𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
P⁵
جمعه شب ، سولین دقیقاً سر ساعت هشت زنگ در رو زد.
جونگکوک در رو باز کرد و لحظهای خشکش زد.
سولین با یه پیراهن سادهی مشکی و شلوار جین اومده بود.
موهاش رو باز گذاشته بود.
ساده، اما... متفاوت .
انگار دیگه اون مدیرعامل کاربلد نبود.
فقط سولین بود.
"خب... منو راه نمیدی تو؟"
جونگکوک به خودش اومد.
"آ... بله، بله. بفرما."
خونهی جونگکوک بزرگ بود، اما حس گرمی داشت.
دیوارها پر از عکسهای تور و کنسرت و پشت صحنه.
سولین نگاهش رو دور اتاق چرخوند.
"پس این ، جایی که یه خوانندهی معروف زندگی میکنه."
"انتظار چی داشتی؟"
"نمیدونم. شاید یه خونهی شیشهای با یه عالمه بادیگارد ."
جونگکوک خندید.
"اون خونهای که مردم تصور میکنن .اینجا... اینجا خونهی خودمه. جایی که میتونم ماسکم رو بردارم."
سولین نگاهش کرد.
اون جمله به نظر ساده میرسید اما پشتش چیزی بیشتر از یه جمله بود .
"بوی خوبی میاد. ولی تو که گفتی آشپزی بلد نیستی."
"راستش... از دیشب دارم تمرین میکنم. نمیخواستم ضایع بشم."
سولین ابروبالا انداخت.
"پس قبول کن که برای من وقت گذاشتی."
گونه های جونگکوک سرخ شد .
به سمت آشپزخونه راه افتاد.
"بیا بشین. غذا آمادهست."
__________________
سر میز، بین خنده و حرف، سولین یهو ساکت شد.
"جونگکوک."
"هوم؟"
"چرا منو دعوت کردی؟ واقعاً فقط برای تشکر بود؟"
جونگکوک قاشقش رو زمین گذاشت.
"راستش رو بخوای... نه."
سولین منتظر موند.
"از اون شب، هر شب بهت فکر کردم. به این که چطور بدون اینکه منو بشناسی، کمکم کردی. چطور اون یک ساعت رو تحمل کردی. چطور..."
مکث کرد.
"چطور چی؟"
"چطور دستت رو دور بازوم حلقه کردی و من... من هیچی نگفتم. چون دوستش داشتم."
سکوت سنگینی بینشون نشست.
سولین آروم لبخند زد.
"منم از اون شب... به این فکر میکردم که چرا به یه غریبه کمک کردم."
"جوابش رو پیدا کردی؟"
"فکر کنم... چون میخواستم دوباره ببینمت."
جونگکوک نفسش رو حبس کرد.
"پس... این فقط یه شام برای تشکر نیست."
سولین سرش رو کج کرد.
"نه. فکر نمیکنم باشه."
P⁵
جمعه شب ، سولین دقیقاً سر ساعت هشت زنگ در رو زد.
جونگکوک در رو باز کرد و لحظهای خشکش زد.
سولین با یه پیراهن سادهی مشکی و شلوار جین اومده بود.
موهاش رو باز گذاشته بود.
ساده، اما... متفاوت .
انگار دیگه اون مدیرعامل کاربلد نبود.
فقط سولین بود.
"خب... منو راه نمیدی تو؟"
جونگکوک به خودش اومد.
"آ... بله، بله. بفرما."
خونهی جونگکوک بزرگ بود، اما حس گرمی داشت.
دیوارها پر از عکسهای تور و کنسرت و پشت صحنه.
سولین نگاهش رو دور اتاق چرخوند.
"پس این ، جایی که یه خوانندهی معروف زندگی میکنه."
"انتظار چی داشتی؟"
"نمیدونم. شاید یه خونهی شیشهای با یه عالمه بادیگارد ."
جونگکوک خندید.
"اون خونهای که مردم تصور میکنن .اینجا... اینجا خونهی خودمه. جایی که میتونم ماسکم رو بردارم."
سولین نگاهش کرد.
اون جمله به نظر ساده میرسید اما پشتش چیزی بیشتر از یه جمله بود .
"بوی خوبی میاد. ولی تو که گفتی آشپزی بلد نیستی."
"راستش... از دیشب دارم تمرین میکنم. نمیخواستم ضایع بشم."
سولین ابروبالا انداخت.
"پس قبول کن که برای من وقت گذاشتی."
گونه های جونگکوک سرخ شد .
به سمت آشپزخونه راه افتاد.
"بیا بشین. غذا آمادهست."
__________________
سر میز، بین خنده و حرف، سولین یهو ساکت شد.
"جونگکوک."
"هوم؟"
"چرا منو دعوت کردی؟ واقعاً فقط برای تشکر بود؟"
جونگکوک قاشقش رو زمین گذاشت.
"راستش رو بخوای... نه."
سولین منتظر موند.
"از اون شب، هر شب بهت فکر کردم. به این که چطور بدون اینکه منو بشناسی، کمکم کردی. چطور اون یک ساعت رو تحمل کردی. چطور..."
مکث کرد.
"چطور چی؟"
"چطور دستت رو دور بازوم حلقه کردی و من... من هیچی نگفتم. چون دوستش داشتم."
سکوت سنگینی بینشون نشست.
سولین آروم لبخند زد.
"منم از اون شب... به این فکر میکردم که چرا به یه غریبه کمک کردم."
"جوابش رو پیدا کردی؟"
"فکر کنم... چون میخواستم دوباره ببینمت."
جونگکوک نفسش رو حبس کرد.
"پس... این فقط یه شام برای تشکر نیست."
سولین سرش رو کج کرد.
"نه. فکر نمیکنم باشه."
- ۱.۲k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط