𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏
اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.
اِریا دوباره به عکس نگاه کرد.
ـ «این عکس کجاست؟»
جونگکوک گوشی رو از دستش گرفت.
ـ «نمیدونم.»
ـ «ولی تو اونجایی.»
ـ «میدونم.»
تهیونگ نزدیکتر اومد.
ـ «صبر کن...»
به عکس زل زد.
ـ «این ساختمون رو میشناسم.»
جونگکوک برگشت سمتش.
ـ «کجا دیدیش؟»
تهیونگ کمی فکر کرد.
ـ «توی یکی از فایلهایی که چند ماه پیش هک کرده بودم.»
اِریا پرسید:
ـ «چه فایلی؟»
ـ «اطلاعات یه شرکت حملونقل توی سئول.»
جونگکوک ابروش رو بالا برد.
ـ «همون شرکتی که محمولههای مافیا رو جابهجا میکنه؟»
تهیونگ سر تکون داد.
ـ «آره.»
جونگکوک دوباره به عکس نگاه کرد.
پشت سر کِین و جونگکوک، لوگوی محوی روی دیوار دیده میشد.
تهیونگ زوم کرد.
چهرهش ناگهان جدی شد.
ـ «این لوگو...»
اِریا گفت:
ـ «چی؟»
ـ «Black Mask.»
جونگکوک چیزی نگفت.
انگار اسم گروه برای اولین بار واقعاً چیزی رو در ذهنش تکون داده بود.
یک تصویر کوتاه.
یک اتاق تاریک.
صدای مردی که میگفت:
ـ «جونگکوک، فقط یه بار دیگه بهم اعتماد کن.»
جونگکوک سریع دستش رو روی شقیقهش گذاشت.
اِریا متوجه شد.
ـ «حالت خوبه؟»
جونگکوک چند ثانیه چشمهاش رو بست.
بعد آروم گفت:
ـ «یه چیزی یادم اومد.»
تهیونگ نزدیکتر شد.
ـ «چی؟»
جونگکوک چشمهاش رو باز کرد.
پوزخند محوی روی لبش نشست.
ـ «اون شب... من تنها نبودم.»
اِریا اخم کرد.
ـ «پس کی کنارت بود؟»
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
ـ «کِین نه.»
مکث کرد.
ـ «یه نفر دیگه.»
همون لحظه صدای انفجار خفیفی از بیرون ساختمان بلند شد.
هر سه نفر به سمت پنجره برگشتن.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «خب... ظاهراً امشب قراره خیلی طولانی بشه.»
جونگکوک اسلحهش رو برداشت.
ـ «همه آماده باشین.»
اِریا هم اسلحهش رو برداشت.
ـ «بریم.»
ادامه دارد.....
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏
اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.
اِریا دوباره به عکس نگاه کرد.
ـ «این عکس کجاست؟»
جونگکوک گوشی رو از دستش گرفت.
ـ «نمیدونم.»
ـ «ولی تو اونجایی.»
ـ «میدونم.»
تهیونگ نزدیکتر اومد.
ـ «صبر کن...»
به عکس زل زد.
ـ «این ساختمون رو میشناسم.»
جونگکوک برگشت سمتش.
ـ «کجا دیدیش؟»
تهیونگ کمی فکر کرد.
ـ «توی یکی از فایلهایی که چند ماه پیش هک کرده بودم.»
اِریا پرسید:
ـ «چه فایلی؟»
ـ «اطلاعات یه شرکت حملونقل توی سئول.»
جونگکوک ابروش رو بالا برد.
ـ «همون شرکتی که محمولههای مافیا رو جابهجا میکنه؟»
تهیونگ سر تکون داد.
ـ «آره.»
جونگکوک دوباره به عکس نگاه کرد.
پشت سر کِین و جونگکوک، لوگوی محوی روی دیوار دیده میشد.
تهیونگ زوم کرد.
چهرهش ناگهان جدی شد.
ـ «این لوگو...»
اِریا گفت:
ـ «چی؟»
ـ «Black Mask.»
جونگکوک چیزی نگفت.
انگار اسم گروه برای اولین بار واقعاً چیزی رو در ذهنش تکون داده بود.
یک تصویر کوتاه.
یک اتاق تاریک.
صدای مردی که میگفت:
ـ «جونگکوک، فقط یه بار دیگه بهم اعتماد کن.»
جونگکوک سریع دستش رو روی شقیقهش گذاشت.
اِریا متوجه شد.
ـ «حالت خوبه؟»
جونگکوک چند ثانیه چشمهاش رو بست.
بعد آروم گفت:
ـ «یه چیزی یادم اومد.»
تهیونگ نزدیکتر شد.
ـ «چی؟»
جونگکوک چشمهاش رو باز کرد.
پوزخند محوی روی لبش نشست.
ـ «اون شب... من تنها نبودم.»
اِریا اخم کرد.
ـ «پس کی کنارت بود؟»
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
ـ «کِین نه.»
مکث کرد.
ـ «یه نفر دیگه.»
همون لحظه صدای انفجار خفیفی از بیرون ساختمان بلند شد.
هر سه نفر به سمت پنجره برگشتن.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «خب... ظاهراً امشب قراره خیلی طولانی بشه.»
جونگکوک اسلحهش رو برداشت.
ـ «همه آماده باشین.»
اِریا هم اسلحهش رو برداشت.
ـ «بریم.»
ادامه دارد.....
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۶.۷k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط