قسمت هشتم....میر برنده با غرور می گوید : حالا بگو به کی د
قسمت هشتم....میر برنده با غرور می گوید : حالا بگو به کی دل باخته ای ؟بلافاصله بکو به میان حرف آنها میپرید و می گوید: مم عاشق یک دختر سیاه چرته و لب ترکیده عرب شده . مم گفت : نه من عاشق دختری هستم که نجیب زاده و و دختر یک امیر کرد است و نام او نیز زین است .میر تا این حرفها را شنید عصبانی شد و دستور داد تا مم را بکشند .مم شمشیرش از غلاف در آورد آماده دفاع از خود شد تاجدین و عارف و چه کو خود را به مم رساندند و گفتند اگر قرار باشد مم کشته شود باید هر سه ما را نیز بکشید . میر به ناچار از کشتن مم صرف نظر ولی دستور داد او را به سیاه چال بیفکنند .
اینک مم در زندان و زین در قصر به دور ازهم بی قرارند ودر غم هجران یکدیگر اشک ریخته و مینالند .هر دوی آنها خواب و خوراک ندارند.
حه تا ره مه قه ک هه بیت ژ جانی
جانا تو د جانیدا نه هانی
هندی کو ژ هجرێ بێ قه رارم
ئه و چه ند ژته ئومیدوارم
اینک مم در زندان و زین در قصر به دور ازهم بی قرارند ودر غم هجران یکدیگر اشک ریخته و مینالند .هر دوی آنها خواب و خوراک ندارند.
حه تا ره مه قه ک هه بیت ژ جانی
جانا تو د جانیدا نه هانی
هندی کو ژ هجرێ بێ قه رارم
ئه و چه ند ژته ئومیدوارم
- ۱.۶k
- ۰۳ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط