{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۷| سؤالی درباره‌ی خود آت... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

🌆✨ ویو آت

مامان ته روبه‌روم نشست و با لبخند نگاهم کرد.

ته هم کنار میز ایستاده بود و با تعجب به مادرش نگاه می‌کرد.

ته:
ـ مامان... دقیقاً چی می‌خوای بپرسی؟

مامانش بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، گفت:

مامان ته:
ـ گفتم درباره‌ی خود آت.

بعد دوباره رو به من کرد.

مامان ته:
ـ آت جان، تو اینجا که کار می‌کنی... خودت به این کار علاقه داری؟

آت:
ـ آره... خیلی.
ـ دوست دارم روی پای خودم باشم و تجربه‌های مختلف داشته باشم.

مامان ته با رضایت سر تکون داد.

مامان ته:
ـ آفرین دخترم. این خیلی خوبه.

ته لبخند کوچیکی زد.

ته:
ـ دیدی؟ گفتم که آت آدم هدفمندیه.

مامانش فوراً برگشت سمت ته.

مامان ته:
ـ تو ساکت! من هنوز با آت حرف دارم. 😂

ته:
ـ چشم مامان. 😐

از پشت پیشخوان صدای خنده‌ی جیا بلند شد.

جیا:
ـ وای ته، مامانت حتی اینجا هم بهت اجازه‌ی حرف زدن نمی‌ده! 😂

ته:
ـ جیا...

جیا:
ـ بله؟ 😇

همه خندیدند.

مامان ته دوباره رو به من کرد.

مامان ته:
ـ آت جان، یه سؤال دیگه...

آت:
ـ بله؟

مامان ته:
ـ اگر یه روزی مجبور بشی بین چیزی که دوست داری و چیزی که بقیه ازت می‌خوان انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟

لبخندم کم‌رنگ شد.

چند لحظه به سؤالش فکر کردم.

آت:
ـ چیزی که خودم واقعاً می‌خوام.

مامان ته:
ـ حتی اگه سخت باشه؟

آت:
ـ حتی اگه سخت باشه.

ته ساکت شد.

برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

مامان ته لبخند آرومی زد.

مامان ته:
ـ جواب قشنگی بود.

بعد کمی آرام‌تر ادامه داد:

مامان ته:
ـ فقط یادت باشه دخترم...
آدم نباید برای راضی کردن بقیه، خودش رو فراموش کنه.

این جمله باعث شد برای لحظه‌ای به اتفاقات چند روز گذشته فکر کنم.

به مدرسه...

به پرونده‌ای که گرفته بودم...

به تصمیم‌هایی که گرفته بودم...

و به اینکه چقدر همه‌چیز تغییر کرده بود.

آت:
ـ ممنونم.

مامان ته:
ـ خواهش می‌کنم.

همون لحظه ته آهسته گفت:

ته:
ـ مامان؟

مامان ته:
ـ جانم؟

ته:
ـ می‌تونیم امروز دیگه درباره‌ی آینده‌ی من و آت صحبت نکنیم؟ 😭

جیا از دور فوراً گفت:

جیا:
ـ نههههه! ادامه بده! 😂🍿

ته:
ـ جیاااا!

همه دوباره خندیدند.

در همین لحظه، جین که تازه وارد رستوران شده بود، با تعجب گفت:

جین:
ـ من چی رو از دست دادم؟!

جیمین:
ـ هیچی... فقط مامان ته داره آینده‌ی ته رو برنامه‌ریزی می‌کنه. 😂

کوک:
ـ من از الان برای قسمت بعد آماده‌ام. 🍿

ته دستش رو روی پیشونیش گذاشت.

ته:
ـ من چرا با شماها دوست شدم؟ 😭

صدای خنده‌ی همه دوباره بلند شد.

اما وسط خنده‌ها، مامان ته ناگهان گفت:

مامان ته:
ـ خب، حالا یه خبر خوب هم برای آت دارم.

خنده‌ها کم‌کم قطع شد.

آت:
ـ برای من؟ 😳

مامان ته سرش رو تکون داد.

مامان ته:
ـ آره.

ته:
ـ چه خبری؟

مامان ته لبخند مرموزی زد.

مامان ته:
ـ قرار شده هفته‌ی آینده...

چند لحظه مکث کرد.

همه منتظر موندند.

مامان ته:
ـ یه مهمونی کوچیک خانوادگی داشته باشیم.

ته:
ـ خب؟

مامان ته نگاهش رو به من دوخت.

مامان ته:
ـ و من دوست دارم آت هم بیاد.

چشم‌هام از تعجب گرد شد.

آت:
ـ من؟! 😳

ته هم همزمان گفت:

ته:
ـ مامانمممم! 😭

جیا از پشت سرمون زد زیر خنده.

جیا:
ـ من می‌دونستم این «خبر کوچولو» کوچولو نیست! 😂

من فقط به ته نگاه کردم.

ته هم به من نگاه کرد.

و هر دو تقریباً همزمان فهمیدیم...

این ماجرا تازه داشت وارد مرحله‌ی جدیدی می‌شد.

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮
✦ ادامه دارد... ✦
╰─────────────── 🦋

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال───────────────╯
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط