(آهنگ فراموش شده‌ی ما)

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)
پارت ۵

**ویو آت**

مرکز خرید مثل همیشه شلوغ بود. صدای بلند موسیقی، خنده‌های بلند گروه‌های دوستانه و بوی عطر‌های مختلف که با هم مخلوط شده بودند و باعث می‌شد سرم بگیرد. من دلم می‌خواست هر لحظه هر لحظه برگردم به اتاق تاریک و ساکتم.

در حالی که سرم پایین بود و سعی می‌کردم از بین جمعیت راه باز کنم، داشتم با خودم فکر می‌کردم: «چرا آلیس من رو مجبور کرد بیام اینجا؟ واقعاً لازم بود برای چند ساعت دیدنِ آدم‌هایی که ازشون متنفرم، این همه شلوغی رو تحمل کنم؟»

دست‌هایم را توی جیب پالتویم جمع کرده بودم و با بی‌میلی به ویترین‌ها نگاه می‌کردم. داشتم به دنبال یک لباس ساده می‌گشتم که نه خیلی جلب توجه کند و نه خیلی بد باشد.

در همین حال، برای اینکه کمی از استرسم کم شود، یک لیوان قهوه گرم خریده بودم و داشتم با دقت از بین جمعیت رد می‌شدم. اما انگار دنیا تصمیم داشت امروز با من شوخی کند.

داشتم به فکر انتخاب رنگ لباس بودم که ناگهان، کسی با سرعت از پیچ راهرو پیچید و مستقیم به من خورد.

*بنگ!*

ضربه آنقدر شدید بود که تعادلم را از دست دادم و تمام قهوه‌ی گرمم، درست روی پیراهن سفید و اتوکشیده‌ی آن طرف مقابل پاشید.

با شوک، چشم‌هایم را باز کردم و اولین چیزی که دیدم، لکه‌ی قهوه‌ای بزرگی بود که روی یک پارچه‌ی سفید گران‌قیمت پخش می‌شد. سریع سرم را بلند کردم تا عذرخواهی کنم.

آت: «اووه! واقعاً متاسفم! اصلاً حواسم نبود... من... ببخشید!»

اما وقتی نگاهم در نگاه او گره خورد، کلمات در گلویم خشک شدند.

یک پسر... با چهره‌ای که انگار از روی کاغذهای طراحی بیرون آمده بود. چشم‌های نافذ و تندی داشت که در آن لحظه از عصبانیت می‌درخشید. موهای مشکی‌اش کمی روی پیشانی‌اش ریخته بود و استایلش داد می‌زد که از آن دسته آدم‌هایی است که می‌دانند چطور شیک باشند.

او با ناباوری به لکه‌ی قهوه‌ی روی پیراهنش نگاه کرد و بعد با لحنی سرد و کمی تحکم‌آمیز گفت:
جونگ‌کوک: «جدی می‌گی؟ اصلاً چشم داری یا فقط برای دکور روی صورتت گذاشتی؟»

من که تا به حال با چنین لحنی با کسی برخورد نکرده بودم، شوکه شدم. عذرخواهی‌ام تبدیل به عصبانیت شد.
آت: «ببین، من عذرخواهی کردم! تو هم داشتی مثل یک طوفان وسط راهرو می‌دویدی. فکر کردی مرکز خرید مال باباته‌؟»

پسر ابرویی بالا انداخت و یک قدم به من نزدیک‌تر شد. بوی عطر تلخ و مردانه‌اش یک لحظه تمام حواسم را پرت کرد، اما سریع خودم را جمع و جور کردم.

جونگ‌کوک: «به جای اینکه به جای عذرخواهی، شروع کنی به داد زدن، شاید بهتر بود نگاه کنی کجا قدم می‌گذاری، دختر کوچولو.»

«دختر کوچولو؟»

شرایط پارت بعد ۱۵ لایک
دیدگاه ها (۰)

ازدواج اجباری

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۸ | این بار آت خو...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

Destiny part 21

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆    ۷ پارتویو & اتچند لحظه به ...

......//برده ی زیبا//......

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط