𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
صبح روز بعد
ویو آملیا:
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمهام رو به زور باز کردم و چند لحظه، بدون اینکه تکون بخورم، به سقف خیره موندم. هنوز خوابآلود بودم و مغزم درست کار نمیکرد.
یک صبح دیگه...
با بیحوصلگی نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به سمت دیگهی تخت چرخوندم.
اما خبری از جونگکوک نبود.
چشمهام رو کمی ریز کردم و اطرافم رو نگاه کردم.
صبح به این زودی کجا میتونسته رفته باشه؟
آروم از تخت بلند شدم و بعد از اینکه کارهام رو انجام دادم، از اتاق خارج شدم.
با قدمهای کسل و خوابآلود به سمت آشپزخونه رفتم.
هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم که بوی قهوه به مشامم خورد.
همونجا فهمیدم جونگکوک توی آشپزخونهست.
وارد حال شدم و دیدمش که کنار کابینت ایستاده بود و مشغول درست کردن قهوه بود. موهاش هنوز کمی نامرتب بود و پیشبندی که همیشه موقع درست کردن صبحونه میبست، دور کمرش بسته شده بود.
تا منو دید، لبخندی زد...
و پیشبندش که درواقع برای من خریده بود ولی خودش استفاده میکرد رو باز کرد.
ـ صبح بخیر، پرنسسم.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
+ صبح بخیر.
جونگکوک فنجون قهوهش رو روی میز گذاشت و دوباره نگاهم کرد.
با دست به صندلی روبهروش اشاره کرد.
ـ بیا بشین، عزیزم.
منم بدون حرف اضافه روی صندلی نشستم.
چند لحظه بعد، هر دومون مشغول خوردن صبحونه شدیم. فضای بینمون آروم بود
چند لحظه بهش نگاه کردم و بالاخره سؤالی که نمی دونستم باعث اعصبانیتش میشه یا نه رو ازش پرسیدم
+ کوک... دیگه عصبانی نیستی؟
فنجون قهوه رو از لبش فاصله داد و نگاهش رو بهم دوخت.
ـ از چی؟!
کمی مکث کردم.
+ ت... تتو...
سرش رو به نشونهی منفی تکون داد.
ـ نه.
همین که جوابش رو شنیدم، نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی گفتم:
+ آخیش، راحت شدم!
جونگکوک خندید، اما بعد حالت صورتش کمی جدی شد.
ـ ولی دفعهی بعد، قبل از انجام دادن هر کاری باهام حرف بزن.
سریع سرم رو تکون دادم.
+ قول.
ابروهاش رو کمی بالا انداخت.
ـ قول واقعی؟
+ قول واقعی.
لبخند روی لبش برگشت.
ـ حالا بیا بغلم.
لبخند بزرگی روی صورتم نشست و سریع از جام بلند شدم و روی پاهاش نشستم
اونم متقابل بغلم کرد ، و غذا رو لقمه میکرد و بهم میداد...
چند دقیقهای نگذشته بود که صدای گوشی جونگکوک بلند شد.
گوشی رو از روی میز برداشت و جواب داد.
درحالیکه مشغول حرف زدن بود، دست دیگهش رو روی سرم میکشید و گاهی موهام رو مرتب میکرد.
ـ باشه، هیونگ... ساعت دو اونجام.
بعد تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز گذاشت.
سرم رو بالا آوردم و با کنجکاوی نگاهش کردم.
+ کی بود؟
ـ جیمین بود... گفت ساعت دو همه خونهی اون باشیم.
با شنیدن حرفش، اخم کوچیکی کردم.
+ یعنی میخوای منو تنها بذاری؟
نگاهم رو مظلوم کردم.
جونگکوک با دیدن صورتم خندید و دوباره دستش رو روی سرم کشید.
ـ نه خیر، خانم خوشگلم... گفت به همراه خانمهای محترمتون.
چشمهام برق زد.
+ یعنی بقیهی دخترا هم هستن؟
ـ بله.
با خوشحالی گفتم:
+ آخجون! کلی باهاشون حرف دارم... البته تتومم میخوام نشون بدم.
جونگکوک با شنیدن حرفم خندهی کوتاهی کرد.
ـ یه کاری نکنی همشون از فردا تتو بزننها!
با لحن جدی جواب دادم:
+ نه خیر، آقای محترم! اونا شوهرهاشون اجازهی زدن تتو رو بهشون میدن.
بعد دستهام رو به نشونهی اعتراض بالا آوردم.
+ فقط شوهر من که خودش از شونه تا روی دستش تتو داره، ولی نمیذاره زنش تتو بزنه!
جونگکوک از حرفم قهقههای زد و بوسه ریزی روی لبم کاشت...
ـ من نمیخوام بدنت با تتو پوشیده بشه. من همینجوری دوستت دارم.
+ یعنی اگه تتو بزنم، دوستم نداری؟
ـ مگه میشه دوستت نداشته باشم؟ من همهجوره برای داشتنت میمیرم.
دستمو لای موهاش بردم وبوسه ریزی مثل خودش روی لبش کاشتم...
+ منم دوستت دارم، کوکی...
ویو ساعت دو بعدازظهر به وقت کره:
تایم با سرعت عجیبی میگذشت.
بالاخره بعد از کلی آماده شدن، برای آخرین بار جلوی آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم.
لباس خوشگلی که پوشیده بودم کاملاً مرتب بود و آرایش سبکی هم روی صورتم انجام داده بودم.
موهام رو مرتب کردم و با رضایت سرم رو کمی کج کردم.
خودم از نتیجه راضی بودم.
کیف سفیدرنگم رو که طرحهای گیلاس روش داشت برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
جونگکوک خیلی وقت پیش آماده شده بود.
طبق معمول هم وقتی دیده بود آماده شدن من طول میکشه، گفته بود:
- من توی ماشین منتظرت میمونم.
میدونستم کمی زیادی طولش داده بودم، برای همین قدمهام رو تند کردم و به سمت در خروجی خونه رفتم.
وقتی در خونه رو باز کردم....
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
صبح روز بعد
ویو آملیا:
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمهام رو به زور باز کردم و چند لحظه، بدون اینکه تکون بخورم، به سقف خیره موندم. هنوز خوابآلود بودم و مغزم درست کار نمیکرد.
یک صبح دیگه...
با بیحوصلگی نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به سمت دیگهی تخت چرخوندم.
اما خبری از جونگکوک نبود.
چشمهام رو کمی ریز کردم و اطرافم رو نگاه کردم.
صبح به این زودی کجا میتونسته رفته باشه؟
آروم از تخت بلند شدم و بعد از اینکه کارهام رو انجام دادم، از اتاق خارج شدم.
با قدمهای کسل و خوابآلود به سمت آشپزخونه رفتم.
هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم که بوی قهوه به مشامم خورد.
همونجا فهمیدم جونگکوک توی آشپزخونهست.
وارد حال شدم و دیدمش که کنار کابینت ایستاده بود و مشغول درست کردن قهوه بود. موهاش هنوز کمی نامرتب بود و پیشبندی که همیشه موقع درست کردن صبحونه میبست، دور کمرش بسته شده بود.
تا منو دید، لبخندی زد...
و پیشبندش که درواقع برای من خریده بود ولی خودش استفاده میکرد رو باز کرد.
ـ صبح بخیر، پرنسسم.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
+ صبح بخیر.
جونگکوک فنجون قهوهش رو روی میز گذاشت و دوباره نگاهم کرد.
با دست به صندلی روبهروش اشاره کرد.
ـ بیا بشین، عزیزم.
منم بدون حرف اضافه روی صندلی نشستم.
چند لحظه بعد، هر دومون مشغول خوردن صبحونه شدیم. فضای بینمون آروم بود
چند لحظه بهش نگاه کردم و بالاخره سؤالی که نمی دونستم باعث اعصبانیتش میشه یا نه رو ازش پرسیدم
+ کوک... دیگه عصبانی نیستی؟
فنجون قهوه رو از لبش فاصله داد و نگاهش رو بهم دوخت.
ـ از چی؟!
کمی مکث کردم.
+ ت... تتو...
سرش رو به نشونهی منفی تکون داد.
ـ نه.
همین که جوابش رو شنیدم، نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی گفتم:
+ آخیش، راحت شدم!
جونگکوک خندید، اما بعد حالت صورتش کمی جدی شد.
ـ ولی دفعهی بعد، قبل از انجام دادن هر کاری باهام حرف بزن.
سریع سرم رو تکون دادم.
+ قول.
ابروهاش رو کمی بالا انداخت.
ـ قول واقعی؟
+ قول واقعی.
لبخند روی لبش برگشت.
ـ حالا بیا بغلم.
لبخند بزرگی روی صورتم نشست و سریع از جام بلند شدم و روی پاهاش نشستم
اونم متقابل بغلم کرد ، و غذا رو لقمه میکرد و بهم میداد...
چند دقیقهای نگذشته بود که صدای گوشی جونگکوک بلند شد.
گوشی رو از روی میز برداشت و جواب داد.
درحالیکه مشغول حرف زدن بود، دست دیگهش رو روی سرم میکشید و گاهی موهام رو مرتب میکرد.
ـ باشه، هیونگ... ساعت دو اونجام.
بعد تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز گذاشت.
سرم رو بالا آوردم و با کنجکاوی نگاهش کردم.
+ کی بود؟
ـ جیمین بود... گفت ساعت دو همه خونهی اون باشیم.
با شنیدن حرفش، اخم کوچیکی کردم.
+ یعنی میخوای منو تنها بذاری؟
نگاهم رو مظلوم کردم.
جونگکوک با دیدن صورتم خندید و دوباره دستش رو روی سرم کشید.
ـ نه خیر، خانم خوشگلم... گفت به همراه خانمهای محترمتون.
چشمهام برق زد.
+ یعنی بقیهی دخترا هم هستن؟
ـ بله.
با خوشحالی گفتم:
+ آخجون! کلی باهاشون حرف دارم... البته تتومم میخوام نشون بدم.
جونگکوک با شنیدن حرفم خندهی کوتاهی کرد.
ـ یه کاری نکنی همشون از فردا تتو بزننها!
با لحن جدی جواب دادم:
+ نه خیر، آقای محترم! اونا شوهرهاشون اجازهی زدن تتو رو بهشون میدن.
بعد دستهام رو به نشونهی اعتراض بالا آوردم.
+ فقط شوهر من که خودش از شونه تا روی دستش تتو داره، ولی نمیذاره زنش تتو بزنه!
جونگکوک از حرفم قهقههای زد و بوسه ریزی روی لبم کاشت...
ـ من نمیخوام بدنت با تتو پوشیده بشه. من همینجوری دوستت دارم.
+ یعنی اگه تتو بزنم، دوستم نداری؟
ـ مگه میشه دوستت نداشته باشم؟ من همهجوره برای داشتنت میمیرم.
دستمو لای موهاش بردم وبوسه ریزی مثل خودش روی لبش کاشتم...
+ منم دوستت دارم، کوکی...
ویو ساعت دو بعدازظهر به وقت کره:
تایم با سرعت عجیبی میگذشت.
بالاخره بعد از کلی آماده شدن، برای آخرین بار جلوی آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم.
لباس خوشگلی که پوشیده بودم کاملاً مرتب بود و آرایش سبکی هم روی صورتم انجام داده بودم.
موهام رو مرتب کردم و با رضایت سرم رو کمی کج کردم.
خودم از نتیجه راضی بودم.
کیف سفیدرنگم رو که طرحهای گیلاس روش داشت برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
جونگکوک خیلی وقت پیش آماده شده بود.
طبق معمول هم وقتی دیده بود آماده شدن من طول میکشه، گفته بود:
- من توی ماشین منتظرت میمونم.
میدونستم کمی زیادی طولش داده بودم، برای همین قدمهام رو تند کردم و به سمت در خروجی خونه رفتم.
وقتی در خونه رو باز کردم....
- ۲.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط