{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من با خوشبختی،شادی و امید زندگی میکردم تا وقتی که همه‌شان

من با خوشبختی،شادی و امید زندگی میکردم تا وقتی که همه‌شان ترکم کردند..
اول خوشبختی به بهانه برمیگردم رفت و بازنگشت و من هنوزم چشم انتظارش نشسته ام.بعد هم شادی به بهانه میروم تا خوشبختی را باز گردانم ترکم کرد.بعد هم امید رفت بدون هیچ بهانه ایی..
در میزنند.در را باز میکنم بدبختی خود را به داخل دعوت میکند و من به ناچار میزبانش میشوم..چند روزی میگذرد.نا امیدی از پنجره به داخل می آید و مرا غافل گیر میکند..من هم نمیتوانم بیرونش کنم..غم به بدبختی زنگ میزند.بدبخبتی بدون پرسیدن نظر من اورا دعوت میکند..غم از راه میرسد در را برایش باز میکنم و میروم تا روی مبلِ روبروی تلویزیونِ سفیدِ برفکی بنشینم.غم پشت سرم می آید نزد من مینشیند و دستش را حلقه می اندازد دور گردنم و میگوید: هیچوقت تنهایت نمیگذارم.

_ خوشبختی اگر صدایم را می شنوی برگرد که بعد از رفتنت شادی و امید هم رفتند.

"ر.کاف"
دیدگاه ها (۸)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁰پیش‌ از آنکه‌ دانه‌ای‌ جوانه‌ بزند و‌ به‌ نور...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁹مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست.هیچ‌کس تا ح...

‍ 🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

حسین فریاد میزند:"هل من ناصر ینصرنی"؟و من در حالیکه نمازم قض...

حسین فریاد میزند:"هل من ناصر ینصرنی"؟و من در حالیکه نمازم قض...

حسین فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟!و من در حالی که نمازم ق...

حسین فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟!و من در حالی که نمازم ق...

حسین فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟!و من در حالی که نمازم ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط