خیلی ذوق دارم
خیلی ذوق دارم
شبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.
میدانم مثل پارسال از شدت هیجان یک جا بند نمیشوی،
ولی اینبار نمی گویم: «بس کن!»
میخواهم بگذارم هر چقدر دوست داری از شوقِ کولهخوشگلت، مدادرنگیهای نوات، دفترهای رنگارنگت بالا و پایین بپری.
خیلی دوست دارم لباس فرم امسالت را تنت ببینم.
خدا را شکر مجبور نیستم بگویم اندازهاش را تغییر دهند.
چون میدانم اندازه، اندازهات است.
سپرده بودم از روی لباسهای عید پارسالت اندازه بگیرند؛
آخر آنها دقیق قدِ تنت بودند.
میدانم امسال سرت خیلی شلوغ است،
حتما حسابی با همکلاسیهایت مشغولی.
لابد دارید از خاطرات پارسال میگویید.
ایرادی ندارد.
امسال خودم کولهات را میچینم.
عزیزکم، دروغ چرا؟
من کمی دلشوره دارم.
خدا خدا میکنم وسایلت را دوست داشته باشی؛
آخر امسال مجبور بودم تنهایی خرید کنم.
قول بده اگر دوست شان نداشتی،
شب که آمدی خانه بگویی چه طرحی میخواهی، تا همان را برایت بگیرم.
آه! نزدیک بود فراموش کنم.
آش پشت پای امسالت را خودم میپزم.
مادربزرگ دیگر توان پای دیگ ایستادن ندارد.
فقط جان مادر، کاسه آش را یواشیواش سر بکش؛
نمیخواهم دوباره لبهای نازکت بسوزد.
لعنتی، باز زیاد حرف زدم.
ببخش عزیزکم، تا صدایت در نیامده فقط این را بگویم.
زیر چشمانم کمی گود شده؛
یک وقت نگران نشوی، چیزی نیست مدتی است خوب نخوابیدهام.
پوست صورتم هم کمی تیره تر شده، گمانم چروک هایش هم بیشتر شده باشد.
البته چیز خاصی نیست؛ اثرات آفتاب جنوب است دیگر.
شیطنت نکنی بیایی دوباره تارهای سفید موهایم را بشماری.
مادر هنوز آنقدر پیر نشده است که تنهایت بگذارد.
بگذار خیال جفت مان را راحت کنم.
میخواهم روسری آبی ام را بپوشم همانی که گلهای ریز بابونه دارد.
میدانم هر چقدر هم تغییر کرده باشم، مرا با این روسری خوب میشناسی.
مگر می شود هدیه ات را یادت برود.
بابا برایم تعریف کرد چقدر برای انتخابش دقت کردی.
خب، دیگر بس است، باید آماده شوم.
اصلا نترس، مادر به زودی میآید.
این بار تا مدرسه تعطیل شود، پیشت میمانم.
#میناب #ماه_مهر #مدرسه
شبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.
میدانم مثل پارسال از شدت هیجان یک جا بند نمیشوی،
ولی اینبار نمی گویم: «بس کن!»
میخواهم بگذارم هر چقدر دوست داری از شوقِ کولهخوشگلت، مدادرنگیهای نوات، دفترهای رنگارنگت بالا و پایین بپری.
خیلی دوست دارم لباس فرم امسالت را تنت ببینم.
خدا را شکر مجبور نیستم بگویم اندازهاش را تغییر دهند.
چون میدانم اندازه، اندازهات است.
سپرده بودم از روی لباسهای عید پارسالت اندازه بگیرند؛
آخر آنها دقیق قدِ تنت بودند.
میدانم امسال سرت خیلی شلوغ است،
حتما حسابی با همکلاسیهایت مشغولی.
لابد دارید از خاطرات پارسال میگویید.
ایرادی ندارد.
امسال خودم کولهات را میچینم.
عزیزکم، دروغ چرا؟
من کمی دلشوره دارم.
خدا خدا میکنم وسایلت را دوست داشته باشی؛
آخر امسال مجبور بودم تنهایی خرید کنم.
قول بده اگر دوست شان نداشتی،
شب که آمدی خانه بگویی چه طرحی میخواهی، تا همان را برایت بگیرم.
آه! نزدیک بود فراموش کنم.
آش پشت پای امسالت را خودم میپزم.
مادربزرگ دیگر توان پای دیگ ایستادن ندارد.
فقط جان مادر، کاسه آش را یواشیواش سر بکش؛
نمیخواهم دوباره لبهای نازکت بسوزد.
لعنتی، باز زیاد حرف زدم.
ببخش عزیزکم، تا صدایت در نیامده فقط این را بگویم.
زیر چشمانم کمی گود شده؛
یک وقت نگران نشوی، چیزی نیست مدتی است خوب نخوابیدهام.
پوست صورتم هم کمی تیره تر شده، گمانم چروک هایش هم بیشتر شده باشد.
البته چیز خاصی نیست؛ اثرات آفتاب جنوب است دیگر.
شیطنت نکنی بیایی دوباره تارهای سفید موهایم را بشماری.
مادر هنوز آنقدر پیر نشده است که تنهایت بگذارد.
بگذار خیال جفت مان را راحت کنم.
میخواهم روسری آبی ام را بپوشم همانی که گلهای ریز بابونه دارد.
میدانم هر چقدر هم تغییر کرده باشم، مرا با این روسری خوب میشناسی.
مگر می شود هدیه ات را یادت برود.
بابا برایم تعریف کرد چقدر برای انتخابش دقت کردی.
خب، دیگر بس است، باید آماده شوم.
اصلا نترس، مادر به زودی میآید.
این بار تا مدرسه تعطیل شود، پیشت میمانم.
#میناب #ماه_مهر #مدرسه
- ۲.۵k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط