{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پدرخوانده ات بود❤️

وقتی پدرخوانده ات بود❤️
پارت ۲

از حموم برگشت
با حوصله اش موهاش رو خشک میکرد
اومد پیشم چراغ هارو خاموش کرد و نور آفتابی ملایم ریسه سقف تنها نور اتاق بود
خوراکی هارو اورد
مبل رو باز کرد(از این مبل های تخت خواب شو هست باز میشه میشه تخت)
خوراکی هارو با سینی مخصوص اورد روی تخت
فیلم فانتزی انتخاب کردیم
شروع کردیم دیدن
همینطور خوراکی هارو میخوردیم و فیلم رو می‌دیدیم
یه گروه داشتیم با بچه های دانشگاه
چندتا از پسر های دانشگاه پیام میدادن...
ته هی نگاهش‌میرفت روی موبایلم و برمی‌گشت سر فیلم
کاملا معلوم بود حواسش به فیلم نیست و خیلی درگیر اینکه اون پسر ها دارن بهم چی میگن
اخر سر طاقت نیاوردم
کنترل رو برداشتم و فیلم رو استاپ کردم
نگاه متعجبش روم قفل شد
_چی شد؟
+ته..چرا اینطوری میکنی؟
_چطوری؟؟
+خیلی برات مهم شده پسر ها بهم پیام میدن،نمیدن چی میگن،چی نمیگن
با کی میرم بیرون،با کی‌نمیرم بیرون
کی باهام صمیمیه،کی خیلی باهام صمیمی نیست
چرا اینهارو میپرسی؟
_خب...
+خب چی...مگه‌چیزی بیشتر از یه پدری؟
تازه پدر‌تنی منم نیستی...یه پدرخوانده هستی..
.
.
ویو ته:
با این حرفهاش انگار سطل یخ ریختن روم...
اون نمیدونه...اون برای من خیلی بیشتر از یه دخترخوانده هست...
از وقتی به فرزندی قبولش کردم...اوایل برام فقط یه دختر بچه ناز و گوگولی بود...بعدا حس مالکیتم توی رگ هام میجوشید..دلم میخواست در برابر همه چیز ازش محافظت کنم...و همونجا بود که فهمیدم دیگه نمیتونم به چشم یه دخترخوانده بهش نگاه کنم

ادامه دارد....
حمایت کنید قربونتون برم❤️
دیدگاه ها (۱۶)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p15 کوک: باشهته د...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

ویو ات ات(.)ته(!). با صدای نفس های سنگین ته بیدار شدم نگاهش...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

پارت یازدهیون: راست میگی( گریه )ته: دارم راستی میگم چرا گریه...

پارت ۷:با بالا تنه ی برهنه جلوم وایساد بدن عضله ای داشت واقع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط