ولی این بار خستهتر از همیشه.
الستور: «من؟ من همیشه خوبم. تو چطوری؟»
لوسیفر به زخم دستش نگاه کرد. همون زخم قدیمی، جای گازگرفتگی گل. هنوز خوب نشده بود. ولی دردش... الان هیچی به اندازهی اون نگاه واکس نبود.
لوسیفر: «الستور... اون گفت من یه رازم. یعنی چی؟»
الستور چند لحظه سکوت کرد. نگاهش به تاریکی راهرو دوخته شده بود.
الستور: «نمیدونم. ولی واکس هیچوقت الکی حرف نمیزنه. اگه گفت تو رازی، پس یه چیزی هست که ما نمیدونیم. یه چیزی که... شاید حتی خودت هم ازش بیخبری.»
لوسیفر سرش رو پایین انداخت. گردنبند قرمز زیر پیراهنش سنگینی میکرد. انگار یه قلب دوم توی سینهاش میتپید.
لوسیفر: «میترسم. نه از مردن. از اینکه... از اینکه تو رو از دست بدم.»
الستور سرش رو به سمتش چرخوند. توی تاریکی، چشمهاش برق میزد.
الستور: «لوسیفر... من یه اهریمنم. صدها سال زندگی کردم. ولی هیچوقت... هیچوقت کسی مثل تو برام پیش نیومده بود.»
لوسیفر سرش رو بالا آورد. لبخند کوچیکی زد. ولی همون لحظه، صدای قدمهایی از انتهای راهرو اومد.
قدمها آروم و با وقار بودن. نه مثل ولنتینو که شلخته راه میرفت. نه مثل ولوت که بیتفاوت بود.
نویز الکتریکی توی هوا پیچید. سیمهای روی دیوارهها شروع کردن به لرزیدن. و بعد... اون اومد.
واکس.
با همون کت و شلوار سیاه، موهای مرتب و اون لبخندی که هیچوقت به چشماش نمیرسید. پشتش یه سیم ضخیم مثل دُم میکشید. سیمهای کوچیکتر از سر انگشتاش بیرون میزدن و توی هوا میلرزیدن.
جلوی قفس ایستاد. دستاش رو توی جیبش کرد. نگاهش بین لوسیفر و الستور چرخید.
واکس: «خب... خوش گذشت؟»
لوسیفر آب دهنش رو قورت داد. الستور به میلههای قفس چنگ زد.
الستور: «واکس... تو یه نقشه داری. بگو چیه.»
واکس یه تیکه ابروش بالا رفت. لبخندش عمیقتر شد.
واکس: «نقشه؟ نه الستور. من نقشه ندارم. من... بازی دارم.»
دستش رو از جیبش درآورد. یه گردنبند سیاه توی دستش بود. همون گردنبندی که توی کلبه نشونشون داده بود. سنگش سیاه بود و سیمهای نازکی مثل رگ دورش پیچیده بودن. توی نور سوسوزن قفس، انگار خود سنگ نفس میکشید.
لوسیفر به گردنبند خیره شد. یه حس عجیبی توی سینهاش پیچید. سنگ قرمز زیر پیراهنش شروع کرد به گرم شدن.
واکس: «ببین لوسیفر. تو یه گردنبند داری. من یه گردنبند. و الستور...»
نگاهش به الستور چرخید. چشمهاش باریک شد.
واکس: «...تو دوتا داری. ولی گردنبند سوم... نه. گردنبند سوم پیش منه. و اگه بخوام، میتونم روح مادرت رو برای همیشه توی این سنگ زندانی کنم. تا ابد. بدون اینکه حتی یه بار دیگه بتونی صداش رو بشنوی.»
الستور مشتش رو محکم کوبید به میلهها. صدای فلزی توی راهرو پیچید. یه جرقه از میلهها پرید.
الستور: «دست بهش نزن!»
واکس خندید. یه خندهی کوتاه و تیکهتیکه.
واکس: «دست بهش نزنم؟ الستور... تو توی قفسی. دستهات بستهست. حتی نمیتونی از خودت محافظت کنی. چه برسه به من.»
سیمهای دور مچ الستور محکمتر پیچیدن. الستور دندونهاش رو روی هم فشار داد. ولی یه صدای خفه از گلوش بیرون اومد.
لوسیفر سریع بلند شد. خودش رو به میلهها رسوند.
لوسیفر: «صبر کن! تو... تو چی میخوای؟»
واکس نگاهش رو به لوسیفر دوخت. جدی. بدون لبخند. توی مردمکش، صفحهی تلویزیون برای لحظهای ثابت شد.
واکس: «سوال خوبیه. من گردنبند قرمز رو میخوام. همونی که تو داری. اگه بدی، الستور زنده میمونه. اگه ندی...»
مکث کرد. سیمهای کوچیک از انگشتاش بیرون زدن و مثل مار به سمت میلهها رفتن. یکی از سیمها دور گردن الستور پیچید. نه محکم. فقط یه یادآوری.
واکس: «...اگه ندی، من از سر الستور شروع میکنم. و بعد... به تو میرسم.»🗿...
پارت ۱۷
،(زبان راوی )
در قفس با صدای فلزی سنگینی بسته شد. صدای قفل شدنش توی راهروی طولانی پیچید و بعد... سکوت.
ولنتینو و ولوت رفتن. ولی سایهشون هنوز روی دیوارههای سنگی میرقصید. لوسیفر چند لحظه به میلههای فلزی خیره موند. میلههایی که انگار از خود تاریکی بافته شده بودن. سرد. بیروح.
الستور آروم از پشتش فاصله گرفت و به دیوارهی سنگی قفس تکیه داد. زخم شونهاش هنوز میسوخت. لباسش پاره بود و جای سوختگی روی پوستش مونده بود.
لوسیفر برگشت و کنارش نشست. صداش میلرزید: «الستور... حال تو خوبه؟»
الستور پلکاش رو روی هم گذاشت. یه نفس عمیق کشید. بوی آهن و خون و سنگ خیس. بعد چشماش رو باز کرد. لبخند همیشگیش برگشته بود، ولی این بار خستهتر از همیشه.
الستور: «من؟ من همیشه خوبم. تو چطوری؟»
لوسیفر به زخم دستش نگاه کرد. همون زخم قدیمی، جای گازگرفتگی گل. هنوز خوب نشده بود. ولی دردش... الان هیچی به اندازهی اون نگاه واکس نبود.
لوسیفر: «الستور... اون گفت من یه رازم. یعنی چی؟»
الستور چند لحظه سکوت کرد. نگاهش به تاریکی راهرو دوخته شده بود.
الستور: «نمیدونم. ولی واکس هیچوقت الکی حرف نمیزنه. اگه گفت تو رازی، پس یه چیزی هست که ما نمیدونیم. یه چیزی که... شاید حتی خودت هم ازش بیخبری.»
لوسیفر سرش رو پایین انداخت. گردنبند قرمز زیر پیراهنش سنگینی میکرد. انگار یه قلب دوم توی سینهاش میتپید.
لوسیفر: «میترسم. نه از مردن. از اینکه... از اینکه تو رو از دست بدم.»
الستور سرش رو به سمتش چرخوند. توی تاریکی، چشمهاش برق میزد.
الستور: «لوسیفر... من یه اهریمنم. صدها سال زندگی کردم. ولی هیچوقت... هیچوقت کسی مثل تو برام پیش نیومده بود.»
لوسیفر سرش رو بالا آورد. لبخند کوچیکی زد. ولی همون لحظه، صدای قدمهایی از انتهای راهرو اومد.
قدمها آروم و با وقار بودن. نه مثل ولنتینو که شلخته راه میرفت. نه مثل ولوت که بیتفاوت بود.
نویز الکتریکی توی هوا پیچید. سیمهای روی دیوارهها شروع کردن به لرزیدن. و بعد... اون اومد.
واکس.
با همون کت و شلوار سیاه، موهای مرتب و اون لبخندی که هیچوقت به چشماش نمیرسید. پشتش یه سیم ضخیم مثل دُم میکشید. سیمهای کوچیکتر از سر انگشتاش بیرون میزدن و توی هوا میلرزیدن.
جلوی قفس ایستاد. دستاش رو توی جیبش کرد. نگاهش بین لوسیفر و الستور چرخید.
واکس: «خب... خوش گذشت؟»
لوسیفر آب دهنش رو قورت داد. الستور به میلههای قفس چنگ زد.
الستور: «واکس... تو یه نقشه داری. بگو چیه.»
واکس یه تیکه ابروش بالا رفت. لبخندش عمیقتر شد.
واکس: «نقشه؟ نه الستور. من نقشه ندارم. من... بازی دارم.»
دستش رو از جیبش درآورد. یه گردنبند سیاه توی دستش بود. همون گردنبندی که توی کلبه نشونشون داده بود. سنگش سیاه بود و سیمهای نازکی مثل رگ دورش پیچیده بودن. توی نور سوسوزن قفس، انگار خود سنگ نفس میکشید.
لوسیفر به گردنبند خیره شد. یه حس عجیبی توی سینهاش پیچید. سنگ قرمز زیر پیراهنش شروع کرد به گرم شدن.
واکس: «ببین لوسیفر. تو یه گردنبند داری. من یه گردنبند. و الستور...»
نگاهش به الستور چرخید. چشمهاش باریک شد.
واکس: «...تو دوتا داری. ولی گردنبند سوم... نه. گردنبند سوم پیش منه. و اگه بخوام، میتونم روح مادرت رو برای همیشه توی این سنگ زندانی کنم. تا ابد. بدون اینکه حتی یه بار دیگه بتونی صداش رو بشنوی.»
الستور مشتش رو محکم کوبید به میلهها. صدای فلزی توی راهرو پیچید. یه جرقه از میلهها پرید.
الستور: «دست بهش نزن!»
واکس خندید. یه خندهی کوتاه و تیکهتیکه.
واکس: «دست بهش نزنم؟ الستور... تو توی قفسی. دستهات بستهست. حتی نمیتونی از خودت محافظت کنی. چه برسه به من.»
سیمهای دور مچ الستور محکمتر پیچیدن. الستور دندونهاش رو روی هم فشار داد. ولی یه صدای خفه از گلوش بیرون اومد.
لوسیفر سریع بلند شد. خودش رو به میلهها رسوند.
لوسیفر: «صبر کن! تو... تو چی میخوای؟»
واکس نگاهش رو به لوسیفر دوخت. جدی. بدون لبخند. توی مردمکش، صفحهی تلویزیون برای لحظهای ثابت شد.
واکس: «سوال خوبیه. من گردنبند قرمز رو میخوام. همونی که تو داری. اگه بدی، الستور زنده میمونه. اگه ندی...»
مکث کرد. سیمهای کوچیک از انگشتاش بیرون زدن و مثل مار به سمت میلهها رفتن. یکی از سیمها دور گردن الستور پیچید. نه محکم. فقط یه یادآوری.
واکس: «...اگه ندی، من از سر الستور شروع میکنم. و بعد... به تو میرسم.»🗿...
- ۱۰۷
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط