پرنسس ناخواسته

P۹

💎یک ماه بعد✨

آلیس:

«واقعا این کار لازمه؟»

در حالی که با گچ روی زمین مینویسد کلافه نگاهم میکند که میخندم و میگویم«البته که لازمه... موهای بلندتون نباید مزاحم نویسندگی تون بشه»

با لحنی نمایشی و تمسخر آمیز ادامه میدهم«اعلی حضرت»

ویلیام پوزخند میزند«اوه قدردانم از نگرانی تون... پرنسس.😏»

از خنده ریسه میروم.

«پس کی میخوای بری؟ مارتا به زور حواس مادرم را پرت کرد که بیام به دیدنت.»

«دارید بیرونم میکنید پرنسس؟»

«مسخره... 😂 برو دیگه.»

تعظیم میکند و میرود.

با لبخند رفتنش را تماشا میکنم و بعد که صدای غرغر مارتا را میشنوم، به خانه باز میگردم...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:

همین الان هم دلتنگش شده ام.

باورم نمیشود... او با من چه کرده که حتی یک ثانیه دوری اش هم برایم سخت و طاقت فرساست.

پاورچین پاورچین به سمت اتاقم میروم که...

«پسرم؟»

او نخوابیده است... متاسفانه.

به زور هم که شده لبخند به لبم میاورم و به طرفش برمیگردم«شب خوبیه مگه نه پدر؟»

«باید حرف بزنیم.»

به اجبار به دنبالش به تالار مرکزی میروم.

مثل همیشه با وقار روی تختش مینشیند.«کجا بودی؟»

«رفتم کمی قدم بز...»

«دروغ نگو!»

«کدام دروغ من فقط...»

«گفتم دروغ نگو.»

سکوت میکنم.

«رفته بودی او را ببینی مگه نه؟»

«کی؟»

«خودت را به اون راه نزن. خودم هفته ها است که سربازی را به دنبالت فرستادم و تو هر دفعه جلوی خونه یک دختر جوان میری تا با او حرف بزنی مگه نه؟ اسمش آلیسه؟»

«شوکه نگاهش میکنم«برایم جاسوس گذاشته اید؟»

«کاری را که لازم بود کردم... همین»

«از من چی میخواید؟»

«از اون دختر فاصله بگیر. اون شایستگی بودن کنارت رو نداره.»

اخم میکنم«از کی تا حالا شما شاییته بودن یا نبودن بقیه رو تعیین میکنید؟»

او هم به اندازه من از لحنم شوکه شده است اما زود خودش رل جمع و جور کرده و چهره خونسردش را حفظ میکند.

«اون خیلی از همان پرنسس ها از کشور های مختلفی که بهم معرفی میکنید شایسته تر است. مهربون، شجاع و همینطور با عدالت است و من مطمئنم که ملکه خوب...»

فریاد میزند و حرفم را قطع میکند«کافیه!» 🤬

پس از مکثی ادامه میدهد«او مخت را شست و شو داده است. فردا پرنسس کشور الدرمیر به همراه شاه و ملکه شان برای بازدید از وردلیا می آیند...»

زیرلب میگویم«بازدید از وردلیا یا داماد آینده شان؟»

اما او که وانمود میکند حرفم را نشنیده ادامه میدهد«ازت انتظار دارم رفتار خوبی داشته باشی و سرافکنده ام نکنی پسرم.»

حرفی نمیزنم و بلافاصله آنجا را ترک میکنم.

آلیس! نگران نباش من اجازه نمیدهم پدرم مانع ما بشود.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
(بچه ها ترجیح میدید زودتر از خاطرات گذشته رد بشیم یا زمان قدیمش رو دوست دارید؟)
دیدگاه ها (۰)

پرنسس ناخواسته

#معشوقه_آلفا

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

𝔻𝕣𝕖𝕒𝕞 𝕨𝕚𝕥𝕙 𝕞𝕖¹¹

صحنه,پارت یازدهم

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁰پیش‌ از آنکه‌ دانه‌ای‌ جوانه‌ بزند و‌ به‌ نور...

سوکوکو p21

میپرسم قصد خواب نداری جانم؟دستی به موهای برهم ریخته اش میکشد...

.میپرسم قصد خواب نداری جانم؟دستی به موهای برهم ریخته اش میکش...

ماه بخشیدنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط