{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

like swan 🦢

like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 12
ویو نامجون:
ات روبه‌روم نشسته بود و آروم غذا می‌خورد.
چند لحظه‌ای بود که چیزی نمی‌گفتم، فقط گاهی نگاهم ناخوداگاه می‌رفت سمتش. طاقت نیورد و پرسیدم.
_خب...امم چطوره؟
ات یه قاشق دیگه خورد و لبخند زد.
= خیلی خوشمزه‌ست.
همین یه جمله باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنم.
_جدی؟
= آره معلومه
ات با تعجب نگام کرد.
= فکر نمی‌کردم آشپزی بلد باشین.
ابروهام بالا رفت.
_چرا؟ من تو امریکا مستقل بودمااا
ات خندید.
= درسته، یادم رفته بود
_دیگه یادت نره ها
ات یه لحظه ساکت شد. نگاهش افتاد روی بشقابش.
= چشم مستر کیم.
چند ثانیه نگاش کردم ، لذتی کوتاه به بدنم از شنیدن فامیلیم از لبای ات به وجودم رخنه کرد.
_چی؟
شونه بالا انداخت.
= فقط فامیلیتونو گفتم.
نمی‌دونستم چی باید بگم. فقط یه لبخند کوچیک زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_غذات رو بخور.
ات دوباره خندید. چند دقیقه بعد، شام تموم شد.
ات از جاش بلند شد و بشقابش رو برداشت.
= بذارین کمک کنم میزو جمع کنید.
_نه، تو مهمون منی.
= خب که چی؟ دست و پا ندارم مگه؟!
خنده‌م گرفت.
_بشین.
= ولی...
_گفتم بشین.
لحنم ترسناک شد و ات با یه قیافه‌ی مظلوم برگشت سر جاش.
_دختر خوب
نه نه نه وایسین اینو بعید میدونم شنیده باشه چون زمزمه کردم... البته شک دارم...
بشقاب‌ها رو جمع کردم و بردم آشپزخونه. وقتی برگشتم، دیدم ات کیفش رو برداشته.
= خب... من دیگه برم.
یه لحظه ایستادم. نمی‌دونم چرا، ولی اصلاً دلم نمی‌خواست بره. قبل از اینکه درست فکر کنم که چی باید بگم ، گفتم:
_یکم بمون.
ات برگشت سمتم از لحنم گیج شد.
= چی؟
برای یه لحظه مکث کردم.
_چیز... یعنی... حالا بعداً میری.
= باشه.
همین. فقط همین یه کلمه. ولی نمی‌دونم چرا یه حس عجیبی توی دلم نشست و نفس ارومی کشیدم.
رفتم سمت میز و برگه‌های امتحان رو برداشتم.
باید سؤال‌ها رو برای هفته ی اینده آماده می‌کردم.
ات هم اون طرف اتاق نشسته بود و با گوشیش ور می‌رفت. چند دقیقه بعد، حس کردم یکی داره از بالای سرم به برگه‌ها نگاه می‌کنه.
سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.
_داری چی کار می‌کنی؟
فوری صاف ایستاد.
= هیچییی.
_ات.
= فقط می‌خواستم یه نگاه بندازم.
برگه رو سریع برگردوندم سمت خودم.
_نه خانـ.. نه ات(بگو دیگه عسیسم😔)
ات اخماش رو جمع کرد.
= چرااا؟
_چون امتحانه کدوم معلمی سوالاتو لو میده؟
=شما.
_من؟ فعک نکنــ...
= فقط یه نگاه کوچولو.
_به هیچ وجه.
چند ثانیه نگام کرد. بعد با یه لحن آروم و قیافه منظلوم و خوشگل گفت:
= لطفاً...
قلم توی دستم همون‌جا متوقف شد. چند لحظه فقط نگاهش کردم. نمی‌دونم چرا با یه «لطفاً» ساده این‌طوری شدم. ضربان قلبم یه‌دفعه تندتر شده بود و حتی خودم از این واکنش مسخره تعجب کرده بودم.گلوم رو با یه سرفه فیک صاف کردم. نگاهم رو ازش گرفتم و سعی کردم عادی رفتار کنم.
_باشه.
ات چشم‌هاش گرد شدن و برق زدن وای حس میکنم قلبم اب شده چطوری یه دختر با لطفا میتونه گاردمو پایین بیاره؟
= جدی؟!
_آره ولی.... فقط همین یه بار.
برگه رو جلوش گذاشتم.
_ولی به اومی چیزی نگی.
ات سریع سرش رو تکون داد.
= قول!
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
خودکارم رو بین انگشت‌هام چرخوندم و وانمود کردم دارم برگه‌های دیگه رو مرتب می‌کنم.
ولی حواسم اصلاً به اون‌ها نبود. ات داشت سؤال‌ها رو نگاه می‌کرد و هر چند ثانیه با ذوق یه چیزی زیر لب می‌گفت.
= اینو بلدم...
چند ثانیه بعد:
= اینم که آسونه...(فکت تلخ: هممون همینو میگیم بعد امتحانو میرینیم 😃💔)
ناخودآگاه لبخند زدم.
_خوبه. پس برو درست بخون.
ات سرش رو بلند کرد.
_البته شاید سوال دیگه ای طرح کنم.
= شایددد؟
_شاید هم نباشه.
ات با حرص نگام کرد.
= شما خیلی نامردین!
خنده‌م گرفت.
_خودت خواستی ات.
ات چند ثانیه نگام کرد و بعد خندید.
= خب مرسی.
_خواهش می‌کنم.
چند لحظه سکوت بینمون افتاد. بعد ات کیفش رو برداشت.
= خب دیگه، واقعاً باید برم.
این بار چیزی نگفتم. فقط سر تکون دادم.
_باشه. مواظب خودت باش.
ات لبخند زد.
= شب بخیر.
_شب بخیر.
در که بسته شد، چند ثانیه همون‌جا ایستادم.
بعد آروم برگشتم سمت میز.
نگاهم افتاد روی صندلی‌ای که ات چند دقیقه پیش روش نشسته بود. بی‌اختیار لبخند زدم.
بعد سریع سرموتگون دادم و اخم کردم .
_وا.... من چرا اینجوری شدم؟
نگاهم دوباره افتاد روی برگه‌ی امتحان و لبخند زدم
= از قبل دلم براش تنگ شده... چی گفتم الان؟! نه منظورم اینه که... اه... بسه نامجون کیو میخوای گول بزنی.
ـــــــــ
حال نمیکنید با این فیک؟ ادامه ندم؟ 😕
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشی
دیدگاه ها (۷۱)

دیگه نینیمو فکر کنم بشناسید عضو گارد سلطنتی یا به اصطلاح عوض...

بانو فالوشههه@luna_jk_tae97

like swan 🦢#like_swan 𝑃𝑇 11تماس قطع شد.ات کتاب رو برداشت و ا...

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط