پاریس ۱۸۶۴
پاریس ۱۸۶۴
رنگهای کرمی و قهوهای را سر جایشان گذاشتم و نگاهی به پرترهی رویا کردم. امیدوارم به زیبایی خودش کشیده باشم. این اولین پرترهای هست که بدون آنکه فرد مقابل من باشد کشیدم. با یادآوری چیزی رنگ مشکی را برداشتم و نازک ترین قلم را به دست گرفتم. رنگ را باز کردم ذرهای روی پالت رنگم ریختم. نوک قلم را به رنگ فشردم و نقطهای زیر لبش گذاشتم. خال لبش پرستیدنی بود و می توانستم برای بوسیدن خالش جهان را بهم بزنم. به طرح خیالی روبه رو ام نگاهی کردم و هنرم را تحسین کردم. البته هنر خدا که این چنین ایشان را خلق کرده برترین هنر است. گاه به سرنوشتم فکر می کنم، سرنوشتی که به بدترین شکل ممکن چیده شده است. کاش هیچ وقت او را نمی دیدم. زمانی که هیچ امیدی نداشتم سرشار از امید شدم. اما این امید طولی نکشید که به بزرگترین ناامیدیام تبدیل شد. بدترین شکست دنیا را من خوردم.
پارچهای سفید روی پرتره کشیدم و راهی اتاقم شدم. پالتوی کرمی که با دکمه های مشکی تزئین شده بود را برداشتم. موهایم را با گیره ای بزرگ پشت سرم بستم و راهی شهر شدم. دست فروشی پیراشکی های ترد و شیرین می فروخت و همراه با آن قهوهای مجانی نیز کنارش می داد. یکی از پیراشکی های به ظاهر خوشمزه را خریدم و قهوه را به دست گرفتم. به دختری که وقتی قهوه را نوشید و چشمانش را ریز کرد، پوزخندی زدم. تلخی این قهوه کنار زندگی من چیزی جز شوخی نیست.
رنگهای کرمی و قهوهای را سر جایشان گذاشتم و نگاهی به پرترهی رویا کردم. امیدوارم به زیبایی خودش کشیده باشم. این اولین پرترهای هست که بدون آنکه فرد مقابل من باشد کشیدم. با یادآوری چیزی رنگ مشکی را برداشتم و نازک ترین قلم را به دست گرفتم. رنگ را باز کردم ذرهای روی پالت رنگم ریختم. نوک قلم را به رنگ فشردم و نقطهای زیر لبش گذاشتم. خال لبش پرستیدنی بود و می توانستم برای بوسیدن خالش جهان را بهم بزنم. به طرح خیالی روبه رو ام نگاهی کردم و هنرم را تحسین کردم. البته هنر خدا که این چنین ایشان را خلق کرده برترین هنر است. گاه به سرنوشتم فکر می کنم، سرنوشتی که به بدترین شکل ممکن چیده شده است. کاش هیچ وقت او را نمی دیدم. زمانی که هیچ امیدی نداشتم سرشار از امید شدم. اما این امید طولی نکشید که به بزرگترین ناامیدیام تبدیل شد. بدترین شکست دنیا را من خوردم.
پارچهای سفید روی پرتره کشیدم و راهی اتاقم شدم. پالتوی کرمی که با دکمه های مشکی تزئین شده بود را برداشتم. موهایم را با گیره ای بزرگ پشت سرم بستم و راهی شهر شدم. دست فروشی پیراشکی های ترد و شیرین می فروخت و همراه با آن قهوهای مجانی نیز کنارش می داد. یکی از پیراشکی های به ظاهر خوشمزه را خریدم و قهوه را به دست گرفتم. به دختری که وقتی قهوه را نوشید و چشمانش را ریز کرد، پوزخندی زدم. تلخی این قهوه کنار زندگی من چیزی جز شوخی نیست.
- ۳.۳k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط