{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑
✯part:⁷
باهم وارد مرکز خرید شدن اول به لباس فروشی سری زدن که جونگکوک متوجه شد که بیشتر از چیزی که باید لارا به قیمت ها توجه می‌کنه
دستش رو گرفت و فاصله رو کم کرد
جونگکوک: قبلاً هم بهت گفتم تو زن منی و باید باارزش ترین چیز ها رو انتخاب کنی و بپوشی
لارا بلافاصله اخم کرد
جونگکوک: لجباز
لارا سرش رو به معنای باشه تکون داد و سمت لباس ها رفت دونه دونه لباس ها رو چک میکرد و انتخاب میکرد
جونگکوک: خوبه یاد گرفتی
بعد از چند ثانیه لارا جلوی لباس خوشگلی مکث کرد با دیدن قیمت یه خورد تردید کرد برگشت و به جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک: اگر می‌خوایش برای توعه
لارا با لبخند لباس رو برداشت و سمت اتاق پروف رفت جونگکوک لبخندی زد و روی مبل نشست و منتظر موند این دختر باعث شده بود اون آدمی که قلبش از سنگ بود حالا لبخند بزنه
سریع خودش رو جمع و جور کرد و اون حالت مرد سرد و محکم رو به خودش گرفت و تکیه داد
بعد از لحظه ای لارا اومد بیرون لباس عالی بود جونگکوک خشکش زده بود لارا جلوی آینه وایساد و به خودش نگاه کرد با لبخند چرخی زد و با عجله دفترش رو برداشت
لارا: این لباس مورد علاقه امه و امروز درش نمیارم
جونگکوک خنده اش گرفته بود ولی جلوی خودش رو گرفت و با سردی نگاهش کرد
جونگکوک: هر کاری میخوای بکن
لارا لبخند رضایت زد و کیفش رو برداشت
جونگکوک: کارت تموم شد؟
لارا سر تایید تکون داد باهم برگشتن خرید ها دست لارا بود که جونگکوک از دستش گرفت
لارا به جونگکوک نگاه کرد و سرش رو کج کرد
جونگکوک: تو خیلی ضعیفی
و راهش رو ادامه داد لارا هم سریع راه افتاد در و جلو تر راه می‌رفت
جونگکوک نگاهش کرد و ابرویی بالا انداخت
لارا به اطراف و ویترین نگاه میکرد تا اینکه به کفش فروشی ای رسیدن چشمش به کفش سفید خوشگلی افتاد برگشت و دست جونگکوک رو گرفت و بردش توی مغازه
جونگکوک بدون هیچ اعتراضی کل روز رو خرید کرد و راه رفت
وقتی رسیدن خونه لارا خیلی خوشحال بود با هیجان تمام لباس هایش رو برد توی اتاق
جونگکوک: ارزش این همه خستگی رو داشت
جونگکوک خیلی خسته روی مبل دراز کشید و دستش رو روی چشم هایش گذاشت تا یکم استراحت کنه
بعد از چند دقیقه صدای تق تق کفش های لارا اومد که داره نزدیکش میشه
جونگکوک حرکتی نکرد و همین طور سعی کرد استراحت کنه که لحظه ای بعد متوجه شد
لارا پتوی نازکی روش میندازه
دستش رو برداشت و بهش نگاه کرد لارا که فاصله کمی با صورتش داشت خشکش زد و بعد صاف وایساد
به وضوح گونه هایش سرخ شده بود و به اطراف نگاه میکرد
جونگکوک پتو رو کنار زد و نشست
جونگکوک: بشین و بگو چی شده
الارا بلا فاصله دفترش رو آورد و کنار جونگکوک نشست و شروع به نوشتن کرد
لارا: ببخشید امروز خیلی اذیتت کردم خیلی خسته شدی ولی چیزی هم نخوردی اگر گرسنته غذا درست میکنم
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک: اولین که هیچ وقت عذرخواهی نکن مگر اینکه واقعا مقصر باشی دوماه من به خواست خودم باهات اومدم بیرون و ارزشش رو داشت
لارا بهش چشم دوخته بود که با شنیدن حرفهای جونگکوک لبخندی روی گونه اش نشست چشمش رو ازش برداشت و روش رو برگردوند
جونگکوک دستش رو سمت صورت لارا برد و روی گونه اش گذاشت لمسش مالکیت‌گرانه بود و فک لارا رو گرفت و برگردوند سمت خودش
لارا هیچ راحتی جز چشم تو چشم شدن با جونگکوک نداشت
جونگکوک: وقتی اونجوری لبخند میزنی روت رو ازم برنگردون
⁦^⁠_⁠^⁩
موردی تر از ویسگون ندیده بودم امیدوارم این پارت براتون جذاب باشه به من که خوش گذشت✨🎀
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا #لارا #عاشقانه #سزگرمی #مافیایی
دیدگاه ها (۲)

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁶ویو لارااین مرد واقعا عجیبه ...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁵فردا صبحویو لارااز گشنگی از ...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁴لارا نگاهی به جونگکوک انداخت...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط