{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلبر رئیس

P ²⁵:







ا. ت آدرس را از روی عکس هایی که با موبایلش از آدرس درج شده در نامه گرفته بود، برای راننده خواند. راننده سری تکان داد .


حدود ۲۵ دقیقه طول کشید تا با ماشین به آنجا برسد. هنگامی که به مقصدش رسید ، از مکان یکه خورد، کرایه ی آژانس را حساب کرد و از آنجا پیاده شد . با دیدن آنجا ترس در دلش ریشه کرد و از آمدن پشیمان شد.



کسی آن اطراف زندگی نمیکرد. انگار خارج از شهر بود و حتی پرنده هم آنجا پر نمیزد.
او نمیدانست که آیا کار درستی کرده که به اینجا آمده یا نه. نمیدانست که جی-مین واقعا به او خ-یانت کرده یا نه. با آن تصاویر ها نسبت به جیم-ین تمام اعتمادش را از دست داده بود.



قدمی جلوتر رفت . آنجا چیزی بجز یک کارگاه متروکه عروسک سازی نبود. فضای کارگاه تخ-ریب شده بود. دیوار ها نشست کرده بودند و از نصفه خ-راب شده بودند. دخ-تر از آن موقعیت وایب خوبی نگرفت . کمی دیگر به جلو حرکت کرد.



با دیدن آنجایی که فرم محوطه که تقریبا شبیه اتاق استراحت بود، ج-یغی بسیار بلند کشید. قطعا این ج-یغش بخاطر ج-نازه هایی که بود که روی زمین افتاده بودند، دو ج-سد خ-ونی روی زمین پهن بودند. هر انسانی با دیدن این ص-حنه میترسد، چه برسد به خانومی حام-له!



بعد از مواجه شدن با این ج-سد ها سریعا متوجه شد که از اول آمدنش به اینجا اشتباه بزرگی بوده و سرانجامی بجز م-رگ ندارد . قطعا تله بود. برگشت و با بیشترین سرعتی که میتوانست شروع به ف-رار از آنجا کرد. موبایلش در آورد و شماره پل-یس را گرفت.



اما مثل اینکه دیر شده بود، چون صدایی گفت:
-همونجا وایسا و گوشیتو بنداز پایین.

دخ-تر ت-قلا کرد و دوید به حرفش گوش نداد :
-خیلی جرأت داری که داری با جونت بازی میکنی دخ-تر !
سپس تیری به هوا شلیک کرد. و ادامه داد:
-گفتم سرجات وایسا و گوشیتو بنداز زمین .


دختر ناچار ایستاد .
لرزش تن-ش دیده میشد.
او بخاطر نجات جان ب-چه اش داشت ف-رار میکرد.
وگرنه که خودش خیلی وقت بود، کش-ته شده بود .
اشک از چشمانش کاری شد. برگشت و به طرف نگاه کرد.


بنظر میرسید چهره اش آشناست . او گفت:
-خیلی پر دل و جرأتی که بدون اینکه منو بشناسی اومدی اینجا. واقعا فکر کردی ج-یمین بهت خی-انت کرده؟ تو واقعا نمیدونی اون جونش بهت وصله و بدون تو میمیره؟


دخ-تر بی اراده سری به نشانه ی نه تکان داد. کرد گفت:
-خیلی اح-مقی! با اومدن به اینجا هم خودتو نابود میکنی هم جی-مینو.




مرد با اسلحه اش همانطور که به سمت دختر نشانه گرفته بود، از جولی دختر به پشتش آمد و اسلحه را روی سرش فشار داد و گفت:
-به سمت جلو حرکت کن!


دختر تکانی نخورد که مرد عصبی و کلافه گفت:
-میخوای بمیری دختره ی حرومزاده؟
اشک بیشتری در چشمان دختر جمع شد. چرا همه به او حرومزاده میگفتند؟ مگه او چه گناهی کرده بود؟ او باردار بود وب خاطر همین حساسیتش خیلی بیشتر شده بود.


بالاخره حرکت کرد. دوباره مجبور شد به داخل کارگاه تخریب شده برود. با خودش گفت :
+کاش به جیمین اعتماد میکردم.
کاش به حرف اون نامه کذایی گوش نمیدادم.
کاش تنها اینجا نمیومدم.
کاش به یک نفر میگفتم که دارم میام اینجا.
کاش جیمین توی زندگیم وجود نداشت.
کاش هیچوقت ندیده....
ادامه نداد چون خودش هم به جیمین حس پیدا کرده بود.



او نمیتوانست عش-قش نسبت به او را انکار کند اما همه ی این ماجرا تق-صیر جیم-ین بود. البته او اینطور فکر میکرد.
بخاطر اون، ا.ت توی خونه عمارت جی-مین بود.


بخاطر اون، حام-له شد.
جیم-ین ۱۰ روز بعد از فهمیدن اینکه حام-له ست اورا تنها گذاشت.
جی-مین به او خی-انت کرده بود و او برای مطمئن شدن اینجا گیر افتاده بود.



پیج زاپاس : @aramesh.army3


ادامه در پارت بعد. سیسیا ببخشید دیر پارت جدید گذاشتم ❤
شرط پارت بعد :
۱۰۵ لایک
۱۸۵ کامنت( نفری ۵ تا)
۴۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱)

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟺دختر با قدم‌های محکم و با اطمینان وارد لابی...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁵ویو سومیاودر با صدای بلندی باز شد.همی...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

جنگل نفرین شده پارت ۴

still with you

پارت پنجم — خاندان مینسوآ هنوز هم با ناباوری به یورا نگاه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط