ابلیس

part 72
چشماشو آروم باز کرد و خودشو رو تختش پیدا کرد..‌.برگشت به امید اینکه همه ی اینا یه خواب بوده باشه و چویا کنارش باشه اما نبود...
دستشو رو جای چویا کشید و مطمئن شد که واقعا نیست
رو تخت دوباره دراز کشید و ساعد دستشو رو پیشونیش گذاشت و سعی کرد به سردردش اهمیت نده
دارای حتی خاکی از چویا نداشت که به دیدنش بره و مدیر رو پیدا نمی‌کرد تا بتونه دوباره چویا رو ببینه.
چقدر دلش برای غر زدنا...خنده ها...حتی گریه کردناش تنگ شده بود
صدای نوتیفیشن گوشیش بلند شد و دازای بی حوصله گوشیو برداشت و پیامو باز کرد
فئودور بود!
" دازای سرنخی از چویا پیدا کردم...زود خودتو برسون! "
دازای با دیدن اسم چویا سریع بلند شد و یک بار دیگه پیامو خوند و سریع لباساش رو عوض کرد و اسلحه اش رو مجدد پر کرد و از عمارت زد بیرون و داد زد
_ اکوتاگوا ماشینو حاضر کن
اکوتاگوا با دیدن دازای متعجب شد...بلاخره از اون اتاق نفرین شده بیرون اومد...
با خوشحالی سمت ماشین رفت و ماشین رو روشن کرد و به محض سوار شدن دازای محکم دستور داد
_ سریع به این آدرس حرکت کن
اکوتاگوا اطاعت کرد و ماشین رو به حرکت انداخت و به سمت محلی که آدرس نشون میداد حرکت کرد
.....................................
دم در خونه ی معمولی ایستاد و به خودش اجازه در زدن نداد و با لگدی پر قدرت درو شکست
فئودور یهو از جاش پرید و گفت
" آرومتر هم میتونستی بیای داخل "
_ چی پیدا کردی؟
فئودور نفس عمیقی کشید و گفت
" فعلا باید دهن این پیرزن رو باز کنیم "
دازای به زن پیری نگاه کرد که به صندلی بسته شده بود و کار کسی جز فئودور نمیتونست باشه
دازای پوزخند زد و جلوی پیرزن زانو زد
_ از طرف کی هستی؟
" راجب چی حرف میزنی پسرم؟ "
سوالی دازای رو نگاه کرد و دازای هم خندید و گفت
_ اون زنی که شماها با خودتون بردید همه ی وجود من بود...بگو کجاست؟
" ن...نمیدونم چی میگی "
دازای کلافه شد و اسلحه اش رو روی سر پیرزن گذاشت
_ نگاه نمی‌کنم پیری یا هر چی...یه فایده داری بگی چویا کجاست اگه اون فایده رو از دست بدی مطمئن باش فایده ای برای نفس کشیدن هم برات نمیزارم
" او...اون... "
دازای بیشتر دقت کرد و تازه دو هزاریش افتاد و زیر چشمی به دوربین کوچیکی که گوشه خونه قرار داشت انداخت و بلند شد صاف ایستاد...
اسلحه رو سر جاش برگردوند و با لبخند چشم بسته گفت
_ متاسفم...نباید اینطوری رفتار میکردم انگار اشتباهی پیش اومده...منو ببخشین
از کنار پیرزن رد شد و قبل خروج گفت
_ فئودور سان...لطفا اون زنو آزاد کن و این در رو هم بگو تعمیر کنن
" ولی دا... "
_ متوجه شدی...
سمت فئودور با لبخند برگشت و ادامه داد
_ فئودور عزیز؟
پشت اون لبخند یه هاله سیاهی بود که فئودور هم نتونست مخالفت کنه...دازای واقعا خشمگین بود.
..................
" چطور انقدر زود باور کردی؟ "
_ من باور نکردم...اون پیرزن داشت کنترل میشد...به اونی که میره برا تعمیر در بگو دو به دور خونه رو چک کنن و دوربین ها رو بردارن...اینطوری اون زن اگه به ما نگه کشته میشه اگرم به ما بگه بازم کشته میشه پس بهتره یه راهی برای زنده موندنش پیدا کنیم "
" حالا که فکر میکنم...حق با توعه زنده بودنش کمک زیادی به ما میکنه...اون زن بیشتر از اون چیزی که باید میدونه "
دازای نیشخند زد
_ آخ مدیر...فرار کن!
جفتشون باهم خندیدن و دازای با به یاد اومدن مرگ چویا خندش جمع شد
_ تو چرا داری با من‌همکاری میکنی؟
فئودور از سوال یهویی دازای جا خورد و با کمی فکر گفت
" چویا بهترین دوست من بود...پس قطعا چاره ای جز همکاری باهات ندارم "
چشماشو بست و دستاشو به نشانه بی چارگی بالا برد و لبخند زد که دازای هومی کشید و گفت
_ خب قانع کننده بود...منم به هوشت احتیاج دارم پس تا مدت کوتاهی همکاری باهاتو قبول میکنم
" اون روز برای اینکه با هم همکاری داشته باشیم اومدم اما تو فرصت ندادی "
دازای آهی کشید و به دریای آبی رنگ خیره شد
_ الهه این دریا رو از دست دادن سخته فئودور
" منم نیکولای رو از دست دادم "
دازای لبخند تلخی زد و نگاهش نرم شد و حس همدردی شو با فئودور شریک شد
_ پس تو بهتر از همه میفهمی چی میگم و چی میکشم
" به خوبی درکت میکنم "
_ شاید بهترین دشمنم تو باشی فئودور
فئودور لبخند بهش زد و به جرعت باید میگفت اولین باره بینشون تنشی وجود نداشت و جفتشون همو می‌فهمیدن...هه عجب دشمنیه زیبایی...دو رقص مرگ!
____________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

بهار بدون تو

ابلیس

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

دریاچه خونین:فصل اول _ پارت ۲۳ویو دازای:چند ساعت بود که دازا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط