{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part:4🥀

Part:4🥀

صبح که از راه رسید رزا با تابش نور خورشید چشمان قهوه ایش را باز کرد حس عجیبی داشت....

انگار که لب هایش باد کرده و گردنش سوزش دردناکی بر اثر گذاشته بود...

_رزا دختر خاک تو سرت تو چیکار کردی..

داشت خودش را سر زنش میکرد زیرا که نمیدانست چه اتفاقی افتاده....

به اتاق نگاهی انداخت محوطه اتاق شبیه انباری که خودش در آن میخوابید نبود همه جا تمیز ،حکاکی شده رزا میتوانست قسم بخورد که این خانه را فقط در قصه ها دیده است

همانطوری خواب آلود و خسته سمت پذیرایی رفت‌‌‌....

محوطه خانه برای رزا نا آشنا بود از آشپزخانه بوی خوشمزه ای به مشامش میرسید بو را دنبال کرد و با مردی با قامت بلند و هیکلی برخورد کرد.....

_ببخشید ؟

رزا با دیدن چهره تهیونگ دهانش از تعجب باز ماند......


_ بیدار شدی(لبخند)

رزا که از این لقب جا خورده بود گفت؛

_آقای تهیونگ چه اتفاقی افتاده؟

تهیونگ دست از آشپزی کردن برداشت پهلوی رزا را گرفت و اورا بر روی اُپن نشاند.....

_میدونم که..ادامه داد..فکر میکنی من یک مرد هیزم و با اون رقصنده هم رفتم تا پیوند جن'سی برقرار کنم اما اونم فقط مثل تو یک بی سرپناه بود و نیاز به کمک داشت من هم کمکش کردم چیز دیگه ای بین ما اتفاق نیوفتاده....

رزا چندبار کلمه(بی سرپناه)را با خودش تکرار کرد سپس گفت؛

_آقای تهیونگ...کمی مکث کرد....شما فقط به چشم یک بی سرپناه به من نگاه میکنید یا نه چیز دیگه ای هم هست که بخواید مطرح کنید؟

_نه رزا من فقط تورو به همین عنوان میبینم نه بیشتر نه کمتر..

_اما آقای تهیونگ من...من...

_تو چی رزا؟

_من شمارو فقط به چشم یک تاجر یا یک سرپناه نمیبینم من عاشق شما شدم(بغض)


تهیونگ چند دقیقه ای صبر کرد بعد لبخندی بزرگی میان لب هایش شکل گرفت ...

_این حس یک طرفه نیست ...

_یعنی چی؟

_همون اولین باری که دیدمت دل ریزه شدم(کسایی که هتل ترانسیلوانیا رو دیدن میدونن)

رزا اشک در چشمانش جمع شد

_آقای تهیونگ(بغض)

تهیونگ مهلت گریه کردن به رزا نداد و اورا در آغوش خود کشاند...

_هیس دیگه گریه نکن من کنارتم(لبخند)

رزا سوالی که ذهنش را درگیر کرده بود از تهیونگ پرسید.‌

_آقای تهیونگ من چرا لب و گردنم کبود و ورم کرده است؟

تهیونگ چند لحظه ای نگاهش را به زمین دوخت انگار از سوال رزا عصبانی شده باشد...

_دیشب که دنبالت اومدم دیدم خیلی مست بودی کارات دست خودت نبود و یک مرد هم از این قضیه استفاده کرد و نزدیک بود بهت تعرض کنه که جلوش رو گرفتم و بعد از اون ماجرای دیشب حالا تو در خانه منی...

رزا تهیونگ را بیشتر در آغوش کشید...

_ممنونم ازت(لبخند)

تهیونگ بوسه ای بر سر رزا زد...

_خواهش میکنم مادام...

{پایان}
دیدگاه ها (۱۰)

The Boy Who Stole Me From DeathPart 2سه روز گذشته بود.سه روز...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط