(آهنگ فراموش شده‌ی ما)

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)
پارت ۴

**ویو آت**

صبح جمعه با صدای بلند ساعت بیدارم کرد. هوا هنوز خاکستری بود و باران ریزی شروع شده بود که شیشه پنجره را تاری کرده بود. من عاشق این هوا بودم؛ چون انگار آسمان هم مثل من، حال و حوصله‌ی خندیدن نداشت.

از تخت بلند شدم و در حالی که چشم‌هایم هنوز نیمه‌بسته بود، به عکس مادرم نگاه کردم.
آرام لب زدم: «امروز باید برم خرید مامان... دلم می‌خواست اگه بودی، بهم می‌گفتی چه لباسی بیشتر بهم میاد. احتمالاً می‌گفتی لباس‌های مشکی رو بذارم کنار و یه رنگ شاد بپوشم، نه؟»

لبخند تلخی زدم. شادی برای من مثل زبانی بود که سال‌ها پیش فراموشش کرده بودم.

به آشپزخانه رفتم و برای خودم یک فنجان قهوه ریختم. در حالی که بخار قهوه صورتم را گرم می‌کرد، به یاد پدرم افتادم. هر بار که به او فکر می‌کردم، سینه‎‌ام سنگین می‌شد. یادم آمد آخرین باری که دیدمش، چه نگاهی داشت. نگاهی که می‌گفت «من دیگر جایی اینجا ندارم».

با خودم فکر کردم: «یعنی اون هم گاهی به یادم می‌افته؟ یا من فقط یه خاطره‌ی مزاحم توی زندگی جدید و شیکشم؟»

سرم را تکان دادم تا این افکار را دور بریزم.
آت: «بسه آت! تو دیگه اون دختربچه‌ی ده یا شانزده ساله‌ی بی چاره نیستی. تو حالا نویسنده‌ای. تو می‌تونی دردهاتو تبدیل به نت کنی.»

اما حقیقت این بود که نت‌های من هم داشتند از تنهایی می‌مردند.

سریع آماده شدم. یک شالگردن بلند دور گردنم پیچیدم و یک پالتوی خرمهره‌ای ساده پوشیدم. موهایم را به‌صورت نامرتب جمع کردم و کیفم را برداشتم.

قبل از اینکه از خانه خارج شوم، نگاهی به پیانوم انداختم. انگار پیانو داشت به من لبخند می‌زد و می‌گفت: «سریع برگرد، دلم برای غم‌گین نوازنده‌ام تنگ میشه!»

با خودم خندیدم. تنها کسی که در این دنیا با من راحت بود، یک ساز بی‌جان بود.

در حالی که در را پشت سرم می‌بستم، اصلاً فکرش را نمی‌کردم که امروز قرار است با یکی از بدترین (و شاید جذاب‌ترین) آدم‌های زندگی‌ام روبرو شوم. کسی که احتمالاً همین حالا در گوشه‌ی شهری، با همان دقت وسواسی‌اش دارد به یک آهنگ گوش می‌دهد و نمی‌داند که تقدیر، دارد ما را به سمت هم می‌کشاند.
دیدگاه ها (۰)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

زیبای کوچک فریبکار

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²³﴿ویو ات﴾تمام زنگ آخر، فقط به حرف سراید...

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط