.......
.......
عطر بهــاران آمــده بلبل به بستـان آمده
دور گلستــان آمده خورشیـد و باران آمـده
گل سـر زده اندر چمن گردیده شمع انجمن
خندیده از دل یاسمن شادی به بستـان آمده
مشتاق حسن روی او هم روی و خلق و خوی او
چشمان نرگس سوی او آن جان جانـان آمده
در انتظارش انبیـــا هم انبیـــا و اوصیــا
هم اوصیــا و اولیـــا دوران ایمـــان آمده
آن جان زهـرا و علی آن نور قلب عسـکری
نـور دو چشمان نبـی چون مــاه تابان آمده
مجنون لیـلایش همه مخمور صهبـایش همه
افتــاده در پایش همـه آن یـار یـاران آمده
دل مست روی و موی او مست رخ دلجوی او
مست شمیم موی او کـو روح و ریحـان آمده
مِهرش درون جان مـا در جان و در ایمان مـا
هم درد و هم درمان مـا نور دل و جـان آمده
نور خــدای سـرمدی مهــدی آل احمدی
عطــر گـل محمّــدی از باغ رضــوان آمده
از غنچه تا شد جلوه گـر آن نوگل و نور بصر
در پرده شــد بار دگر پیــدا و پنهـان آمده
عقل از پی برهان او سـر داده در فـرمان او
دلــدادة قـــرآن او تفسیـر قـــرآن آمده
افتاده در رنج و مِحَن فــریاد دارد مرد و زن
یابن الحسن یابن الحسن مُنجیّ ِ انسـان آمده
هر عاشق دلسوختـه چون مشعل افروختـه
دیده به راهش دوختـه چشم انتظـاران آمده
بنشسته ام در کوی او تا بلکه بینـم روی او
مهـــر رخ دلجوی او لطفی که مهمـان آمده
انـدر پی اندیشـه ای گفتم بگیرم توشـه ای
از چشم مستش گوشه ای با جـانِ بر جان آمده
من عاشقِ دور تـو ام مجنون و مسحور تو ام
بیمارِ رنجـورِ تــو ام با اشکِ ریــزان آمده
هــادی ز یمن لطف او دارد زبــان گفتـگو
کان بی نشــان خوبرو پر لطف و احسان آمده...
عطر بهــاران آمــده بلبل به بستـان آمده
دور گلستــان آمده خورشیـد و باران آمـده
گل سـر زده اندر چمن گردیده شمع انجمن
خندیده از دل یاسمن شادی به بستـان آمده
مشتاق حسن روی او هم روی و خلق و خوی او
چشمان نرگس سوی او آن جان جانـان آمده
در انتظارش انبیـــا هم انبیـــا و اوصیــا
هم اوصیــا و اولیـــا دوران ایمـــان آمده
آن جان زهـرا و علی آن نور قلب عسـکری
نـور دو چشمان نبـی چون مــاه تابان آمده
مجنون لیـلایش همه مخمور صهبـایش همه
افتــاده در پایش همـه آن یـار یـاران آمده
دل مست روی و موی او مست رخ دلجوی او
مست شمیم موی او کـو روح و ریحـان آمده
مِهرش درون جان مـا در جان و در ایمان مـا
هم درد و هم درمان مـا نور دل و جـان آمده
نور خــدای سـرمدی مهــدی آل احمدی
عطــر گـل محمّــدی از باغ رضــوان آمده
از غنچه تا شد جلوه گـر آن نوگل و نور بصر
در پرده شــد بار دگر پیــدا و پنهـان آمده
عقل از پی برهان او سـر داده در فـرمان او
دلــدادة قـــرآن او تفسیـر قـــرآن آمده
افتاده در رنج و مِحَن فــریاد دارد مرد و زن
یابن الحسن یابن الحسن مُنجیّ ِ انسـان آمده
هر عاشق دلسوختـه چون مشعل افروختـه
دیده به راهش دوختـه چشم انتظـاران آمده
بنشسته ام در کوی او تا بلکه بینـم روی او
مهـــر رخ دلجوی او لطفی که مهمـان آمده
انـدر پی اندیشـه ای گفتم بگیرم توشـه ای
از چشم مستش گوشه ای با جـانِ بر جان آمده
من عاشقِ دور تـو ام مجنون و مسحور تو ام
بیمارِ رنجـورِ تــو ام با اشکِ ریــزان آمده
هــادی ز یمن لطف او دارد زبــان گفتـگو
کان بی نشــان خوبرو پر لطف و احسان آمده...
- ۱.۸k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط