پارت دو
بعد از ظهر، کارگرا اومده بودن که طبقه ی دوم رو تموم کنن و چان رفت بالا پیششون. مامان چان فکر کرد که چان رفته کمپانی. از شانس خوبت تو بعد از ظهر برگشتی خونه.
+ اوه... چان خونه ست...؟
× نه، رفته کمپانی.
کتت رو در آوردی که مامان چان یه سیلی خیلی محکم بهت زد که از بینیت خون اومد.
× ببینم، با چه زبونی بهت بگم که نمیخوام زن پسرم باشی ها!!! نمیخوام اینجا باشی دختره ی هول!!!
+ خانم بنگ من بخاطر احترام چان بهتون چیزی نمیگم وگرنه من هنرهای رزمی بلدم.
× اوووه، الان داری تهدیدم میکنی؟؟! خب باشه الان یه بهونه پیدا کردم که دروغ نباشه! من توی این هفته کاری کردم چان ۳ بار بزنتت! کاری کردم اینجا مثل جهنم بهت بگذره!! چرا نمیری!!؟
(استپ استپ! بریم یه سر به طبقه ی بالا که چان داره با تلفن حرف میزنه)
- آره میدونم... راستش یه خورده احساس پشیمونی میکنم آخه بدجوری سرش داد کشیدم... آخه دست خودم نبود... خیلی عصبی شدم... نمیدونم اون با مامانم چه مشکلی داره که اینجوری میکنه... نمیدونم شاید حق با مامانم باشه و اون زن مناسبی نیست... یه لحظه... صدای داد میاد. بعدا بهت زنگ میزنم.
چان اومد پایین گوش بده ببینه چی میگن که همه چی رو فهمید.
× کاری کردم چان ۳ بار بزنتت! کاری کردم اینجا مثل جهنم بهت بگذره!! چرا نمیری!!؟؟
مامان چان اومد یه مشت بکنه تو صورتت که با داد چان ایستاد.
- مااماان!!
× چ... چان...؟ ک.. کجا بودی..؟
تو از فرصت استفاده کردی رفتی تو اتاق و هرچی داشتی و نداشتی رو جمع کردی و رفتی خونه مامانت. (البته با کلی اشک)
- من چی شنیدم...؟ تو؟ کاری کردی که من جنی رو بزنم؟! من ... من ۳ بار توی این هفته یکی یدونه ی خودمو زدم... بخاطر دروغ های تو...؟ یه هفته ی کامل از بغل کردنش موقع خواب محروم شدم بخاطر گند کاریای تو؟! تو کاری کردی که جنیه من!! همه کسم!! عزیز دردونه م!! ... تنها دلیل زندگیم ازم دل بکنه...!! من ستاره م رو پیش تو گذاشتم چون فک میکردم برای اونم مثل من مادری میکنی... نگو بهش ناهار ندادی که بعد بیای جلوم مظلومیت به خرج بدی و من برم بلوبری شیرینم رو بزنم و بعد به فکر طلاق باشم؟؟ همه بخاطر اینه که منو بدی به اون خواهرزاده ی هر*زه ت؟؟!
× چان این به صلاحته!!
- من خودم میدونم چی به صلاحمه!!!
پدر چان برگشت*
÷ چی شده باز!
- بابا تو میدونستی؟!
÷ چیو میدونستم؟
- اینکه مامانم چیکار کرده؟! با جنی من چیکار کرده؟؟
÷ نه والا پسرم من فقط امروزو دیدم که بهش ناهار نداد.
- پس چرا بهم نگفتی!!؟
÷ توهم بودی جرئت نمیکردی... خود جنی هم بهم گفت که چیزی بهت نگم...
- چرا..؟ چرا نمیخواسته من بفهمم؟؟
÷ گفت آخه نمیخواد بین تو و مامانت شر درست کنه. تو عاشق مامانتی... و نمیخواست بخاطر خودش رابطتون رو بهم بزنه..
اشک تو چشای چان جمع شد وقتی فهمید عزیزدوردونه ش بخاطر اون چیزی از وضعیتش بهش نگفته...
- جنی...
سریع رفت بیرون تا دنبال تو بگرده.
ادامه دارد...
+ اوه... چان خونه ست...؟
× نه، رفته کمپانی.
کتت رو در آوردی که مامان چان یه سیلی خیلی محکم بهت زد که از بینیت خون اومد.
× ببینم، با چه زبونی بهت بگم که نمیخوام زن پسرم باشی ها!!! نمیخوام اینجا باشی دختره ی هول!!!
+ خانم بنگ من بخاطر احترام چان بهتون چیزی نمیگم وگرنه من هنرهای رزمی بلدم.
× اوووه، الان داری تهدیدم میکنی؟؟! خب باشه الان یه بهونه پیدا کردم که دروغ نباشه! من توی این هفته کاری کردم چان ۳ بار بزنتت! کاری کردم اینجا مثل جهنم بهت بگذره!! چرا نمیری!!؟
(استپ استپ! بریم یه سر به طبقه ی بالا که چان داره با تلفن حرف میزنه)
- آره میدونم... راستش یه خورده احساس پشیمونی میکنم آخه بدجوری سرش داد کشیدم... آخه دست خودم نبود... خیلی عصبی شدم... نمیدونم اون با مامانم چه مشکلی داره که اینجوری میکنه... نمیدونم شاید حق با مامانم باشه و اون زن مناسبی نیست... یه لحظه... صدای داد میاد. بعدا بهت زنگ میزنم.
چان اومد پایین گوش بده ببینه چی میگن که همه چی رو فهمید.
× کاری کردم چان ۳ بار بزنتت! کاری کردم اینجا مثل جهنم بهت بگذره!! چرا نمیری!!؟؟
مامان چان اومد یه مشت بکنه تو صورتت که با داد چان ایستاد.
- مااماان!!
× چ... چان...؟ ک.. کجا بودی..؟
تو از فرصت استفاده کردی رفتی تو اتاق و هرچی داشتی و نداشتی رو جمع کردی و رفتی خونه مامانت. (البته با کلی اشک)
- من چی شنیدم...؟ تو؟ کاری کردی که من جنی رو بزنم؟! من ... من ۳ بار توی این هفته یکی یدونه ی خودمو زدم... بخاطر دروغ های تو...؟ یه هفته ی کامل از بغل کردنش موقع خواب محروم شدم بخاطر گند کاریای تو؟! تو کاری کردی که جنیه من!! همه کسم!! عزیز دردونه م!! ... تنها دلیل زندگیم ازم دل بکنه...!! من ستاره م رو پیش تو گذاشتم چون فک میکردم برای اونم مثل من مادری میکنی... نگو بهش ناهار ندادی که بعد بیای جلوم مظلومیت به خرج بدی و من برم بلوبری شیرینم رو بزنم و بعد به فکر طلاق باشم؟؟ همه بخاطر اینه که منو بدی به اون خواهرزاده ی هر*زه ت؟؟!
× چان این به صلاحته!!
- من خودم میدونم چی به صلاحمه!!!
پدر چان برگشت*
÷ چی شده باز!
- بابا تو میدونستی؟!
÷ چیو میدونستم؟
- اینکه مامانم چیکار کرده؟! با جنی من چیکار کرده؟؟
÷ نه والا پسرم من فقط امروزو دیدم که بهش ناهار نداد.
- پس چرا بهم نگفتی!!؟
÷ توهم بودی جرئت نمیکردی... خود جنی هم بهم گفت که چیزی بهت نگم...
- چرا..؟ چرا نمیخواسته من بفهمم؟؟
÷ گفت آخه نمیخواد بین تو و مامانت شر درست کنه. تو عاشق مامانتی... و نمیخواست بخاطر خودش رابطتون رو بهم بزنه..
اشک تو چشای چان جمع شد وقتی فهمید عزیزدوردونه ش بخاطر اون چیزی از وضعیتش بهش نگفته...
- جنی...
سریع رفت بیرون تا دنبال تو بگرده.
ادامه دارد...
- ۵.۵k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط