✍ بچه که بودم ، به قدری از خدا می ترسیدم که بعد از هر بار

✍ بچه که بودم ، به قدری از خدا می ترسیدم که بعد از هر بار شیطنت کابوس می دیدم .

من حتی ناراحت می شدم از این که می گفتند خدا همه جا هست !

با خودم می گفتم که : یک نفر چطور می تواند در تمام جاهای دنیا کشیک بدهد و تا کسی کار بدی کرد ، او را بردارد ببرد جهنم ؟!

حتی وقتی می گفتند ؛ خدا پشت و پناهت ، در دلم می گفتم کاش این طور نباشد !

چون خدائیکه در ذهنم ساخته بودم ، مهربان نبود ، او فقط خدای آدمهای خوب بود و برای منی که کودک بودم و شیطنت هایم را هم گناه می دیدم ، خدای ترسناکی بود !

امّا من هرگز کودکم را از خدا نخواهم ترساند ؛ به او می گویم خدا بخشنده است …

اگر خطا کرد میگویم ؛ خدا بخشیده اما من نمی بخشم ! تا بداند خدا از پدر و مادرش هم مهربان تر است … به کودکم خواهم گفت خدا ، خدایِ آدم های بد هم هست ، تا با کوچک ترین گناه ، از خوب بودنش نا امید نشود …

می گویم خداوند همه جا هست تا کمکش کند ، تا اگر در مشکلی گرفتار شد ، نجاتش دهد … من خشم و بی کفایتیِ خودم را گردن خدا نخواهم انداخت …

اجازه می دهم بدون ترس از تنبیه و عقوبت ، خوب باشد ، و می دانم که این خوب بودن ارزش دارد …

خلاصه از :

mohana93.kowsarblog.ir
دیدگاه ها (۰)

✨﷽✨✨ فریاد رسی صلوات در قبـر✨✍شبلی نقل نموده است : من همسایه...

‌ رهبر انقلاب💠 بعضی از زن‌ها تاب سختی‌های زندگی مردشان را...

بسم الله الرحمن الرحیم برخی روز و شب، غصه می خورند و خود را ...

🔴 برو به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند.🔵 حجت الاسل...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

سلام اگه واقعا بعضی کاربرها به این نیت یه پستی از صفحه ام پس...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :بلکه عزل و عقوبت می‌کنن...

🐰 من می‌خوام حلقه رو فقط روزای خاص بندازم، چون حس می‌کنم اگه...

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط