{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات ویو

ات ویو
نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با این بچه‌ها هستم و هیچوقت بهشون نگفتم... این هفته آخر منه..
سه ماه پیش دکتر بهم گفت یه بیماری دارم که دیر تشخیص داده شد.
پایان ویو
جیمین: (سرش رو به در چسبونده) صدای گریه‌ش رو می‌شنوید؟
جونگکوک: (صداش می‌لرزه) آره...
جیهوپ: دو دقیقه ساکت
جین: درو بشکنیم؟
شوگا: نه. درو باز می‌کنیم.
(شوگا آروم در رو می‌زنه)
جیمین: ات...ما کاریت نداریم... فقط... در رو باز کن...
ات اروم در و باز کرد و اعضا با کسی که چشماش از گریه سرخ شده بود مواجه شدن
تهیونگ: (آروم میره و روبروش می‌شین) ما میشنیم اینجا تا وقتی که حاضر باشی حرف بزنی حتی تا صبح
(ات آروم یه برگه کاغذ از زیر بالشش درمیاره و به سمتشون دراز می‌کنه...)
جیهوپ: (برگه رو برمی‌داره و می‌خونه) این ازمایش بیمارستانه...

جیمین: (برگه رو می‌کشه سمت خودش ) ات... این تاریخ سه ماه پیشه... این اسم توئه.. این یعنی چی؟
ات:من دارم می‌میرم.
جونگکوک لیوان آبی که تو دستش بود رو زمین می‌ندازه..
جیهوپ: نه... نه نه نه... این شوخی بدی بود ات..
ات: سه ماه پیش... دکتر گفت اگه زودتر آمده بودم... من ترسیدم بگم... نمی‌خواستم ببینمتون ناراحتین... نمی‌خواستم براتون بار سنگین باشم... من که کم حرف می‌زدم، گفتم باشه، ساکت هم می‌میرم، کسی متوجه نمیشه...

نامجون:(یهو بلند می‌شه و داد می‌زنه)بار سنگین؟ فکر کردی سکوتت چسب زخم بود؟ نه ات... سکوت تو فقط زخم رو عمیق‌تر کرد!

شوگا: من همیشه می‌گفتم شاید پریود شدی، شاید مریضی... وگرنه من که احمق نیستم... من از اول فهمیده بودم یه چیزی درست نیست...

جونگکوک:(روی زانوهاش می‌شینه جلوی ات و دستاش رو می‌گیره) سیزده سال... تو سیزده سال برای من مثل خواهر بودی. من اولین باری که دیدمت گفتم وای چقدر این دختره ساکته... ولی حالا می‌فهمم... تو همیشه حرف می‌زدی... فقط با چشماشت...

تهیونگ:(آروم، با صدای گرفته) و چشماش این سه ماه داشت داد می‌زد... و ما نشنیدیم... من نشنیدم

جین: (جلو میاد و ات رو تو بغل می‌گیره) ای احمق... ای دختر احمق...
(یک هفته بعد - بیمارستان)

ات رو تخت بیمارستان خوابوندن. موهاش ریخته بود رو صورت نازش و سرم تو دستش بود
جیهوپ: بیا ات برات کیوی تازه اوردم... این بار مول موز شوگا هیونگ نیستا، قول میدم
ات: (با لبخند ضعیف) مرسی اوپا... این کیوی هم یه روز سیاه میشه تو یخچالت...مثل اون موز...
جیهوپ: (می‌خنده) نه دیگه! شما همین الان باید کیوی هارو بخوری
جین: ات....بیا برات جک بگم بخندی... چون شوگا گفن اکر نخندونمت هممون رو میکشه...
شوگا: من همچین چیزی نگفتم... ولی آره گفتم.
همه: (می‌خندن)
ات آروم دستش رو به سمت سطل کنار تخت دراز می‌کنه و از تو یه برگه درمیاره... یه نامه

ات: (نامه رو به نامجون میده) ...اینو برای موقعی نوشته بودم که دیگه نباشم... ولی بد نیست اگه الان بخونیش...
نامجون نامه رو باز می‌کنه و می‌خونه:
به خانواده‌ی من،
>
> اگه این نامه رو می‌خونید، یعنی رفتم... و راستش نمی‌خوام گریه کنید. می‌خوام بدونید که سیزده سال ساکت بودم، ولی سیزده سال پر حرف‌ترین آدم دنیا بودم... به زبون دلم...
>
> جین اوپا: موزهایی که می‌خردی و مینداختی گردن شوگا که مجبورت کرده، هیچوقت دلم نمی‌خواست بخورم... ولی از اینکه باعث خندم بود خوشحال می‌شدم.
>
> یونگی اوپا: رک بودنت منو نجات داد... وگرنه من هیچوقت جرأت نداشتم از خودم دفاع کنم
>
> هوسوک اوپا: انرژی تو مثل خورشید بود... حتی وقتی من تو تاریکی بودم.
>
> نامجون اوپا: تو رهبر خوبی بودی... ولی رهبر بهتری می‌شدی اگه اول به خودت هم رحم می‌کردی.
>
> جیمین اوپا: تو همیشه اولین نفری بودی که می‌فهمیدی حال من خوب نیست... با اینکه هیچی نمی‌گفتم.
>
> تهیونگ اوپا : تو تنها کسی بودی که اومد کنارم نشست و هیچی نگفت... و همین بهترین چیز بود .
>
> جونگکوک اوپا: تو مثل برادرم بودی... هستی... اگه یه روز خواستی گریه کنی، یادت باشه من جایی هستم که صدات رو می‌شنوم... حتی از اون ور...
>
> دوستتون دارم... نه... عاشقتونم...

(نامه تموم میشه و همه گریه می‌کنن... حتی شوگا که از ته دل می‌گه...)
شوگا:ای بابا... این دختره حتی تو نامه‌ش هم منو خجالت‌زده کرد..
ات: دیگه هیچوقت ساکت نمی‌مونم... قول میدم..
جونگکوک: (دست ات رو می‌گیره) قول قشنگیه ولی دیره..... ولی می‌دونی چیه؟تو دختر دوست داشتی منی
جین:(وسط بغض، با لحن خودش) راستی ات... موزها رو توی یخچال ول کردی... مگه نه؟

ات: (می‌خنده) آره... سیاه شدن... مال منو بخور...

✨پایان✨
میدونم چرت شد... ببخشید.. ـ
دیدگاه ها (۲۱)

سناریو(درخواستی):وقتی باهاشون قهری و یه مهمونی دعوت شدید و ا...

BTS Reaction | وقتی شب دیر میای خونهنامجون:همین که وارد می‌ش...

پارت 7ویو آتبعد از کلاس، آت برگه‌ی پروژه رو برداشت و سمت جین...

p18

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

Destiny part 21

وقتی جلوشون گریه میکنیم

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتاز کافه بیرون اومدیم و جیهوپ کنار...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁹﴿ویو ات﴾چند بار اسمم را روی برگه خواندم...

the lost leaves/رمان جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط