فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹⁰⁸
+: اوو متاسفم.
دوباره به یوری نگاه کردم.
یکم قربون صدقش رفتم. صورتشو بوسیدم. حس میکردم انگار بچهی خودم باشه.
اونم میخندید. خیلی شیرین میخندید.
+: الان چند وقتشه؟
_: یازده ماه.
+: آها..
یهو دلیل اومدنم به اونجا رو یادم اومد.
+: خب.. گفتی سهتا سوال. اولین سوال من اینه..
_: اولیشو پرسیدی.
+: چی؟
_: اسم یوری رو.
+: ها؟
_: دومیش هم راجب رابطهی منو مادرش بود و سومی هم اینکه یوری چند ماهشه.
+: خب اینا که ربطی به زندگی من نداشت!
_: چرا! اتفاقا تاثیر مستقیم داشت!
از حرص چشمامو بستم.
باز کردم و بلند شدم. خواستم یوری رو بدم دستش که دوباره شروع به گریه کرد.
نشستم و توی بغلم نشوندمش.
_: مینا.. ببین. من از خدامه که همهچیزو برات بگم. به جون تک دخترم که میخوام دنیاش نباشه قسم میخورم که دلم میخواد راجب همهچیز بهت بگم.. اما خب.. نمیتونم. گفتنش برات سنگینه میترسم اتفاقی برات بیوفته. ولی عوضش یهکار دیگه میتونم برات بکنم.
+: هوم؟
_: درواقع این یجوری درخواست هم هست.
_:بمون پیشم.
+: چیه؟
_: این یه کمک به خودته. چند روز پیشم بمون. قول میدم خودت همهچیز رو به یاد بیاری. حتی کمکت میکنم هرروز میتونی ازم چندتا سوال راجب گذشته بپرسی... فقط بمون باهام.
اون الان جون دخترشو قسم خورد؟
نه معلومه خالی نمیبنده.
+: من نمیدونم..
_: حداقل تا امشب بمون. قول میدم کلی چیرا خودت یادت میاد.
+: خیلیخب.
لبخند خیلی پررنگی زد.
شروع کردم با یوری کوچولو بازی کردن.
موهام دورم ریخته بودن و داشتن اذیتم میکردن.
اما یوری مثل اینکه خیلی ازشون خوشش اومده بود و مدام توی انگشتش میگرفتشونو و اونا رو تکون میداد. بعد هم بلند بلند میخندید.
کلافه بلند شدم.
جونگکوک روی یه مبل دیگه نشسته بود. مشغول ور رفتن با گوشیش بود. اما میتونسم حس کنم داره بهمون نگاه میکنه.
_: چیشده؟
+: کش موی من کجاست؟
ازجاش بلند شد.
پشت من قرار گرفت.
یه کش آورد جلو و بهم نشونش داد.
_: ایناهاش.
اما اون که شبیه مال من نبود.
+: اونی که به موهای من بند بود مشکی بود. اما این طوسیه.
_: میدونم. فقط سعی کن به یاد بیاری.
خودش شروع کرد به بافتن موهام. بعد هم پایین موهامو بست.
_: تموم شد. ببین خوب انجامش دادم؟
واقعا خیلی منظم بافته بود.
+: تجربه داریا!
_: اوهوم. خیلی..
حتما برای زنش اینکارو میکرده.
یه نگاه به سروریخت من انداخت.
_: با این لباسا راحتی؟
راحت!؟ دارم جر میخورم. چی تن من بود؟ یه بلوز آستین دار و یه شلوار جذب لی.
اما چی بگم بهش! بگم نه راحت نیستم بهم یه دست لباس زنونه سایز خودم بده؟
ولی قبل از اینکه چیزی بگم دستمو کشید و با خودش من برد توی اتاقش. و یوری همچنان بغلم بود.
من نشستم روی تخت. در کمدشو باز کرد..
یه جعبه از اون تو درآورد.
+: اوو متاسفم.
دوباره به یوری نگاه کردم.
یکم قربون صدقش رفتم. صورتشو بوسیدم. حس میکردم انگار بچهی خودم باشه.
اونم میخندید. خیلی شیرین میخندید.
+: الان چند وقتشه؟
_: یازده ماه.
+: آها..
یهو دلیل اومدنم به اونجا رو یادم اومد.
+: خب.. گفتی سهتا سوال. اولین سوال من اینه..
_: اولیشو پرسیدی.
+: چی؟
_: اسم یوری رو.
+: ها؟
_: دومیش هم راجب رابطهی منو مادرش بود و سومی هم اینکه یوری چند ماهشه.
+: خب اینا که ربطی به زندگی من نداشت!
_: چرا! اتفاقا تاثیر مستقیم داشت!
از حرص چشمامو بستم.
باز کردم و بلند شدم. خواستم یوری رو بدم دستش که دوباره شروع به گریه کرد.
نشستم و توی بغلم نشوندمش.
_: مینا.. ببین. من از خدامه که همهچیزو برات بگم. به جون تک دخترم که میخوام دنیاش نباشه قسم میخورم که دلم میخواد راجب همهچیز بهت بگم.. اما خب.. نمیتونم. گفتنش برات سنگینه میترسم اتفاقی برات بیوفته. ولی عوضش یهکار دیگه میتونم برات بکنم.
+: هوم؟
_: درواقع این یجوری درخواست هم هست.
_:بمون پیشم.
+: چیه؟
_: این یه کمک به خودته. چند روز پیشم بمون. قول میدم خودت همهچیز رو به یاد بیاری. حتی کمکت میکنم هرروز میتونی ازم چندتا سوال راجب گذشته بپرسی... فقط بمون باهام.
اون الان جون دخترشو قسم خورد؟
نه معلومه خالی نمیبنده.
+: من نمیدونم..
_: حداقل تا امشب بمون. قول میدم کلی چیرا خودت یادت میاد.
+: خیلیخب.
لبخند خیلی پررنگی زد.
شروع کردم با یوری کوچولو بازی کردن.
موهام دورم ریخته بودن و داشتن اذیتم میکردن.
اما یوری مثل اینکه خیلی ازشون خوشش اومده بود و مدام توی انگشتش میگرفتشونو و اونا رو تکون میداد. بعد هم بلند بلند میخندید.
کلافه بلند شدم.
جونگکوک روی یه مبل دیگه نشسته بود. مشغول ور رفتن با گوشیش بود. اما میتونسم حس کنم داره بهمون نگاه میکنه.
_: چیشده؟
+: کش موی من کجاست؟
ازجاش بلند شد.
پشت من قرار گرفت.
یه کش آورد جلو و بهم نشونش داد.
_: ایناهاش.
اما اون که شبیه مال من نبود.
+: اونی که به موهای من بند بود مشکی بود. اما این طوسیه.
_: میدونم. فقط سعی کن به یاد بیاری.
خودش شروع کرد به بافتن موهام. بعد هم پایین موهامو بست.
_: تموم شد. ببین خوب انجامش دادم؟
واقعا خیلی منظم بافته بود.
+: تجربه داریا!
_: اوهوم. خیلی..
حتما برای زنش اینکارو میکرده.
یه نگاه به سروریخت من انداخت.
_: با این لباسا راحتی؟
راحت!؟ دارم جر میخورم. چی تن من بود؟ یه بلوز آستین دار و یه شلوار جذب لی.
اما چی بگم بهش! بگم نه راحت نیستم بهم یه دست لباس زنونه سایز خودم بده؟
ولی قبل از اینکه چیزی بگم دستمو کشید و با خودش من برد توی اتاقش. و یوری همچنان بغلم بود.
من نشستم روی تخت. در کمدشو باز کرد..
یه جعبه از اون تو درآورد.
- ۶.۳k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط