ابلیس
part 186
ناگهان در باز شد و اجازه نداد که دازای جواب این زن گستاخ رو بده اما انتظار نداشت الهه اش رو ببینه...ناخواسته ظاهر سردش با یه لبخند گرم شد و چویا نگاهی به زن مو مشکی انداخت
+ این کیه؟...اه مهم نیست دازای بیا اینو امضا کن
دازای تمام توجه اش رو به چویا داد و یوری اخم غلیظی کرد
_ این برگه چیه؟
چویا برگه رو روی میز گذاشت و دست به سینه ایستاد
+ چشمای کورتو باز کن خداروشکر سواد داری
دازای خندید و به صندلی تکیه داد و برگه رو نگاه کلی انداخت
_ توافق نامه چیه؟
+ برای خرید اسلحه ها لازمه که امضای تو باشه
_ هوم!! یه چیز دیگه هم قراره باهاش بیاد
+ چی...تو خبر داری؟
_ خودم درخواست دادم...برده های خوبی قراره بدستم برسه!
چویا چشماش گرد شد
+ چی؟
_ خودم درخواست دادم...
+ ب...برده؟
_ درسته
یوری تک خنده ای کرد
" تو رئیس رو نمیشناسی دختر جون؟ "
چویا به زن پروی جلوش نگاه کرد و لپ هاشو پف کرد
+ این خل چل شوهرمه
زن لبخندش محو شد و سرفه ای کرد که دازای چشماشو تو کاسه چرخوند
_ لاقل میگفتی این مرد خوش قیافه یا خوشتیپ یا شایدم رئیس مافیای بزرگ...یه معرفی درست
+ ببند دهنتو اینو امضا کن من کار دارم
یوری خندید و چویا با اخم کیوتی خطاب به یوری گفت
+ هی دل به شوهرم نبندیا...حوصله رقیب دوم رو ندارم
یوری به کیوت بودن چویا خندید و گفت
" نه شوهرت مال خودت فقط بهش بگو که حشره هاشو دور من ول نکنه "
چویا سرشو کج کرد
+ حشره؟ دازای حشره باز شدی؟
دازای با کف دستش کوبید تو پیشونیش و با لحنی که میگفت برو تا ابرومو نبردی گفت
_ چویا میشه ازت بخوام بری؟
برگه رو امضا کرد و داد بهش
_ بیا عزیزم برو سر کارت
چویا نگاه کنجکاوشو بین دازای و یوری داد و شونه ای بالا انداخت
+ من که رفتم بین خودتون حلش کنید
درو باز کرد و از اتاق کار دازای بیرون رفت و دازای نفس تازه ای کشید
" عجب همسر باحالی داری...میخوام باهاش اشنا شم "
_ نه
" اره "
_ میریم سر بحث خودمون...از چویا هم فاصله میگیری
یوری دستش رو زیر چونه اش گذاشت و تو فکر فرو رفت
" اسمش چویا ست...خوشگل هم که هست...کیوت هم هست...میدونی چیه رئیس همسرت کاملا متضاد توعه"
دازای اهی کشید و گفت
_ برو سر کارت احمق
" خیلی خب فقط به اکوتاگوا بگو داخل اتاقم منو راحت بزاره "
_ در حدی نیستی که بخوام بهت گوش کنم...گمشو
ناگهان صداش سرد و جدی پر از جذبه شد که یوری ساکت شد و بعد با یه تعظیم از اتاق بیرون رفت.
دازای چرخی با صندلی زد و گفت
_ من بدون چویا نمیتونم!
رئیس سابق پوفی کشید و با کلافگی گفت
" تو از اولشم احمق بودی...یه بدردنخور "
_ من با چویا هیچوقت پیر نمیشم...از احمق بودنم خوشحالم
رئیس سابق تمسخر امیز خندید و دست به سینه ایستاد
" از همون بچگی همین بودی...مثل بابای احمقت "
دازای اخم کرد و فریاد زد
_ اسم پدر منو به زبون کثیفت نیار حرو&می
رئیس سابق نیشخندی زد و گفت
" پسر اونی پس بیشتر از اونم نمیشی...پدر پسری بدرد نخور بار اومدید اونم بخاطر احمق بودنش مرد...با یه هر&زه ازدواج کرد و عاقبتش شد مرگ "
_ گورتو گم کن...دست از سرم بردار لعنتی
دستشو رو گوشش گذاشت و داد زد
_ خفه شو یاد اوری نکن...گورتو گم کن...صداتو ببر!
صدای قهقه هاش به گوشش میخورد و چشماشو روی هم فشرد.
.......................................................
صدای جیر جیرک ها به گوش میرسید و دازای روی مبل لم داده بود و چویا کنارش تو بغلش نشسته بود و صدای بلند اهنگ به گوش میرسید و مردم در حال رقصیدن بودن!
رقص نور به همراه موزیک جو باحالی میداد اما چویا ترجیح میداد بشینه کنار همسرش...
دازای تقریبا مست شده بود اما هوش حواسش سر جاش بود
+ انقدر اینو کوفت نکن
لیوانو ازش گرفت و روی میز گذاشت که دازای سرشو رو سر چویا گذاشت و موهای قهویی بلندش روی موهای نارنجی چویا ریخت و ترکیب زیبایی شد
_ تو چرا انقدر کوچولویی؟
+ تو زیادی بزرگی...مشکل تویی
_ اگه بزرگی من باعث میشه تو کوچولو بشی...خب من اینو دوست دارم
+ خفه شو مرتیکه مست
_ من مست نیستم
+ هستی
_ حق باتوعه
+ من کیم؟
_ تو یوری ای
چویا نگاهشو به دازای داد و اخم کرد اما با قرار گرفتن لبای دازای رو لبای خودش سوپرایز شد...با ولع میبوسیدش و طعم الکل رو باهاش به اشتراک میگذاشت...
دستش رو زیر لباسش برد که چویا جلوشو گرفت و دستش رو کنار زد و ازش فاصله گرفت
+ تو...الان منو بوسیدی؟
_ اوم...نمیشه زنمو ببوسم؟
+ ولی تو گفتی که من یوری ام
_ شوخی کردم...چشمای ابیتو با هیچکس اشتباه نمیگیرم...اونا فقط متعلق به چویان و اگه کور هم بشم عطر تورو میشناسم و بازم میفهمم
___________________________________________________
ادامه دارد...
ناگهان در باز شد و اجازه نداد که دازای جواب این زن گستاخ رو بده اما انتظار نداشت الهه اش رو ببینه...ناخواسته ظاهر سردش با یه لبخند گرم شد و چویا نگاهی به زن مو مشکی انداخت
+ این کیه؟...اه مهم نیست دازای بیا اینو امضا کن
دازای تمام توجه اش رو به چویا داد و یوری اخم غلیظی کرد
_ این برگه چیه؟
چویا برگه رو روی میز گذاشت و دست به سینه ایستاد
+ چشمای کورتو باز کن خداروشکر سواد داری
دازای خندید و به صندلی تکیه داد و برگه رو نگاه کلی انداخت
_ توافق نامه چیه؟
+ برای خرید اسلحه ها لازمه که امضای تو باشه
_ هوم!! یه چیز دیگه هم قراره باهاش بیاد
+ چی...تو خبر داری؟
_ خودم درخواست دادم...برده های خوبی قراره بدستم برسه!
چویا چشماش گرد شد
+ چی؟
_ خودم درخواست دادم...
+ ب...برده؟
_ درسته
یوری تک خنده ای کرد
" تو رئیس رو نمیشناسی دختر جون؟ "
چویا به زن پروی جلوش نگاه کرد و لپ هاشو پف کرد
+ این خل چل شوهرمه
زن لبخندش محو شد و سرفه ای کرد که دازای چشماشو تو کاسه چرخوند
_ لاقل میگفتی این مرد خوش قیافه یا خوشتیپ یا شایدم رئیس مافیای بزرگ...یه معرفی درست
+ ببند دهنتو اینو امضا کن من کار دارم
یوری خندید و چویا با اخم کیوتی خطاب به یوری گفت
+ هی دل به شوهرم نبندیا...حوصله رقیب دوم رو ندارم
یوری به کیوت بودن چویا خندید و گفت
" نه شوهرت مال خودت فقط بهش بگو که حشره هاشو دور من ول نکنه "
چویا سرشو کج کرد
+ حشره؟ دازای حشره باز شدی؟
دازای با کف دستش کوبید تو پیشونیش و با لحنی که میگفت برو تا ابرومو نبردی گفت
_ چویا میشه ازت بخوام بری؟
برگه رو امضا کرد و داد بهش
_ بیا عزیزم برو سر کارت
چویا نگاه کنجکاوشو بین دازای و یوری داد و شونه ای بالا انداخت
+ من که رفتم بین خودتون حلش کنید
درو باز کرد و از اتاق کار دازای بیرون رفت و دازای نفس تازه ای کشید
" عجب همسر باحالی داری...میخوام باهاش اشنا شم "
_ نه
" اره "
_ میریم سر بحث خودمون...از چویا هم فاصله میگیری
یوری دستش رو زیر چونه اش گذاشت و تو فکر فرو رفت
" اسمش چویا ست...خوشگل هم که هست...کیوت هم هست...میدونی چیه رئیس همسرت کاملا متضاد توعه"
دازای اهی کشید و گفت
_ برو سر کارت احمق
" خیلی خب فقط به اکوتاگوا بگو داخل اتاقم منو راحت بزاره "
_ در حدی نیستی که بخوام بهت گوش کنم...گمشو
ناگهان صداش سرد و جدی پر از جذبه شد که یوری ساکت شد و بعد با یه تعظیم از اتاق بیرون رفت.
دازای چرخی با صندلی زد و گفت
_ من بدون چویا نمیتونم!
رئیس سابق پوفی کشید و با کلافگی گفت
" تو از اولشم احمق بودی...یه بدردنخور "
_ من با چویا هیچوقت پیر نمیشم...از احمق بودنم خوشحالم
رئیس سابق تمسخر امیز خندید و دست به سینه ایستاد
" از همون بچگی همین بودی...مثل بابای احمقت "
دازای اخم کرد و فریاد زد
_ اسم پدر منو به زبون کثیفت نیار حرو&می
رئیس سابق نیشخندی زد و گفت
" پسر اونی پس بیشتر از اونم نمیشی...پدر پسری بدرد نخور بار اومدید اونم بخاطر احمق بودنش مرد...با یه هر&زه ازدواج کرد و عاقبتش شد مرگ "
_ گورتو گم کن...دست از سرم بردار لعنتی
دستشو رو گوشش گذاشت و داد زد
_ خفه شو یاد اوری نکن...گورتو گم کن...صداتو ببر!
صدای قهقه هاش به گوشش میخورد و چشماشو روی هم فشرد.
.......................................................
صدای جیر جیرک ها به گوش میرسید و دازای روی مبل لم داده بود و چویا کنارش تو بغلش نشسته بود و صدای بلند اهنگ به گوش میرسید و مردم در حال رقصیدن بودن!
رقص نور به همراه موزیک جو باحالی میداد اما چویا ترجیح میداد بشینه کنار همسرش...
دازای تقریبا مست شده بود اما هوش حواسش سر جاش بود
+ انقدر اینو کوفت نکن
لیوانو ازش گرفت و روی میز گذاشت که دازای سرشو رو سر چویا گذاشت و موهای قهویی بلندش روی موهای نارنجی چویا ریخت و ترکیب زیبایی شد
_ تو چرا انقدر کوچولویی؟
+ تو زیادی بزرگی...مشکل تویی
_ اگه بزرگی من باعث میشه تو کوچولو بشی...خب من اینو دوست دارم
+ خفه شو مرتیکه مست
_ من مست نیستم
+ هستی
_ حق باتوعه
+ من کیم؟
_ تو یوری ای
چویا نگاهشو به دازای داد و اخم کرد اما با قرار گرفتن لبای دازای رو لبای خودش سوپرایز شد...با ولع میبوسیدش و طعم الکل رو باهاش به اشتراک میگذاشت...
دستش رو زیر لباسش برد که چویا جلوشو گرفت و دستش رو کنار زد و ازش فاصله گرفت
+ تو...الان منو بوسیدی؟
_ اوم...نمیشه زنمو ببوسم؟
+ ولی تو گفتی که من یوری ام
_ شوخی کردم...چشمای ابیتو با هیچکس اشتباه نمیگیرم...اونا فقط متعلق به چویان و اگه کور هم بشم عطر تورو میشناسم و بازم میفهمم
___________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳۰۰
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط