{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی باهم دعوا میکنید اما...¹

وقتی باهم دعوا میکنید اما...¹

با صدای بلند بهش گفتی:"برو بابا دیوونه..تو به من خوردی"
جونگکوک پوزخندی زد:"تو روی من قهوه ریختی!"
داداشت بدو بدو اومد پیشت:"چی شده بورا؟"
با دستت به جونگکوک اشاره کردی:"تهیونگ..این بچه‌ننه فکر کرده هرچی میگه حق با اونه..رفیقتو جمعش کن"
جونگکوک این بار با لحن تندتری گفت:"فکر نکن میتونی هرچیزی که از دهنت در میاد رو بگی"
پوزخندی زدی:"تو هم نمیتونی برای من قلدر بازی دربیاری"
ابرو بالا انداخت:"میبینیم"

و رفت توی کلاس..
بقیه ی بچه‌ها هم دورتون جمع شدن

هوسوک با ذوق جلو اومد:"اووووو..تاحالا ندیده بودم کسی از جونگکوک نترسه"
یونگی سرشو تکون داد:"موافقم"

بعد باهم وارد کلاستون شدید..ولی نمیدونستی که با جونگکوک همکلاسی هستی..و دقیقا کنار اون میشینی

دستتو کوبوندی به پیشونیت:"وای..از این بدتر نمیشد"
جونگکوک به صندلیش تکیه داد:"فسقلی..انگار خیلی خوشحالی"
سرتو بالا گرفتی:"آره بابا..اصن عالی"

بعد با کلافگی نشستی پیشش..
معلم وارد کلاس شد و از بچه ها درخواست کرد تا بشینن:"خب..امروز یه دانش‌اموز جدید داریم..کیم بورا"

همه برات دست زدن..
بعد از تعظیم کوتاهی،دوباره نشستی
ولی نگاه های خیره ی چندنفر رو حس میکردی:
:وای چقدر خوشگله
:میگن جلوی جئون وایساده
:تازه خواهر تهیونگه
:خیلی نازه

ولی جونگکوک،با نگاه خنثی،عینکش رو برداشت و به تخته نگاه کرد
جوری نکته برداری میکرد که انگار بحث مرگ و زندگیه..و این موضوع،باعث شده بود تو برای جلو زدن ازش،تمام دقت‌ات رو به درس بدی..

زنگ خورد..
کمرت به شدت درد میکرد و خوابت میومد
سرتو روی میز گزاشتی و چشماتو بستی
تهیونگ کیفت رو برداشت و روی کولش انداخت:"پاشو فسقلی"
با چشمای خواب الود گفتی:"برید بیرون الان میام"

تهیونگ شونه بالا انداخت و با پسرا رفت بیرون..
و فقط تو و یکی از پسرا توی کلاس بودین

جکسون اومد جلوت:"خانوم کیم،درسته؟خیلی هم خوشگلی"
با بی‌حوصلگی گفتی:"به تو چه"
موهات رو کشید و سرتت رو به عقب برگردوند
بعد یه مشت زد توی دلت:"قرار نیست با من اینجوری حرف بزنی"

ولی قبل از اینکه واکنشی نشون بدی،جکسون افتاد روی زمین
تو هم سریع توی خودت جمع شدی و دستت رو گذاشتی رو دلت
سرت رو برگردوندی و با دیدن جونگکوک که داره به جکسون مشت میزنه،چشمات گرد شد

هرچقدر درد داشتی و ول کردی و فقط رفتی سمت جونگکوک‌‌..اونو از جکسون فاصله دادی:"جونگکوک بسه..داری میکشیش"
سرت رو با دستاش قاب کرد:"چیزیت نشد؟چیکارت کرد؟"
به نگرانیش خندیدی:"هیچی.."
چشماشو ریز کرد:"دیدم بهت زد..دلت درد نمیکنه؟"
-"یکم"

تهیونگ و جیمین که تازه موضوع رو فهمیدن،اومدن پیشتون
تهیونگ به جکسون نگاه کرد..بعد به جونگکوک..و بعد به تو:"چیشد؟"
جونگکوک چشماشو چرخوند:"مثل همیشه..جکسون داشت قلدری میکرد..حواست باید به خواهرت باشه"

بعد کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت‌..
خودت نفهمیدی،اما لبخند کوچیکی روی لبت اومد...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۲۰)

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁷باهم وارد مرکز خرید شدن اول ...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟒یک هفته بعدمثل هرشب سر میز شام نشسته ب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

رمان تهکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط