{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آنروز ندانست که این گریه زچیست

باغبان آمد ویک یک همه گلها را چید
باغ عریان شد و دیدند که ازگل خالیست

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست
غنچه گرگل بشود هستی او گردد نیست

رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
دیدگاه ها (۳)

تخم مرغ عجیب و غریبکارول چاپلین کشاورزی از نیوزیلند است که ا...

ایده های تزئین حلوا برای سفره افطارhttp://www.bartarinha.ir/...

دعای روز نهم ماه مبارک رمضان بسم الله الرحمن الرحیمااللهمّ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط