وقتی داداش ناتنیت بود...
وقتی داداش ناتنیت بود...
پارت پنج
ویو تهیونگ
ات ادرس خونه رو گفت و من رفتم سمت خونشون. یه خونه بزرگ و لاکچری توی منطقه خوب شهر. وقتی رسیدیم، ات با کلید خودش در رو باز کرد و رفتیم داخل.
همون لحظهای که وارد سالن شدیم، هر دو جا خشکمون زد.
ویو ات
همون لحظهای که چشمم به جسد مامانم افتاد، دنیا دور سرم چرخید. خون همه جا بود، بوی وحشتناکی توی هوا پیچیده بود. سعی کردم جیغ بزنم ولی صدایی از گلوم درنیومد.
+ما... ما...
چشام گرد شد، نفسم بند اومد، پاهام سست شدن و یهو همه چیز سیاه شد. افتادم زمین.
ویو تهیونگ
ات افتاد زمین. دویدم سمتش، چک کردم که نفس میکشه. خداروشکر بیهوش شده بود، ولی زنده بود.
-ات! ات! به هوش بیا!
جیمین دوید سمت ما.
÷چی شد؟!
-بیهوش شد. سریع ببرش خونه من. اینجا نمونده.
جیمین ات رو بغل کرد و برد سمت ماشین. من یه نگاه آخر به جسد مامانم انداختم. قلبم تکهتکه شد، ولی وقتش نبود. باید از خواهرم مراقبت میکردم.
رفتم سوار ماشین شدم و جیمین راه افتاد. توی راه مدام به ات نگاه میکردم. این دختر... خواهر منه. مامانم هیچوقت بهم نگفته بود یه خواهر دارم. و حالا، توی بدترین شرایط، پیداش کردم.
ویو ات
با سردردی وحشتناک چشمام رو باز کردم. یه اتاق بزرگ و لوکس بود که هیچوقت ندیده بودمش. یهو همه چی یادم اومد. مامانم... جسدش... داد زدم و از جا پریدم.
+مامان! مامان کجاست؟!
تهیونگ که کنار تخت نشسته بود، با ناراحتی نگاهم کرد.
-ات... آروم باش.
+من باید برم پیش مامانم! اون اونجا تنهاست!
از تخت پایین پریدم ولی تهیونگ جلوم رو گرفت.
-ات... مامانمون مرده.
چشام گرد شد.
+چی؟ مامانم مرده، تو چی میگی مامانمون؟ مگه تو چی کار به مامان من داری؟!
تهیونگ نفس عمیقی کشید و با چشای خیس نگاهم کرد.
-ات... اون زنی که توی خونه شما مرده، مامان منه. همون زنی که منو بچگی ول کرد. من کیم تهیونگم... داداش ناتنیت.
با ناباوری نگاهش کردم. سرم گیج میرفت.
+نه... نه این نمیتونه باشه... مامان من یه داداش داشت به اسم کیم تهیونگ... ولی تو...
-آره، من همونم.
اشک از چشمام جاری شد ولی با عصبانیت گفتم:
+حالا که چی؟! مامان من مرده! من باید برم خونه خودم، باید برم پیشش!
داشتم سمت در میرفتم که تهیونگ محکم دستمو گرفت.
-ات! کجا میخوای بری؟ خونهات پر از خون و جسده! پلیس اونجاست! پدرت نیست! بهم بگو کجا میخوای بری؟!
لختم کردم. راست میگفت. کجا میتونستم برم؟ خونه دیگه خونه نبود. پدرم نبود. هیچکس نبود.
+نمیدونم... ولی پیش تو نمیمونم! تو رو نمیشناسم!
-خواهر منی! اگه نمیشناسی، الان وقتشناساییه! مامانمون مرده، پدرت گم شده، و تو ۱۶ سالته! نمیذارم تنها بمونی!
بغضم ترکید و نشستم زمین و زدم زیر گریه.
+چرا... چرا اینجوری شد... مامان... مامان...
تهیونگ اومد کنارم نشست و بغلم کرد.
-قبول کن. حداقل تا وقتی شرایط درست بشه، پیش من بمون. قول میدم اذیتت نکنم.
نمیتونستم حرفی بزنم. فقط گریه میکردم.
ادامه دارد...
---
💫✨⚡🌼🎗️🎫
پارت پنج
ویو تهیونگ
ات ادرس خونه رو گفت و من رفتم سمت خونشون. یه خونه بزرگ و لاکچری توی منطقه خوب شهر. وقتی رسیدیم، ات با کلید خودش در رو باز کرد و رفتیم داخل.
همون لحظهای که وارد سالن شدیم، هر دو جا خشکمون زد.
ویو ات
همون لحظهای که چشمم به جسد مامانم افتاد، دنیا دور سرم چرخید. خون همه جا بود، بوی وحشتناکی توی هوا پیچیده بود. سعی کردم جیغ بزنم ولی صدایی از گلوم درنیومد.
+ما... ما...
چشام گرد شد، نفسم بند اومد، پاهام سست شدن و یهو همه چیز سیاه شد. افتادم زمین.
ویو تهیونگ
ات افتاد زمین. دویدم سمتش، چک کردم که نفس میکشه. خداروشکر بیهوش شده بود، ولی زنده بود.
-ات! ات! به هوش بیا!
جیمین دوید سمت ما.
÷چی شد؟!
-بیهوش شد. سریع ببرش خونه من. اینجا نمونده.
جیمین ات رو بغل کرد و برد سمت ماشین. من یه نگاه آخر به جسد مامانم انداختم. قلبم تکهتکه شد، ولی وقتش نبود. باید از خواهرم مراقبت میکردم.
رفتم سوار ماشین شدم و جیمین راه افتاد. توی راه مدام به ات نگاه میکردم. این دختر... خواهر منه. مامانم هیچوقت بهم نگفته بود یه خواهر دارم. و حالا، توی بدترین شرایط، پیداش کردم.
ویو ات
با سردردی وحشتناک چشمام رو باز کردم. یه اتاق بزرگ و لوکس بود که هیچوقت ندیده بودمش. یهو همه چی یادم اومد. مامانم... جسدش... داد زدم و از جا پریدم.
+مامان! مامان کجاست؟!
تهیونگ که کنار تخت نشسته بود، با ناراحتی نگاهم کرد.
-ات... آروم باش.
+من باید برم پیش مامانم! اون اونجا تنهاست!
از تخت پایین پریدم ولی تهیونگ جلوم رو گرفت.
-ات... مامانمون مرده.
چشام گرد شد.
+چی؟ مامانم مرده، تو چی میگی مامانمون؟ مگه تو چی کار به مامان من داری؟!
تهیونگ نفس عمیقی کشید و با چشای خیس نگاهم کرد.
-ات... اون زنی که توی خونه شما مرده، مامان منه. همون زنی که منو بچگی ول کرد. من کیم تهیونگم... داداش ناتنیت.
با ناباوری نگاهش کردم. سرم گیج میرفت.
+نه... نه این نمیتونه باشه... مامان من یه داداش داشت به اسم کیم تهیونگ... ولی تو...
-آره، من همونم.
اشک از چشمام جاری شد ولی با عصبانیت گفتم:
+حالا که چی؟! مامان من مرده! من باید برم خونه خودم، باید برم پیشش!
داشتم سمت در میرفتم که تهیونگ محکم دستمو گرفت.
-ات! کجا میخوای بری؟ خونهات پر از خون و جسده! پلیس اونجاست! پدرت نیست! بهم بگو کجا میخوای بری؟!
لختم کردم. راست میگفت. کجا میتونستم برم؟ خونه دیگه خونه نبود. پدرم نبود. هیچکس نبود.
+نمیدونم... ولی پیش تو نمیمونم! تو رو نمیشناسم!
-خواهر منی! اگه نمیشناسی، الان وقتشناساییه! مامانمون مرده، پدرت گم شده، و تو ۱۶ سالته! نمیذارم تنها بمونی!
بغضم ترکید و نشستم زمین و زدم زیر گریه.
+چرا... چرا اینجوری شد... مامان... مامان...
تهیونگ اومد کنارم نشست و بغلم کرد.
-قبول کن. حداقل تا وقتی شرایط درست بشه، پیش من بمون. قول میدم اذیتت نکنم.
نمیتونستم حرفی بزنم. فقط گریه میکردم.
ادامه دارد...
---
💫✨⚡🌼🎗️🎫
- ۲۴۰
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط