Destiny part 21
سرنوشت
نویسنده: Ha-yun
پارت ۲۱
ویو ات:
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. تمام خاطراتم از جلوی چشمم رد شد؛ روزایی که توی ایران با هزار تا مشکل بزرگ شدم، روزایی که شبها درس میخوندم تا بتونم بورسیه بگیرم، روزی که بالاخره به کره رسیدم و با خودم گفتم: «این تازه شروعشه.»
من برای این رویا خیلی چیزها رو از دست داده بودم.
آروم چشمام رو باز کردم.
نگاهم افتاد به جونگکوک.
هنوز داشت نگام میکرد. توی چشماش التماس بود، اما چیزی نمیگفت. انگار میخواست انتخاب رو به خودم بسپره.
دستم هنوز روی کاغذ بود.
ات: من...
صدای خودم میلرزید.
ات: من این همه راه رو نیومدم که دوباره همه چیزو از دست بدم...
جونگکوک با صدای آروم گفت:
جونگکوک: ات...
سرم رو پایین انداختم.
ات: من خیلی دوستت دارم...
جونگکوک برای لحظهای نفسش حبس شد.
ات: ولی...
اشک از گوشه چشمم پایین افتاد.
ات: ولی من این رویا رو هم دوست دارم.
جونگکوک چیزی نگفت.
ات: من از بچگی هیچچیز نداشتم. هرچی داشتم ازم گرفته شد... خانوادهم، خونهم... همه چیز.
با دستم اشکامو پاک کردم.
ات: تنها چیزی که خودم ساختم همین رویاست. نمیتونم همینطوری ولش کنم.
جونگکوک از جاش بلند شد و چند قدم به سمتم اومد.
جونگکوک: پس داری منو انتخاب نمیکنی؟
سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.
ات: نه...
صدای گریهام بیشتر شد.
ات: دارم خودمو انتخاب میکنم.
جونگکوک لبخند خیلی تلخی زد.
جونگکوک: فهمیدم...
جیمین که تا اون لحظه ساکت بود، به قرارداد اشاره کرد.
جیمین: پس انتخابت رو کردی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد قلم رو محکم توی دستم گرفتم.
ات: آره.
نگاهم رو از جونگکوک گرفتم و اسمم رو پایین قرارداد نوشتم.
صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ، توی اون سکوت عجیب بلندتر از هر صدایی به نظر میرسید.
امضا کردم.
همین.
با یک امضا، رویایی که سالها براش جنگیده بودم حفظ شد...
و عشقی که تازه پیدا کرده بودم، ازم گرفته شد.
جونگکوک چند لحظه به برگه نگاه کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، برگشت و به سمت در رفت.
ات: جونگکوک...
ایستاد.
دلم میخواست بگم «نرو.»
دلم میخواست بگم «پشیمون شدم.»
اما هیچکدوم رو نگفتم.
فقط گفتم:
ات: مراقب خودت باش...
جونگکوک بدون اینکه برگرده، با صدای گرفته گفت:
جونگکوک: تو هم... امیدوارم موفق بشی.
در باز شد.
و بعد بسته شد.
ویو ات:
همین که صدای بسته شدن در رو شنیدم، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
روی صندلی افتادم و شروع کردم به گریه کردن.
جیمین هنوز روبهروم ایستاده بود.
جیمین: ات...
ات: نگو چیزی رو...
جیمین ساکت شد.
ات: فقط... بذار چند دقیقه گریه کنم.
جیمین چند لحظه نگام کرد و بعد آروم از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، خودکار هنوز توی دستم بود.
به امضام نگاه کردم.
برای اولین بار، از چیزی که برای به دست آوردنش اینهمه جنگیده بودم...
متنفر شدم.
نویسنده: Ha-yun
پارت ۲۱
ویو ات:
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. تمام خاطراتم از جلوی چشمم رد شد؛ روزایی که توی ایران با هزار تا مشکل بزرگ شدم، روزایی که شبها درس میخوندم تا بتونم بورسیه بگیرم، روزی که بالاخره به کره رسیدم و با خودم گفتم: «این تازه شروعشه.»
من برای این رویا خیلی چیزها رو از دست داده بودم.
آروم چشمام رو باز کردم.
نگاهم افتاد به جونگکوک.
هنوز داشت نگام میکرد. توی چشماش التماس بود، اما چیزی نمیگفت. انگار میخواست انتخاب رو به خودم بسپره.
دستم هنوز روی کاغذ بود.
ات: من...
صدای خودم میلرزید.
ات: من این همه راه رو نیومدم که دوباره همه چیزو از دست بدم...
جونگکوک با صدای آروم گفت:
جونگکوک: ات...
سرم رو پایین انداختم.
ات: من خیلی دوستت دارم...
جونگکوک برای لحظهای نفسش حبس شد.
ات: ولی...
اشک از گوشه چشمم پایین افتاد.
ات: ولی من این رویا رو هم دوست دارم.
جونگکوک چیزی نگفت.
ات: من از بچگی هیچچیز نداشتم. هرچی داشتم ازم گرفته شد... خانوادهم، خونهم... همه چیز.
با دستم اشکامو پاک کردم.
ات: تنها چیزی که خودم ساختم همین رویاست. نمیتونم همینطوری ولش کنم.
جونگکوک از جاش بلند شد و چند قدم به سمتم اومد.
جونگکوک: پس داری منو انتخاب نمیکنی؟
سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.
ات: نه...
صدای گریهام بیشتر شد.
ات: دارم خودمو انتخاب میکنم.
جونگکوک لبخند خیلی تلخی زد.
جونگکوک: فهمیدم...
جیمین که تا اون لحظه ساکت بود، به قرارداد اشاره کرد.
جیمین: پس انتخابت رو کردی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد قلم رو محکم توی دستم گرفتم.
ات: آره.
نگاهم رو از جونگکوک گرفتم و اسمم رو پایین قرارداد نوشتم.
صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ، توی اون سکوت عجیب بلندتر از هر صدایی به نظر میرسید.
امضا کردم.
همین.
با یک امضا، رویایی که سالها براش جنگیده بودم حفظ شد...
و عشقی که تازه پیدا کرده بودم، ازم گرفته شد.
جونگکوک چند لحظه به برگه نگاه کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، برگشت و به سمت در رفت.
ات: جونگکوک...
ایستاد.
دلم میخواست بگم «نرو.»
دلم میخواست بگم «پشیمون شدم.»
اما هیچکدوم رو نگفتم.
فقط گفتم:
ات: مراقب خودت باش...
جونگکوک بدون اینکه برگرده، با صدای گرفته گفت:
جونگکوک: تو هم... امیدوارم موفق بشی.
در باز شد.
و بعد بسته شد.
ویو ات:
همین که صدای بسته شدن در رو شنیدم، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
روی صندلی افتادم و شروع کردم به گریه کردن.
جیمین هنوز روبهروم ایستاده بود.
جیمین: ات...
ات: نگو چیزی رو...
جیمین ساکت شد.
ات: فقط... بذار چند دقیقه گریه کنم.
جیمین چند لحظه نگام کرد و بعد آروم از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، خودکار هنوز توی دستم بود.
به امضام نگاه کردم.
برای اولین بار، از چیزی که برای به دست آوردنش اینهمه جنگیده بودم...
متنفر شدم.
- ۴.۱k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط