من با خوشبختی،شادی و امید زندگی میکردم تا وقتی که همهشان
من با خوشبختی،شادی و امید زندگی میکردم تا وقتی که همهشان ترکم کردند..
اول خوشبختی به بهانه برمیگردم رفت و بازنگشت و من هنوزم چشم انتظارش نشسته ام.بعد هم شادی به بهانه میروم تا خوشبختی را باز گردانم ترکم کرد.بعد هم امید رفت بدون هیچ بهانه ایی..
در میزنند.در را باز میکنم بدبختی خود را به داخل دعوت میکند و من به ناچار میزبانش میشوم..چند روزی میگذرد.نا امیدی از پنجره به داخل می آید و مرا غافل گیر میکند..من هم نمیتوانم بیرونش کنم..غم به بدبختی زنگ میزند.بدبخبتی بدون پرسیدن نظر من اورا دعوت میکند..غم از راه میرسد در را برایش باز میکنم و میروم تا روی مبلِ روبروی تلویزیونِ سفیدِ برفکی بنشینم.غم پشت سرم می آید نزد من مینشیند و دستش را حلقه می اندازد دور گردنم و میگوید: هیچوقت تنهایت نمیگذارم.
_ خوشبختی اگر صدایم را می شنوی برگرد که بعد از رفتنت شادی و امید هم رفتند.
"ر.کاف"
اول خوشبختی به بهانه برمیگردم رفت و بازنگشت و من هنوزم چشم انتظارش نشسته ام.بعد هم شادی به بهانه میروم تا خوشبختی را باز گردانم ترکم کرد.بعد هم امید رفت بدون هیچ بهانه ایی..
در میزنند.در را باز میکنم بدبختی خود را به داخل دعوت میکند و من به ناچار میزبانش میشوم..چند روزی میگذرد.نا امیدی از پنجره به داخل می آید و مرا غافل گیر میکند..من هم نمیتوانم بیرونش کنم..غم به بدبختی زنگ میزند.بدبخبتی بدون پرسیدن نظر من اورا دعوت میکند..غم از راه میرسد در را برایش باز میکنم و میروم تا روی مبلِ روبروی تلویزیونِ سفیدِ برفکی بنشینم.غم پشت سرم می آید نزد من مینشیند و دستش را حلقه می اندازد دور گردنم و میگوید: هیچوقت تنهایت نمیگذارم.
_ خوشبختی اگر صدایم را می شنوی برگرد که بعد از رفتنت شادی و امید هم رفتند.
"ر.کاف"
- ۱۹.۳k
- ۱۹ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط