{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آنروز ندانست که این گریه ز چیست

باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست
غنچه گرگل بشود هستی او گردد نیست

رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
دیدگاه ها (۷)

درخیالم بوسه می گیرم , ز لبهایی ک نیستهی تجسم میکنم, آن نقش ...

خـــــدایا ...هرگاه عـــــاشقانه خواندمت عـــــاشقانه تر جوا...

MOHSEN:ﻧﺎﺯ ﺁﻥ ﺍﺧﻤﺖ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻟﺐ ﺯ ﻟﺐ ﻭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...ﮔﻮﺵ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻛﺮ ...

با توام ای ماه‌ پاره ،چشم و ابرویت کجاست ؟باد می‌آید به سویت...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط